eitaa logo
• مـــارِد •
232 دنبال‌کننده
172 عکس
29 ویدیو
1 فایل
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر ادمین کانال: @mared_ad
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻 به نام حــق؛ به نـــام درد تو آرشــــی در ایــن نبــــرد کمـــان بگیـــــر، یـَـل وطـن امـــان نده، بــــزن بــــزن... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻برای شهید جاویدالاثر ماکان نصیری غنچهٔ پرپر؛ گلستان با تو سوخت آسمان و ابر و باران با تو سوخت با دل میناب آن آتش چه کرد صد محله، صد خیابان با تو سوخت در شبیخون بلا، آن صبح درد یک جهان صبح پریشان با تو سوخت تا دبستان تو بی آواز گشت صبحگاه هر دبستان با تو سوخت چون صد و هفتاد شاخه گل شکست شاخ و برگ باغ و بستان با تو سوخت این شقاوت این حماقت از چه بود مدرسه ویران و ایران با تو سوخت از تو اما لنگه کفشی مانده است بی تو ماکان؛ جان کماکان با تو سوخت قلب میناب از تپش افتاد، آه در غمت قلب هزاران با تو سوخت / برادر شهیدمفقودالاثر حسین امانی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻جانبِ اهل خدا قدیمی‌ها آدم‌های جانب‌داری بودند. از بازاریان قدیم که بپرسی، برایت تعریف می‌کنند که رسمی داشتند به اسم «چارپایه‌گذاری مقابل دُکان». به‌ محض این‌ که دشتِ اول به دخل‌شان می‌آمد، چارپایه را داخل می‌آوردند و از عمقِ جان‌شان می‌گفتند: «خدا بدهد برکت...». سر و کلهٔ مشتریِ دوم که پیدا می‌شد، سرک می‌کشیدند که کدام چارپایه هنوز از جایش تکان نخورده، تا مشتری را روانهٔ آن دکان کنند. قدیمی‌ها چه خوب رسمِ هم‌جواری را می‌دانستند؛ رسمِ جانب‌داری... گفتم چارپایه... اصلاً این چارپایه چه سرّی دارد که هرجا قرار می‌گیرد، واسطه‌ای می‌شود برای جانب‌داری؟ مخصوصاً در بازار... رسمِ «چارپایه‌خوانیِ ماهِ محرم» هم از آن رسم‌های قدیمی است، جایی‌که روضه‌خوان روی آن می‌ایستد و از حقی که قدمتی هزار و چهار صد ساله دارد، جانبداری می‌کند و فریاد می‌زند: «من تنها زیرِ عَلَمِ حسین(ع) سینه می‌زنم» و «زیر علمت اَمن‌ترین جای جهان است...». یعنی اهلِ کوفه چارپایه نداشتند که نتوانستند از امام‌شان جانب‌داری کنند؟! آه، بسوزی شام که بازارت برای رضایِ خدا حتی یک چارپایه هم نداشت… «جانب‌داری کردن» مثل همهٔ عباراتِ دیگرِ فارسی، کارکردِ خودش را دارد: در ادبیاتِ عاشقانه یعنی: تعصّبِ معشوق را کشیدن؛ در ادبیاتِ سیاسی یعنی: هواداری و حمایت از فرد، گروه یا جریانی؛ و در ادبیاتِ بازاری یعنی «لوتی‌گری»، «نوکری حسین(ع)» و «حسنِ همجواری» و من چقدر این نگاهِ بازاری را دوست دارم؛ ادبیاتی که بویِ «اخلاق ناصری» و «مکاسبِ انصاری» می‌دهد. این روزها اما دلم می‌خواهد به همان قدرِ «چارپایه» هم که شده جانب‌دار باشم. تا شاید همین اندک تقرّب به کارکرد چارپایه، ما را از شرّ «جاهلیت ثانی» در امان نگه دارد... هر آن‌که جانبِ اهلِ خدا نگه دارد خداش در همه حال از بلا نگه دارد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻 ملتى مثل ما با سردمدارانی مثل افراد فاسدی که امروز در آمریکا بر سر کارند بیعت نخواهد کرد. طراح: ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻فریاد اقیانوسِ سکوت سر فصل جوانی‌ام را با جنگ آغاز کردم؛ جنگی میان حق و باطل. در راسخیتِ قدمگاهِ هجده سالگی‌ام، این‌چنین برایت آواز می‌خوانم، تا در تار و پودِ این زمانه، باقی بماند چند تاری هم از وجود من. ای مردمِ وطنِ همیشه سر افراشته؛ من، دخترکِ آوازخوانِ وطن، سرم را با استقامت بلند می‌کنم و این‌چنین آواز سر می‌دهم: آوازی نهفته در سکوتِ آرامشِ ظاهرم؛ آوازی که سرودنش، نشان از فریادی در عمقِ اقیانوسِ سکوت دارد. موج‌های برافروختهٔ فریاد، به اقیانوسِ مسکوت و آرامم حمله‌ور شده‌اند و مرا چنین شتابان به کلمات سوق داده‌اند، که ای آیندگان! به یاد آورید استقامت دیرینهٔ ما را؛ که از مولای‌مان حسین به ارث برده‌ایم؛ همان حسینی که وارثِ علی و فاطمه است! جنگ، واژه‌ای‌ست کهنه کار که در خیال و سوگ‌های‌مان به دره‌ها انداخته‌ایم و برای گذشتگان است، نه حال! ولی، در دل بدانید که چنین خیالی اشتباه محض شماست! جنگ، حاصلِ دیروز و امروز و فرداست. جنگ، هیولای مبارزِ کهنه‌کاری است که جلوه‌گاه و زشتی‌اش را در هر لحظه به رخ می‌کشد؛ گاه ملیح خود را آرایش می‌کند و گاه قبیح؛ به هر حال، جنگ در هر شکلی، پنهان‌ترین نهانِ جهان است. پس در تمامی برهه‌های تاریخی که در حال رقم زدن هستید، با صلابت برای وطن ایستادگی کنید، و قسم به جاری شدنِ رودابهٔ خون از تن‌های‌مان که ما برای وطن ایستاده‌ایم! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻دیری‌ست زآشیانه جدا مانده‌ای امین بسم الله الرّحمن الرّحیم «در التجاء به صدرنشین سریر رضا حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام» فارغ مرا ز رهگذر صبح و شام کن کار مرا به گردش چشمی تمام کن بگشای صفحه‌ای دگر از دفتر جمال بیتی فزون بر این غزل ناتمام کن ای یادگار ساقی کوثر اباالحسن(ع) گاهی نظر به جانب این تشنه‌کام کن ای حکمران کشور دل با کرشمه‌ای زیر و زبر قرار دل خاص و عام کن بنمای ره به مُلک رضا، جان خسته را مرغ رمیده را به شکر خنده رام کن اینک هزار دست تمنّا گشوده بین دست کرم گشاده به رسم کرام کن دارالشّفای آتش و آب است این سرای سوز دل مرا به نمی التیام کن دیری است زآشیانه جدا مانده‌ای «امین» غربت بس است رو سوی آن کوی و بام کن دانم که مستمند و تهیدست و بی‌کسی از بارگاه فیض رضا(ع) توشه وام کن و آنجا که آمد و شد خیل ملائک است کنجی گزین و تا به قیامت مُقام کن ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻 بعد از دفن بود که یاد خواب تکرار شونده‌ام افتادم. در طول ١۵ سال گذشته چندین و چندبار این خواب را دیده بودم؛ که وارد محوطه مزار پدرم می‌شوم و می‌بینم که قبر شکافته... 🔻🔻
• مـــارِد •
🔻 بعد از دفن بود که یاد خواب تکرار شونده‌ام افتادم. در طول ١۵ سال گذشته چندین و چندبار این خواب را
🔻هر لحظه منتظر شهادت آقای آملی بودم. همسر شهید لاریجانی که سه نشان افتخار دارد: دختر شهید، همسر شهید و مادر شهید! در پاسخ به این سوال که چرا آقای لاریجانی و آقامرتضی در قم خاکسپاری شدند؟ می‌گوید: از جنگ ١٢ روزه دیگر هر لحظه منتظر شهادت آقای آملی بودم. اصلا مرتضی برای همین کار و شرکتش را رها کرد و رفت پیش او. می‌ترسید اتفاقی برای پدرش بیفتد و بعدا پشیمان شود که می‌توانسته خطری را از او دور کند و نکرده. خانه که نمی‌آمدند. دیر به دیر می‌دیدیمشان. آن هم کوتاه و ناگهان. یک بار از همین دیدار‌های گاه به گاه پرسیدم: «علی اگه شهید بشی، تکلیف چیه؟» آقای آملی هیچ وقت دوست نداشت بار باشد. هیچ چیز را به آدم اجبار و الزام نمی‌کرد. این بار هم از آن لبخند‌های متفکرش زد و گفت: «هرجا برای شما راحت‌تر باشه خاکم کنید.» اصرار که کردم گفت: «همیشه آرزو داشتم در صحن امیرالمومنین دفن شوم.» نجف به دنیا آمده بود و ارادتش به امیرالمومنین فوق تصور بود. بعد ادامه داد: «اگه نشد مشهد، اگه نشد قم و اگه نشد هر جای تهران.» قای آملی که شهید شد وسط جنگ بودیم. امکان بردنش به نجف که منتفی بود. برای مشهد برنامه ریزی کردیم و قرار شد روز چهارشنبه تشییع در تهران باشد و روز پنج شنبه در قم و روز شنبه در مشهد. مردم تهران و قم سنگ تمام گذاشتند. بعد از مراسم تشییع قم تولیت آستان حضرت معصومه و بزرگان شهر قم اصرار کردند که شهدایتان را همین جا دفن کنید و مشهد نبرید. می‌گفتند: آقای لاریجانی ١٢ سال نماینده مردم قم بوده در مجلس و باید همین جا دفن شود. مستاصل شده بودم. نمی‌دانستم چه کار کنم. همیشه در تصمیمات مهم یا به آقای آملی مراجعه می‌کردم و یا به مرتضی. حالا هر دویشان توی تابوت بودند و من باید برای محل قبرشان تصمیم می‌گرفتم. تولیت آستان گفتند: هر جای حرم که شما بگویید ما آمادگی تدفین داریم. حتی نزدیکترین جا به ضریح. گفتم: «نه آقای آملی که با ویژه بودن مخالف بود. مگر اینکه مثلا جایی کنار مزار پدرم و پدر خودش باشد.» بهم گفتند: «آن قبر‌ها مال خیلی وقت پیشند و عموما یک طبقه بوده‌اند و نقشه‌اش هم دستمان نیست. نمی‌دانیم جای خالی دارد یا نه. ولی تا صبح به شما خبر می‌دهیم.» بعد از صحبت‌ها حضرت معصومه را زیارت کردم. به دلم بود که اگر قسمتشان قم باشد خودشان یک نشانه‌ای چیزی می‌فرستند. داشتیم از حرم خارج می‌شدیم که آمدند دنبالمان. «حاج خانم برگردید. برگردید.» پشت سر نمایندگان آستان رفتیم همان قسمتی که مزار پدر و پدرشوهرم بود. با تعجب اشاره کردند به سنگ مرمری که برداشته بودند. درست بین مزار شهید مطهری و آیت‌الله آملی لاریجانی یک قبر دو طبقه خالی و سیمان شده تمیز و آماده وجود داشته که کسی از آن خبر نداشت! فهمیدم که پدر‌ها دوست دارند پسر‌ها را در آغوش خودشان نگه دارند. پدرم خیلی آقای آملی را دوست داشت و عشق آقای آملی هم به او تا آخر عمرش پابرجا بود. مرتضی هم خیلی به هر دو پدربزرگش ارادت داشت. من هم تسلیم شدم و رضایت دادم. بعد از دفن بود که یاد خواب تکرار شونده‌ام افتادم. در طول ١۵ سال گذشته چندین و چندبار این خواب را دیده بودم؛ که وارد محوطه مزار پدرم می‌شوم و می‌بینم که قبر شکافته. با عجله می‌دوم که چهره پدرم را در قبر ببینم و تا می‌رسم می‌بینم مرتضی است! یعنی گاهی مرتضی بود و گاهی هم آقای آملی؛ و حالا هر دوی آنها آنجا بودند. درست همانجا که من چهل و هفت سال می‌نشستم و برای پدرم و بعد‌ها پدر همسرم فاتحه می‌خواندم. آن نقطه دردآشناترین نقطه‌ی کره زمین بود. جایی که همه درددل‌های من را شنیده و اشک‌هایم را دیده بود؛ و حالا شده آغوش عزیزترین‌هایم. انگار که هر خاکی خودش انتخاب می‌کند میزبان چه باشد. خاک قم هم علی و مرتضی را انتخاب کرد. حالا همه اشک‌هایم را یک کاسه می‌کنم و همان جا می‌ریزم. برای پدر و همسر و پسرم که هر سه فدای راه حق شدند. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷 https://ble.ir/mared_bu
🔻 واکنش کنایه آمیز کمال شرف هنرمند یمنی به اظهارات ترامپ در مورد فروپاشی ایران ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷 | https://ble.ir/mared_bu |
17.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻نماهنگ بازی آخر... به مناسبت روز ملی خلیج فارس خواننده: امین فرامرزی شاعر: مصعب یحیایی آهنگساز: ایمان سیف تدوین: استودیو نویا تولید: حوزه هنری انقلاب اسلامی استان بوشهر ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu |
🔻_خدایا نامردم نکن. خان آسمون! فلکم کن ولی خارکورم نکن. خدایا، دریا قبلهٔ نامردا نیست. زورم رو زیاد کن. زبونم رو دراز کن. تش دلم رو خاموش نکن. پدر رفته بود و حالا بندرریگ مال میرمهنا شده بود؛ بندرریگ و خارک. هلندی‌ها خیلی وقت بود جُل و پلاس‌شان را توی خارک پهن کرده بودند. به بهانه روز و همهٔ آنهایی که برای این پهنهٔ آبی ایستادگی کردند...
🔺قایق وارونه سال ۱۱۳۳ خورشیدی بود. تابستان بود. دریا، موج بود. باد مثل شلاق می‌کوبید به تن ترکه‌ای مردی که روی قایق وارونه‌ای نشسته بود. لباس بلند وصله‌پینه‌دار و شال روی سرش، توی باد می‌رقصید؛ یک رقص خراب. مادرش، همان که زاییده بودش، نفرینش کرده بود. _دیگه دم از ناموس نزن میرمهنا. شیرم حرومت کردم مثل خون سگ _خون سگ، آب قاتغتون شده دختر خان‌خانی. ننمی و قد خاکم، خاطرت عزیزه. اما یادت که نرفته هر وقت هیلوم* جنبوندی، قصهٔ نخیلو تو گوشم لالایی کردی. می‌گفتی مرد هم مردای نخیلو. پرتقال پوست می‌گرفتی و می‌دادی دستم و می‌گفتی مردای جزیره پوستِ پرتغالیا نهادن کف دست‌شون و زدن پسشون که راه خونه‌شون یادشون رفت. _میرمهنا تو بوات کشتی. کسی که خون بواش بریزه دیگه حرومه حرف وطن بزنه. الهی تو خاک غربت جونت در بیاد _میرناصر بوام نبود. خیلی وقته که فاتحه‌اش خونده‌ام؛ از وقتی لهجهٔ انگلیسی‌ها گرفت و خاکش فروخت به این مادر به خطاها. بوام خاکش فروخت ننه. یعنی تو هم فروخت. دیگه هوش و حواست باید بدی که ناغافل یه چکمه‌پوش هلندی یا چشم‌آبی انگلیسی کلون‌نزده نیفته تو خلوتت. دریای بندرریگ طوفانی شده بود. میرمهنا توی قایق بی‌صاحبی که سلیجرها* سوراخ کرده بودند نشسته بود. نفرین مادرش لابه‌لای زوزهٔ باد توی گوشش می‌پیچید. سر به زیر، نجوا می‌کرد. صدایش را خدا می‌شنید. بهتر از مادرش. _خدایا نامردم نکن. خان آسمون! فلکم کن ولی خارکورم نکن. خدایا دریا قبلهٔ نامردا نیست. زورم رو زیاد کن. زبونم رو دراز کن. تش دلم رو خاموش نکن. پدر رفته بود و حالا بندرریگ مال میرمهنا شده بود؛ بندرریگ و خارک. هلندی‌ها خیلی وقت بود جُل و پلاس‌شان را توی خارک پهن کرده بودند. میرمهنا توی کوچه‌ها قدم می‌زد. صدای گریهٔ نوزادی میخکوبش کرد. نزدیک صدا شد. نالهٔ بی‌رمق بچه، لابلای چوب‌های پوسیدهٔ روی کپر، دل میرمهنا را خراش داد. یاالله گفت. کسی جواب نداد. بلندتر صدا کرد: نالهٔ بچه بلندتر شد. انگار که بگوید میرمهنا بیا داخل معطل چه هستی نوزاد دل‌بالا افتاده بود کنار مادر. زن، نفس‌های آخرش را می‌کشید. تنش توی تب می‌سوخت. چشم‌هاش‌ التماس می‌کرد. لب‌هاش بی‌رنگ و پر از تَرک شده بود. میرمهنا کاسه‌پیاله‌ها را زیر و رو کرد. برای دوا هم چیزی پیدا نکرد. یک گوشه از کَپَر، زنبیلی آویزان بود پر از نخ و قلاب ماهی گیری: داد زد: پس مرد نامردت کو؟ (قسمت اول)