🔻دیریست زآشیانه جدا ماندهای امین
بسم الله الرّحمن الرّحیم
«در التجاء به صدرنشین سریر رضا حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام»
فارغ مرا ز رهگذر صبح و شام کن
کار مرا به گردش چشمی تمام کن
بگشای صفحهای دگر از دفتر جمال
بیتی فزون بر این غزل ناتمام کن
ای یادگار ساقی کوثر اباالحسن(ع)
گاهی نظر به جانب این تشنهکام کن
ای حکمران کشور دل با کرشمهای
زیر و زبر قرار دل خاص و عام کن
بنمای ره به مُلک رضا، جان خسته را
مرغ رمیده را به شکر خنده رام کن
اینک هزار دست تمنّا گشوده بین
دست کرم گشاده به رسم کرام کن
دارالشّفای آتش و آب است این سرای
سوز دل مرا به نمی التیام کن
دیری است زآشیانه جدا ماندهای «امین»
غربت بس است رو سوی آن کوی و بام کن
دانم که مستمند و تهیدست و بیکسی
از بارگاه فیض رضا(ع) توشه وام کن
و آنجا که آمد و شد خیل ملائک است
کنجی گزین و تا به قیامت مُقام کن
#سیدعلی_خامنهای
#رهبر_شهید
#شعر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻
بعد از دفن بود که یاد خواب تکرار شوندهام افتادم. در طول ١۵ سال گذشته چندین و چندبار این خواب را دیده بودم؛ که وارد محوطه مزار پدرم میشوم و میبینم که قبر شکافته...
🔻🔻
• مـــارِد •
🔻 بعد از دفن بود که یاد خواب تکرار شوندهام افتادم. در طول ١۵ سال گذشته چندین و چندبار این خواب را
🔻هر لحظه منتظر شهادت آقای آملی بودم.
همسر شهید لاریجانی که سه نشان افتخار دارد: دختر شهید، همسر شهید و مادر شهید! در پاسخ به این سوال که چرا آقای لاریجانی و آقامرتضی در قم خاکسپاری شدند؟ میگوید: از جنگ ١٢ روزه دیگر هر لحظه منتظر شهادت آقای آملی بودم. اصلا مرتضی برای همین کار و شرکتش را رها کرد و رفت پیش او. میترسید اتفاقی برای پدرش بیفتد و بعدا پشیمان شود که میتوانسته خطری را از او دور کند و نکرده. خانه که نمیآمدند. دیر به دیر میدیدیمشان. آن هم کوتاه و ناگهان.
یک بار از همین دیدارهای گاه به گاه پرسیدم: «علی اگه شهید بشی، تکلیف چیه؟» آقای آملی هیچ وقت دوست نداشت بار باشد. هیچ چیز را به آدم اجبار و الزام نمیکرد. این بار هم از آن لبخندهای متفکرش زد و گفت: «هرجا برای شما راحتتر باشه خاکم کنید.» اصرار که کردم گفت: «همیشه آرزو داشتم در صحن امیرالمومنین دفن شوم.» نجف به دنیا آمده بود و ارادتش به امیرالمومنین فوق تصور بود. بعد ادامه داد: «اگه نشد مشهد، اگه نشد قم و اگه نشد هر جای تهران.»
قای آملی که شهید شد وسط جنگ بودیم. امکان بردنش به نجف که منتفی بود. برای مشهد برنامه ریزی کردیم و قرار شد روز چهارشنبه تشییع در تهران باشد و روز پنج شنبه در قم و روز شنبه در مشهد.
مردم تهران و قم سنگ تمام گذاشتند. بعد از مراسم تشییع قم تولیت آستان حضرت معصومه و بزرگان شهر قم اصرار کردند که شهدایتان را همین جا دفن کنید و مشهد نبرید. میگفتند: آقای لاریجانی ١٢ سال نماینده مردم قم بوده در مجلس و باید همین جا دفن شود.
مستاصل شده بودم. نمیدانستم چه کار کنم. همیشه در تصمیمات مهم یا به آقای آملی مراجعه میکردم و یا به مرتضی. حالا هر دویشان توی تابوت بودند و من باید برای محل قبرشان تصمیم میگرفتم.
تولیت آستان گفتند: هر جای حرم که شما بگویید ما آمادگی تدفین داریم. حتی نزدیکترین جا به ضریح. گفتم: «نه آقای آملی که با ویژه بودن مخالف بود. مگر اینکه مثلا جایی کنار مزار پدرم و پدر خودش باشد.» بهم گفتند: «آن قبرها مال خیلی وقت پیشند و عموما یک طبقه بودهاند و نقشهاش هم دستمان نیست. نمیدانیم جای خالی دارد یا نه. ولی تا صبح به شما خبر میدهیم.»
بعد از صحبتها حضرت معصومه را زیارت کردم. به دلم بود که اگر قسمتشان قم باشد خودشان یک نشانهای چیزی میفرستند. داشتیم از حرم خارج میشدیم که آمدند دنبالمان. «حاج خانم برگردید. برگردید.» پشت سر نمایندگان آستان رفتیم همان قسمتی که مزار پدر و پدرشوهرم بود. با تعجب اشاره کردند به سنگ مرمری که برداشته بودند. درست بین مزار شهید مطهری و آیتالله آملی لاریجانی یک قبر دو طبقه خالی و سیمان شده تمیز و آماده وجود داشته که کسی از آن خبر نداشت! فهمیدم که پدرها دوست دارند پسرها را در آغوش خودشان نگه دارند.
پدرم خیلی آقای آملی را دوست داشت و عشق آقای آملی هم به او تا آخر عمرش پابرجا بود. مرتضی هم خیلی به هر دو پدربزرگش ارادت داشت. من هم تسلیم شدم و رضایت دادم.
بعد از دفن بود که یاد خواب تکرار شوندهام افتادم. در طول ١۵ سال گذشته چندین و چندبار این خواب را دیده بودم؛ که وارد محوطه مزار پدرم میشوم و میبینم که قبر شکافته. با عجله میدوم که چهره پدرم را در قبر ببینم و تا میرسم میبینم مرتضی است! یعنی گاهی مرتضی بود و گاهی هم آقای آملی؛ و حالا هر دوی آنها آنجا بودند. درست همانجا که من چهل و هفت سال مینشستم و برای پدرم و بعدها پدر همسرم فاتحه میخواندم. آن نقطه دردآشناترین نقطهی کره زمین بود. جایی که همه درددلهای من را شنیده و اشکهایم را دیده بود؛ و حالا شده آغوش عزیزترینهایم. انگار که هر خاکی خودش انتخاب میکند میزبان چه باشد. خاک قم هم علی و مرتضی را انتخاب کرد. حالا همه اشکهایم را یک کاسه میکنم و همان جا میریزم. برای پدر و همسر و پسرم که هر سه فدای راه حق شدند.
#شهید_علی_لاریجانی
#شهید_مرتضی_لاریجانی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
https://ble.ir/mared_bu
🔻
واکنش کنایه آمیز کمال شرف هنرمند یمنی به اظهارات ترامپ در مورد فروپاشی ایران
#کاریکاتور
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
| https://ble.ir/mared_bu |
17.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻نماهنگ بازی آخر...
به مناسبت روز ملی خلیج فارس
خواننده: امین فرامرزی
شاعر: مصعب یحیایی
آهنگساز: ایمان سیف
تدوین: استودیو نویا
تولید: حوزه هنری انقلاب اسلامی استان بوشهر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu |
🔻_خدایا نامردم نکن. خان آسمون! فلکم کن ولی خارکورم نکن. خدایا، دریا قبلهٔ نامردا نیست. زورم رو زیاد کن. زبونم رو دراز کن. تش دلم رو خاموش نکن.
پدر رفته بود و حالا بندرریگ مال میرمهنا شده بود؛ بندرریگ و خارک. هلندیها خیلی وقت بود جُل و پلاسشان را توی خارک پهن کرده بودند.
به بهانه روز #خلیج_فارس و همهٔ آنهایی که برای این پهنهٔ آبی ایستادگی کردند...
🔺قایق وارونه
سال ۱۱۳۳ خورشیدی بود. تابستان بود. دریا، موج بود. باد مثل شلاق میکوبید به تن ترکهای مردی که روی قایق وارونهای نشسته بود. لباس بلند وصلهپینهدار و شال روی سرش، توی باد میرقصید؛ یک رقص خراب.
مادرش، همان که زاییده بودش، نفرینش کرده بود.
_دیگه دم از ناموس نزن میرمهنا. شیرم حرومت کردم مثل خون سگ
_خون سگ، آب قاتغتون شده دختر خانخانی. ننمی و قد خاکم، خاطرت عزیزه. اما یادت که نرفته هر وقت هیلوم* جنبوندی، قصهٔ نخیلو تو گوشم لالایی کردی. میگفتی مرد هم مردای نخیلو. پرتقال پوست میگرفتی و میدادی دستم و میگفتی مردای جزیره پوستِ پرتغالیا نهادن کف دستشون و زدن پسشون که راه خونهشون یادشون رفت.
_میرمهنا تو بوات کشتی. کسی که خون بواش بریزه دیگه حرومه حرف وطن بزنه. الهی تو خاک غربت جونت در بیاد
_میرناصر بوام نبود. خیلی وقته که فاتحهاش خوندهام؛ از وقتی لهجهٔ انگلیسیها گرفت و خاکش فروخت به این مادر به خطاها. بوام خاکش فروخت ننه. یعنی تو هم فروخت. دیگه هوش و حواست باید بدی که ناغافل یه چکمهپوش هلندی یا چشمآبی انگلیسی کلوننزده نیفته تو خلوتت.
دریای بندرریگ طوفانی شده بود. میرمهنا توی قایق بیصاحبی که سلیجرها* سوراخ کرده بودند نشسته بود. نفرین مادرش لابهلای زوزهٔ باد توی گوشش میپیچید.
سر به زیر، نجوا میکرد. صدایش را خدا میشنید. بهتر از مادرش.
_خدایا نامردم نکن. خان آسمون! فلکم کن ولی خارکورم نکن. خدایا دریا قبلهٔ نامردا نیست. زورم رو زیاد کن. زبونم رو دراز کن. تش دلم رو خاموش نکن.
پدر رفته بود و حالا بندرریگ مال میرمهنا شده بود؛ بندرریگ و خارک. هلندیها خیلی وقت بود جُل و پلاسشان را توی خارک پهن کرده بودند.
میرمهنا توی کوچهها قدم میزد. صدای گریهٔ نوزادی میخکوبش کرد. نزدیک صدا شد. نالهٔ بیرمق بچه، لابلای چوبهای پوسیدهٔ روی کپر، دل میرمهنا را خراش داد.
یاالله گفت. کسی جواب نداد. بلندتر صدا کرد: نالهٔ بچه بلندتر شد. انگار که بگوید میرمهنا بیا داخل معطل چه هستی
نوزاد دلبالا افتاده بود کنار مادر. زن، نفسهای آخرش را میکشید. تنش توی تب میسوخت. چشمهاش التماس میکرد. لبهاش بیرنگ و پر از تَرک شده بود. میرمهنا کاسهپیالهها را زیر و رو کرد. برای دوا هم چیزی پیدا نکرد. یک گوشه از کَپَر، زنبیلی آویزان بود پر از نخ و قلاب ماهی گیری: داد زد: پس مرد نامردت کو؟
(قسمت اول)
زن، خسخس میکرد:
_ بردنش. هلندیا بردنش قلعه.
میرمهنا از کپر بیرون زد. در خانههای چوبی و کپری را زد. دریغ از خانهای که بوی غذا بدهد. روزی نبود که مردم شکایت گشنگیشان را به میرمهنا نکنند:
«میرمهنا مردمت میمیرن از گشنگی و تو فقط زورت به بوات و کوکات و مردمت میرسه. هر روز، بوی کباب ماهی از تو قلعهشون فِر میکنه تا کپرهامون. زن و بچههامون از گشنگی و مریضی تلف شدهان.»
میرمهنا که استخوان های صورتش بیرون زده بود و یادش نمی آمد کی وعدهٔ تمامی خورده است، زل زده توی چشمشان:
_اگه تونستین مثل میرمهنا نون بخورین و لباس کهنه بر کنین، زبون درازی کنین.
همتون مثل سگ از توپ و تفنگ و قلعهٔ هلندیها میترسین وگرنه به جای زبوندرازی، کش تنبونتون سفت میکردین و میرفتین پشت سرم تا بگم کِی وقتشه.
قلعهٔ هلندیها لابلای خانههای مردم خارک، مثل درخت تنومندی لابهلای علفهای هرز میماند. ریشههای وحشی و تشنه درخت هر روز علفها را خشکتر و شکستهتر میکرد. کشتیهای انگلیس و هلند توی دریا از ترس آدمهای میرمهنا راهشان را گم می کردند. چو پهن کرده بودند میرمهنا توی دریا راهزنی میکند. این را اولین بار میرمهنا از زبان بچههای شکمسیر بندرریگ شنیده بود و پَرِ لباسش را جمع کرده بود و خیز برداشته بود سمتشان.
_بوات کیه بچه؟
_چکار بوای ما داری؟
_برو به بوات بگو آدم از مال خودش نمیدزده. بگو راهزن، ارباب نامردته که خاک خونت رو مستراح خودش کرده.
میرمهنا مثل عقاب، وجب به وجب دریا را می پایید. کشتیهای خارجی جرأت سر پدرشان بود که داخل آبهای جنوب بشوند.
شمالش کرده بود. زمستان داشت میرسید. سوز سردی لابلای کپرهای بندرریگ و خارگ میلولیدـ پچ پچکهایی در گرفته بود. مردها سبک خورده بودند که وقت سحر خواب توی چشمشان نرود، زنها توی دلشان ولوله افتاده بود و حرز میبستند به پَر لباس مردهایشان.
قلعهٔ هلندیها توی خواب بود. توپ و تفنگهایشان هم.
میرمهنا روی همان قایق سوراخ نشسته بود. رو به قبله.
«خان آسمون نامردم نکن. گشنه و تشنه و غریب، جونم رو بگیر. اما نامرد و دزد و شکم سیر، عزیزم نکن. خدایا بخاطر تو که هر روز بنگم میدی، بخاطر طفل بیگناهی که از گشنگی تلف شد و جز تو کسی صداش نشنید. نه بخاطر میرمهنای نامرد. تو ناخدای کشتی ما باش.»
سال ۱۱۸۲ خورشیدی بود. شب اول زمستان بود. دریا موج بود. میرمهنا امیرش را صدا کرد و جعبه های پر از خرمای خشک و نان و آب را نشانش داد
_اینها رو بذارید توی کشتی. جیرهٔ هلندیاست
_جیره هلندیها؟ هذیون میگی میرمهنا. تو هلاک خونشونی. نون و خرما برای پس مرگشونه؟
_هذیون مال آدم خوابه. آماده باشین الان حرکت میکنیم.
سحر بود که میرمهنا به دل دریا زد.
_تا قبل اذون صبح، یه اجنبی نباید روی جزیره بمونه. کسی بیوضو نباشه. نمازمون رو توی قلعه هلندیها میخونیم.
ریشهکن کردن درختی که سالها ریشه دوانده بود جز با تبر سخت میرمهنا شدنی نبود. هفتصد سرباز میرمهنا مثل صاعقه به خارک فرود آمدند و هر چه که زورشان رسید اسیر گرفتند. فرمانده هلند که دید خیلیها فراری شدهاند و مابقی اسیر، پرچم هلند را با دستپاچگی پایین کشید و پرچم سفیدی را به نشانه صلح، بالا برد. برج مخوف هلندیها با آن پرچم سفید مثل حیوان زخمی و رامی شده بود که نای پراندن مگسی از روی خودش نداشت. هلندیها را با مشت و لگد پرت کردند توی دریا؛ به سمت کشتی آمادهای که پر از آذوقه بود برای سفر دور و درازی که در پیش داشتند؛ از دریای آبی میرمهنا تا چراگاههای هلند.
هیلو: گهواره
سلیجر: سرباز
(قسمت دوم)
#زینب_عمرانی
#داستان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻
روز جمعه مثل همیشه مشغول کارهای روزمرهم بودم. وقتی کارهام تموم شد، گوشی رو برداشتم و داشتم توی فضای مجازی میگشتم که کلیپ خداحافظی آقا رو دیدم.
همون لحظهای که آقا دستش رو بالا برد و گفت: «خداحافظ آقایون، خانمها»، انگار زمان ایستاد.
محاسن سفیدش مثل نور میدرخشید و توی چشماش، آرامشِ یک کوه استوار موج میزد. این لبخند، نه از روی غم، بلکه از روی یقین و امید بود.
انگار میخواست بگه: «من دیگه نمیمونم، ولی عشق و امیدم رو به شماها میسپارم.»
این خداحافظی، یه وداعِ معمولی نبود؛ یه وداعِ پر از نور بود که به ما یاد داد حتی در آخرین لحظهها هم باید با لبخند و امید، مسیر رو ادامه بدیم
قدمهای استوارش، نه برای فرار، بلکه برای اتمامِ یک مأموریتِ بزرگ بود. دلش پر از عشق به این سرزمین. اون لحظه، فقط یه خداحافظی نبود؛ یه پیامِ بزرگ بود که میگفت: «من رفتم، ولی راه من ادامه داره».
باید در تاریخ نوشت که نه تنها در هنگام خطر فرار نکرد، بلکه در دفتر کارش تا پای جان برای عزت ایران ایستاد و ماند.
#حمیده_بارونی
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
| https://ble.ir/mared_bu |
🔻معلم
من هم معلمم
وقتی لباس دلهره میپوشم
وقتی قلم بهدست
سمت کتابخانه، قدمیکشم بلند
و قهوهی مطالعه مینوشم
وقتی که از فراسوی عینک
زل میزنم به آینهها صدبار؛
وقتی به شوق شعر و مقاله
کز میکنم مقابل دیوار:
سرشار درس و خواندن و تکرار
آری شبیه تو
من هم دچار ثانیههای مزاحمم:
من هم معلمم
من هم حسینجان
هر روز چندساعت
در صفحههای مشق و مشقّت
آنلحظهها که خسته و ناچارم؛
دنبال روز واقعه میگردم
شعر جدید و نظم قدیمی را
شاید کمی به حافظه بسپارم،
شاید شبیه ابر بهاری
بر کوهها به گریه ببارم.
هرروز چندساعت
تصحیح برگهها را
با خشم
تدریس حرفهای الفبا را
در چشم
تکرار میکنم:
هر روز چندبار
در خلسههای صندلی و خلوت کلاس
یا در حیاط و جیغ
رویای صبحگاهی گنجشککی نحیف
در چنگ ناگزیر کلاغی مهاجمم
من هم معلمم
آنشب که تیرِ شب
پهلوت را شکافت
و در گذار ازآن تن پرخون
یکروزنه به سمت جنون یافت
من: شاد کنج خانه، لمداده روی مبل
خوشحال ازینکه هیچ غمی نیست
بهتر ازین زمانه، دمی نیست:
خرسند ازین که شادم؛
بیدرد و سالمم
من هم معلمم
تو: صبحها در آنسوی خورشید
کفش بهار و دلهره پوشیده
چون رود میچمیدی تا دوردستِ یاد
چون گل به دست باد
من: صبحها سوار تن پرملال خویش؛
در بوقبوق منجمد شهر پردروغ؛
اینخلوتِ شلوغ
تا کوچهباغ صندلی و میز عازمم
من هم معلمم
تو: در شبان سبز "قِرِخْلو" چه دیدهای؟
در لهجههای نیلبکی ترکی؛
که نقل کرده چوپان با آهوان کوه؛
غمگین و باشکوه
یا از حرای قله چه رازی شنیدهای؟
کاین گونه مثل مجنون
بازخم... غرقِ لالهی پرخون
بر قالیای به نقش تبسم چکیدهای؟
من: جانبهلب ولی
میخوابم آنطرفتر تردید؛
زل میزنم به خندهی کابوس؛
آسوده مثل هیچ؛
در پوچسار هرشب این شهرِ پیچپیچ؛
با گندجای جوی کنار پیادهرو؛
با نعرههای سینهدرِ عابران مست؛
با دشنههای تشنه به نفرین، ملازمم
من هم معلمم
تختهسیاه کهنهی دیروز روستا؛
تختهسفید امروز؛
چون یادِ روی تو
ذهن مرا به کودکیام برد:
اینگونه ناامید نباید مُرد
اینروزها ولی
در های و هوی شهر
تختهسیاه مدرسهها روسپید و شاد
محتاج یک طلوعِ نگاه است
دکّان عشق و مهر و وفا تخته
دیوارهای خانه سیاه است
اینروزها بدون تو در شهر
دلواپس و شکستهی یکدرد دائمم
من هم معلمم
چلتوکها هنوز
مشتاق ردّ پای تو هستند
آنجا حبیبخان
در خواب عطر گندم و بوی نم و برنج
چشمانتظار توست
اینجا: بهار ما
آنجا بهار توست...
من شعر مینویسم،
تو شعر گفتهای؟
شاید که شعر تو
آن خندهي رديف تو باشد
وقتی غبار غم را
از چشم کودکان "قرخلو"*
میشوید
شاید که شعر تو
آن زخم جاریای است که در پهلوت
با صدزبان دهانِ گشوده
از انتهای آینه میگوید
اشعار من ولی
در انحصار ثبت قوافی است
ابیات شعر من
مجبور حرفهای اضافی است
شعری بگو که اینهمه کافیاست.
اینروزها شبیه همیشه
نه مثل تو
گاهی درست شاعر و گهگاه ناظمم
من هم معلمم
اینجا تمام روز
من با هزار سوز
دنبال نان و گوشت
در کوچههای غمزده میگردم
اینجا تمام شب
من با هزار تب
کوچهبهکوچه دربهدر پول قسط و بانک
خانهبهخانه در پی سودِ مداومم
من هم معلمم
تو: پرکشیده آن سوی تردید
تا پشت قاف حضرت خورشید
و من غریب و تنها
اینجا نشستهام
تو: آن عقابِ اوجِ پریده
من ماکیان منجمد بالبستهام
عکس تورا که دیدم خندان
در جمع پرهیاهو و سرمست کودکان
از انفجار شرم
قایم شدم در آنورِ این شعر سهمناک
پرسیدم از خودم
آیا شبیه تو
من نیز چشم بر رهِ آن یار قائمم؟
من هم معلمم؟
*نام زادگاه و روستای تدریس شهید حسین بابری.
#شهید_حسین_بابری
#دکتر_محمد_مرادی
#شعر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
| https://ble.ir/mared_bu |
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻نفتخور
واکنش طنز کاربران دنیا به زیادهخواهیهای ترامپ و دزدیهای نفتی آمریکا در جهان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
| https://ble.ir/mared_bu |
«• مارِد •»
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
ارتباط با ادمین: @mared_ad
🆔 شناسه:
https://ble.ir/mared_bu