🔻سکی، دیحسن
بهش میآید اسمش سکینه باشد و سِکی، دیحسن صدایش بزنند. یا مثلاً معصومه باشد و بهش بگویند زِیره مِصی، دی ممد! هر چه هست یقین دارم که دی° است.
سکی، دیحسن، به غایت فوتوژنیک است. اینقدر نقلی و جمع و جور است که پشت پرچم قایم میشود. هر شب هم همینجا مینشنید و حسنِ فرضی چند متر آنطرفتر پرچم میگرداند.
نمیدانم من چندمین آدم فضولی بودم که رفتم سراغش و لنز دوربینم را روی چروکهای صورتش زوم کردم و او با لبخند، قدمرنجه کرد توی حافظه گوشیام.
هر شب با پسرش از بندرگاه میآیند. پسرش دور میدان پرچم میگرداند و مادر را روی سکویی مینشاند و پرچمی هم توی دستش میگذارد. وقتی ازش پرسیدم «زمان جنگ جمع نکردید برید از بوشهر؟!» یک نهِ جاندار گفت که دیگر پیاش را نگرفتم.
گفتم: «صدای انفجار نیروگاه رو شنیدی؟». گفت: «ها؛ شنیدم. چند بار صداش اومد که زدن. خدا نیست و نابودشون کنه به حق پنجتن».
از پرچم توی دستش پرسیدم.
_ این پرچم کجاست مادر؟ میدونی؟!
با همان لبخند و البته قدری خجالت گفت: «نه. مال پسرمه...».
گفتم: «مال کشور ما نیستا. پرچم حزبالله لبنانه».
یکهو صورتش درهم رفت. آهسته و با نگرانی پرسید:
_ راسیته؟ چی خوبیه یا نه؟!
گفتم: «خیلی خوبه. خیالت راحت. خیلی کمکمون کردن توی جنگ».
نفس راحتی کشید و دوباره همان لبخند نشست روی لبش:
_ خیر ببینن مردم لُبلان°°
دلم میخواست گوشهٔ مینارش را بگیرم و ببوسم.
سکی، دیحسن، بهش میآید مادر همه آدمهای توی میدان باشد.
چقدر دوستش دارم. یادم باشد فرداشب که رفتم حتماً اسمش را بپرسم!
°دی: مادر
°°لبلان: لبنان
#زینب_عمرانی
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻ما اهل اینجاییم
ما اهل اینجاییم، خلیج فارس خانهی ما است، شما بیگانهاید. آن که باید پایش قطع بشود از منطقهی غرب آسیا، آمریکا است، نه جمهوری اسلامی. آن دوران گذشت که کسانی بخواهند بیایند سرنوشت این منطقه را با حضور نظامی خودشان تأمین کنند.
#رهبر_شهید
#پوستر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
| @mared_bu |
🔻مرگ بر آمریکا
من خواب بودم. شنبه صبح، نهم اسفند و دهم رمضان. یادم نیست شب قبلش چرا دیر خوابیده بودم که صبح ساعت از ده گذشته، بیدار شدم. هزار تا کار سرم ریخته بود که باید یکی یکی انجام میدادم، باید ظهر که دختر کوچکم با سرویس مدرسه میرسید در را برایش باز میکردم و بعد خودم ماشین را برمیداشتم که بروم دنبال آن دو تای دیگر. سرم سنگین بود، داشتم فکر میکردم زبان روزه، بدون قرص و چای و قهوه چطور سَرم را علاج کنم که اتفاق افتاد. از آپارتمان روبرو طبقه دوم پنجرهای باز شد و صدایی زنانه که شاد بود، خیلی شاد، فریاد زد: «مرگ بر حکومت بچهکش!» و تکرار کرد و خندید.
من گیج و بیخبر بودم. بعد از دی ماه دیگر از این صداها نشنیده بودم، رفتم کنار پنجره و کوچهٔ ساکت و خلوت را نگاه کردم. دوست داشتم بدانم کیست و کجاست و اصلا چرا؟!
دخترم که رسید، از مدرسه خبرهایی آورد. و گوشی را که چک کردم دیدم از مدرسهٔ پسرم اعلام کرده بودند زودتر بیایید بچههایتان را ببرید.
و بعدتر که تلویزیون را روشن کردم، دیدم از مدرسهای فقط یکنیمه دیوار مخروبه باقی مانده، مردمی که هراسان توی خاکها میگردند و دانشآموزهایی که مرتب به تعدادشان اضافه میشد. دیدم همان حوالی بوده. همان ساعتی که آن پنجره باز شد و آن صدا آمد.
به دیوارهای فروریخته و دستهای دخترانهٔ خاکی با النگو و کفشهای پسرانهٔ خونی فکر میکنم و همسایهای که همین نزدیکیست و نمیدانم این ها را او هم دیده یا نه.
توی دلم میگویم: «مرگ بر حکومت بچهکُش» و توی میدان فریاد میزنم: «مرگ بر آمریکا»!
#زهرا_روانبد
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
| @mared_bu |