🔻شب قدر
یک گفتگوی صمیمی میان مهدی و مادرش، دریچهای به عمق آرزوها و نگرانیهایشان گشود. مادری که در رؤیای پسرش، او را در کسوت پزشک میدید، با بغضی فروخورده میپرسید: «آخه کیه که نخواد پسرش پزشک بشه؟ کیه که دوست نداشته پسرش مهندس بشه؟» اما مهدی، از همان ابتدا، مسیری دیگر را برگزیده بود. ترس از خون، او را از رشته تجربی دور نگه داشت، اما میل به خدمت، او را به سمت مهندسی سوق داد؛ مسیری که در نهایت، به عشق دیگری گره خورد.
مهدی رفت و دستگاه را روشن کرد. بر صفحه تلویزیون، تصویری از یک شهید نقش بسته بود. مهدی با نگاهی نافذ به مادر گفت: «میبینی مادر؟ عمر دست خداست. اگه واقعاً قرار باشه من شهید بشم، باید لایق باشم. گناه دارن این همه آدم به صورت عادی بمیرن. شاید این آدمها لایق شهادت باشن.» مادر، در اعماق جانش حس کرد که پسرش، مهدی، لایق مرگی عادی نیست؛ شهادت، برازندهتر از هر سرانجامی برای او بود.
حتی اتفاقاتی چون تصادف در زندگی مهدی، همچون مقدمهای بود بر پیمودن راهی که بدان عشق میورزید: پاسداری. خانواده، این بار با درک عمیقتر، رضایت خود را اعلام کردند. مهدی چهار سال از عمرش را در دانشگاه افسری امام حسین(ع) در تهران گذراند و سپس به پدافند شهید چمران پیوست و خدمت خود را در شهرستان جم آغاز کرد.
در جنگ دوازده روزه، مهدی از جزئیات کارش کمتر سخن میگفت؛ درجهاش حتی برای خانواده نیز معلوم نبود. پس از شهادتش بود که همرزمانش پرده از مقامش برداشتند. پس از آن جنگ، مهدی به مادرش گفت: «من میدانم شما راضی نیستید که من شهید شوم و وقتی شما راضی نباشید، من هر کاری هم بکنم، شهید نمیشوم.» مادر، با دلی لرزان از غم، اما با عشقی بیبدیل پاسخ داد: «چگونه میتوانم باور کنم و تو را که این همه مدت با این همه زحمت بزرگت کردم، بگذارم بروی شهید شوی؟ از صمیم قلبم راضی نیستم. اگر میخواهی شهید شوی، مثل حاج قاسم، زندگیات را کرده باشی و آنگاه پرواز کنی.»
شب قدر، نوزدهم ماه رمضان سال ۱۴۰۳ فرا رسید. مهدی در پیامی به مادرش نوشت: «مادر، لطفاً برایم دعا کن که مثل علیاکبر امام حسین (ع) شهید شوم.» مادر، با قلبی فشرده از اندوه، اما به شوخی پاسخ داد: «آخه کدوم مادر برای پسرش دعا میکنه که تیکه تیکه بشه؟»
در همان شب، مادر هنگام قرآن بر سر گذاشتن، با پروردگار نجوا کرد: «خدایا، من راضیام به رضای خودت. هرچه تقدیر و قسمت است و تو راضی هستی، قسمتش کن.»
گویی مادر، چون حضرت زینب (س)، صحنه شهادت مهدی را از پیش میدانست. همسایهای در سیراف دار فانی را وداع گفت و مادر برای شرکت در مراسم تشییع راهی شد. در مسیر بازگشت، در نقطهای در سیراف که مهدی قبلاً به مادر نشان داده بود و گفته بود: «اینجا محل کار من است»، ناگهان چشمش به پهپادی همراه با موشک افتاد.
طبق روایت همرزمان مهدی، در همان محل، مشغول ساخت موشک بودند که پهپاد، هدفی را مورد اصابت قرار داد و دو موشک با هم منفجر شدند…
شهید مهدی بازآد، فرزند سیراف، انتخابگر آگاه و عاشق شهادت. او با آرزوی شهادتی همچون پسر اربابش، علیاکبر (ع)، و با رضایت مادر، پرواز کرد. داستانی از عشق، ایثار و تسلیم در برابر اراده الهی که در دل شب قدر، در هوای آسمان سیراف، به حماسه پیوست.
#سیده_نرجس_موسوی
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
| @mared_bu |
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻یا غرامت یا نابودی اموال دشمن!
به هر صورت ما از دشمن غرامت خواهیم گرفت و اگر امتناع کند باندازهای که تشخیص بدهیم از اموالش برخواهیم داشت و اگر آنهم مقدور نباشد به همان اندازه از اموالش را نابود خواهیم کرد.
بخشی از اولین پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای رهبر معظّم انقلاب | ۱۴۰۴/۱۲/۲۱
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
| @mared_bu |
🔻به گلهای پرپر میناب
گل پرپر من سلام، حالت چطوره دختر عزیزم؟
مادرجان صدایت شبانهروز در گوشم میپیچد، صبحی که بلندت کردم تا به مدرسه بروی. بر حسب عادت گفتی کاش امروز میخوابیدم.
آری، کاش آن روز میخوابیدی دخترم، کاش آن روز خانه میماندی.
در این مدت، هزاران اگر و کاش را در ذهنم مرور کردهام.
کاش نمیرفتی،
کاش نمیگفتم که اول هفته است و حتماً باید بروی،
کاش ترغیبت نمیکردم که دوستانت منتظرت هستند،
کاش میدانستم چه در انتظار توست،
کاش آن موشکها کمی صبر میکردند تا تو برگردی عزیزم.
کاش برای آخرین بار ظرفها را رها میکردم و در آغوشت میگرفتم، شاید حسرت آغوشت کمتر در دلم میماند.
اما مگر میشود مادری دلتنگ آغوش دخترش نشود؟
کاش روی ماهت را میبوسیدم، قبل از اینکه پنجه گناهآلود دشمنان صورت زیبایت را از من بگیرد.
مادرجان، یادم است عادت داشتی هر وقت میترسیدی من را صدا میزدی.
شرمندهام، نمیدانم در زیر آن آوار، در آغوش معلمت چند بار مرا صدا زدی، شرمندهام که پاسخی نیافتی.
عزیز مادر، مرا ببخش که تنها جواب گریههایت، صوت موشکی بود که تو را برای همیشه از من جدا کرد.
عزیز دلم...!
میدانم دقایقی که در زیر پلههای مدرسهات که قبلاً پر از صدای خنده بود قایم شده و در آغوش معلمت پناه گرفته بودی تا شاید از چنگال خشمگین ترکشها در امان بمانی، خیلی بر تو سخت گذشته است.
میدانم که آن دقیقهها، به اندازه سالها برای تو طولانی شده بودند، قبلها وقتی کاسه صبرت لبریز میشد، از من درخواست میکردی که برایت شعر بخوانم، معتقد بودی اینگونه دقایق گم میشوند و زمان زودتر میگذرد.
دخترکم، چه کسی در زیر آوار برایت آواز خواند که اینگونه گم شدی؟
روزهاست که به دنبالت میگردم، عزیزکم به دنبال آواز چه کسی به آسمانها رفتهای که مادرت را فراموش کردی...؟!
#یسنا_زندهبودی
#دلنوشته
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
| @mared_bu |
🔻کنایه صفحهٔ کنسولگری ایران در حیدرآباد به ایدهٔ عجیبِ دلار با عکس ترامپ
هیچکس به تنهایی موفق نمیشود؛ دوستان ضروری هستند، بنابراین همیشه دوستان خود را به خاطر داشته باشید!
#اپستین
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
| @mared_bu |