1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻ایران و عراق، واحد
خسته شدهایم و تمنای دلمان برای رسیدن به حرم ارباب، فزونی یافته.
سر خط میرویم و سوار ون میشویم.
غیر از ما، چهارخانم عراقی دیگر مسافر ون هستند. بلندبلند با هم حرف میزنند و به دخترهایم نگاه میکنند.
با اینکه روبنده زدهاند ولی میشود مهربانیشان را حس کرد.
یکی از آنها تلاش میکند با دخترها گفتگو کند و اسمشان را بپرسد. متوجه میشوم و دخترها را یکی یکی معرفی میکنم و با لهجهٔ غلیظ میپرسم شِسمُکِ...(تنها چیزی که برای برقراری ارتباط بلد بودم!)
نامش زینب است. لبخندی میزنم و با تکان دادن سر متوجهش میکنم که مکالمه عربی بلد نیستم. یادم میآید چندتا سؤال به عربی آماده کرده بودم. گوشیام را درمیآورم و به عربی میپرسم:«موقعی که خبر شهادت رهبر را شنیدید چه احساسی داشتید؟»
میخواهد با کلمات جوابم را دهد ولی فهمیده برایم سخت است، لذا با زبان بدن نشانم میدهد؛ چندبار بر سر و سینه میزند و آه میکشد.
سوال بعدی را میپرسم:«به نظرت نتیجه نبرد ایران و آمریکا چی میتونه باشه؟»
جواب میدهد:«کلا کلا آمریکا»
سؤال آخرم را نمیدانم چطور میپرسم و چه میگویم، که زینب انگشتان اشارهاش را در کنار هم قرار میدهد و میگوید:«ایران و عراق واحد»
انگار میخواهد خیالم را راحت کند و بگوید ما نیز با دشمن شما، دشمنیم.
#حکیمه_محمدی_باغملایی
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــ
• #مارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻مسافر انارستان؛ روایت زندگی شهیدی که پیکر مطهرش پس از ۱۰ سال سالم بود.
کتاب «مسافر انارستان» زندگینامه شهید عبدالنبی یحیایی از روستای انارستان بخش ارم دشتستان است.
این شهید در مرداد سال ۱۳۶۲ در عملیات والفجر۲ به شهادت رسید و در گلزار شهدای روستای تنگارم دفن شد.
پس از حدود ۱۰ سال وقتی که خانواده شهید متوجه شدند مزار او ریزش کرده و نیاز به تعمیر دارد با صحنهای عجیب مواجه شدند.
بدن شهید کاملاً سالم و گرم بود و از پیکر مطهرش خون جاری شد.
کتاب «مسافر انارستان» روایتی مستند از زندگی این شهید عزیز است که در آن سعی شده است تا بیش از پرداخت به ماجرای نبش قبر و سلامت جسم شهید پس از ده سال، به ابعاد زندگی عبدالنبی پرداخته شود تا به معنای واقعی، سبک زندگی و سیرهی شهدا به نمایش گذاشته شود.
این کتاب به قلم سرکار خانم لیلا خجستهراد نوشته و توسط نشر حماسه یاران منتشر شده است.
#شهید_عبدالنبی_یحیایی
#معرفی_کتاب
➕درگاه خرید اینترنتی کتاب
ــــــــــــــــــــــــــ
• #مارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا خاک ایران نیست...
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
پرچم ما
خیلیها با دیدن پرچم ما به وجد میآمدند و میخواستند چند قدمی علمداری کنند. عراقیها بیشتر. برافراشته شدن پرچم ایران درست میانهٔ این جنگ جهانی، برایشان یک خروار غرور میآورد. بعضیها هم میآمدند و میگفتند: خدا را شکر که شما را دیدیم؛ دلمان برای میدان و خیابانهای شلوغ شهرمان تنگ شده بود. ما تنبلی کردیم و پرچم به همراه نیاوردیم حالا با پرچم شما کمی عقدهٔ دل باز میکنیم. 🔻🔻
قرار شد امسال مسیر جدیدی تجربه شود؛ مسیر نخلستان (طریق العلماء) مسیری که نسبت به مشایه خلوتتر است و مواکب کمتری به چشم میخورَد. امسال همسفران چند روز زوتر سفرشان را شروع کردند و با پرچم ایران و یالثارات به دست راهی مسیر شدیم.
روز اول مسیر بدون موکب و زائر بود و تا چشم کار میکرد نخلستان بود و نخلستان. فقط گروه ۱۹ نفرهٔ ما در مسیر در حال پیادهروی بودند. روز دوم به نسبت زائرانی در حال پیاده روی دیدیم ولی نسبت به مشایه یک به ده هم نمیشد.
پسران نوجوان عراقی در مسیر، پرچم را از دستان ما میگرفتند و چند قدمی با پرچم راه میرفتند و در همین حین از نبود آقای شهید ابراز دلتنگی و ناراحتی می کردند
قرار بر این شده بود عصر به زیارت بیبیشریفه، دختر امام که پزشک کریلا لقب گرفته برویم. وسایل را در خانهای گذاشتیم تا بعد از زیارت برگردیم و به خانهٔ خادمالحسینی دیگر برویم. ماشینی که به دنبال ما آمده بود، یک تویوتا بود. ما پرچم به دست پشت ماشین نشستیم. پرچم ایران را با غرور و افتخار در دستانمان گرفته بودیم و باد همچون ترهای از گیسوان، آن را در هوا به رقص در آورده بود. در بین راه ناگهان صدای جیغ کودکی را شنیدیم. همراه پدربزرگش بود. هراسان دلیل جیغ کشیدنش را پرسیدیم. پدر بزرگ گفت از شوق دیدن پرچم ایران اینطور به وجد آمده و جیغ میکشد. بقیهٔ عابران هم با کلمات ایران و ایرانی ما را سر ذوق میآورند.
روز سوم، مسیر شلوغ شد و بچهها دلگرم از ازدحام جمعیت، باورشان شد که در مسیر پیادهروی هستند و به زودی به حرم میرسیم. کالسکهای که به همراه داشتیم کتیبهای از رهبر شهید به آن آویزان کرده بودیم، در مسیر، پیرمردی عراقی به ما نزدیک شد و تا عکس رهبر شهید را دید گفت: سیدعلی خامنهای. بعد دستش را روی سرش گذاشت و به حالت تعظیم خم شد و به آقای شهید ابراز ارادت کرد. کودکان عراقی وقتی پرچم ایران را می دیدند به دنبال پرچم میدویدند و پذیرایی میآوردند و اگر برنمیداشتیم دلگیر میشدند.
نزدیکیهای حرم، ماشینی پشت سر ما در حال حرکت بود تا چشمش به پرچم افتاد گل از گلش شکفت و تا وقتی که از کنار ما رد میشد همان لبخند را به لب داشت. با خودمان گفتیم که الحمدلله رهبر شهید، هم خود سربلند شد و هم ایران و ایرانی را سربلند کرد.
#فائزه_خزروان
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای پرچم من، تابنده بمان
با نامِ حسین، پاینده بمان
#ارسالی_مخاطبان
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این روزها ایران، کربلا شده و عراق، شبیه خیابانهای ایران...
تصویر و متن از: #حیدر_رفاهی
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻جا ماندم
جاماندم!
ولی نه به سادگی نوشتن یک واژه!
قبل از عزیمت به مشهدالرضا و بدرقهٔ رهبر شهید، انتخابم را کرده بودم
میدانستم محدودیتها فقط یک انتخاب برایم میگذراند؛ یا تشییع یا اربعین.
در پی التیام این درد، بیقراری پیشه کردم
تا اینکه آغوش مرزها باز شد و کولههای سفر بسته شدند.
همسفرهای سالهای قبل یکییکی زنگ میزدند که فلانی، عازم کربلا هستیم کجایی؟!
هر تماس نمکی بود بر زخم دلتنگیام
در همین میان هیاهوی کوچ زائران شروع شد و من چمدان دلمشغولیام را به سوی موکب محله به دوش کشیدم تا در غبارِ خدمت، خود را فراموش کنم.
میعادگاهی برای روحهایی که جسمشان در اینجا مانده، اما قدمهایشان در مشایه، سنگینی میکند.
در موکب، من از جاماندن به بودن میرسیدم. میان تدارک هدیههای کودکانه، و در جستجوی نیازهای زائرین ارباب، پلی میساختم برای رسیدن به کربلا. همان جا بود که جسمم ماند و روحم در میانهٔ راه نجف_کربلا.
در پس خستگی کارهای موکب به خانه برگشتم تا نیرویی تازه کنم. خواب بودم که نور خیره کنندهٔ پیامی، تاریکی شب را شکافت. درخشش حرم مولا علی بر صفحهٔ گوشیام نقش بست. صدای پیام، سکوت اتاقم را در هم شکست:
«سلام، نائبالزیاره شما حرم مولا علی هستم.»
گرمای اشک بر سردی گونهام غلطید و لطافتش بغضم را شکست
زبانی که گویا نبود، بداههای را به قلم آورد
« قبول باشد… فقط، سهمِ مرا هم بردارید. در مسیر، روی هر خاکی که پا میگذاری، روی هر دیواری که تکیه میدهی، با بند انگشت اسم مرا هم بنویس. تا نامم، ذرهای از خاک راه حسین شود؛ شاید اینطور، وجود بی قرارم در کربلا آرام بگیرد»
تازه فهمیدم پیادهروی اربعینِ، این سالها فقط یک سفر نبود، شریان حیاتی روح من بود که امسال بسته شد.
فردا دوباره به موکب برمیگردم؛
تا بند کفشهای جاماندهام را به زمین اینجا بدوزم و وزن دلم را کمی سبکتر کنم
#ایوب_فضلی
#دلنوشته
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷