قرار شد امسال مسیر جدیدی تجربه شود؛ مسیر نخلستان (طریق العلماء) مسیری که نسبت به مشایه خلوتتر است و مواکب کمتری به چشم میخورَد. امسال همسفران چند روز زوتر سفرشان را شروع کردند و با پرچم ایران و یالثارات به دست راهی مسیر شدیم.
روز اول مسیر بدون موکب و زائر بود و تا چشم کار میکرد نخلستان بود و نخلستان. فقط گروه ۱۹ نفرهٔ ما در مسیر در حال پیادهروی بودند. روز دوم به نسبت زائرانی در حال پیاده روی دیدیم ولی نسبت به مشایه یک به ده هم نمیشد.
پسران نوجوان عراقی در مسیر، پرچم را از دستان ما میگرفتند و چند قدمی با پرچم راه میرفتند و در همین حین از نبود آقای شهید ابراز دلتنگی و ناراحتی می کردند
قرار بر این شده بود عصر به زیارت بیبیشریفه، دختر امام که پزشک کریلا لقب گرفته برویم. وسایل را در خانهای گذاشتیم تا بعد از زیارت برگردیم و به خانهٔ خادمالحسینی دیگر برویم. ماشینی که به دنبال ما آمده بود، یک تویوتا بود. ما پرچم به دست پشت ماشین نشستیم. پرچم ایران را با غرور و افتخار در دستانمان گرفته بودیم و باد همچون ترهای از گیسوان، آن را در هوا به رقص در آورده بود. در بین راه ناگهان صدای جیغ کودکی را شنیدیم. همراه پدربزرگش بود. هراسان دلیل جیغ کشیدنش را پرسیدیم. پدر بزرگ گفت از شوق دیدن پرچم ایران اینطور به وجد آمده و جیغ میکشد. بقیهٔ عابران هم با کلمات ایران و ایرانی ما را سر ذوق میآورند.
روز سوم، مسیر شلوغ شد و بچهها دلگرم از ازدحام جمعیت، باورشان شد که در مسیر پیادهروی هستند و به زودی به حرم میرسیم. کالسکهای که به همراه داشتیم کتیبهای از رهبر شهید به آن آویزان کرده بودیم، در مسیر، پیرمردی عراقی به ما نزدیک شد و تا عکس رهبر شهید را دید گفت: سیدعلی خامنهای. بعد دستش را روی سرش گذاشت و به حالت تعظیم خم شد و به آقای شهید ابراز ارادت کرد. کودکان عراقی وقتی پرچم ایران را می دیدند به دنبال پرچم میدویدند و پذیرایی میآوردند و اگر برنمیداشتیم دلگیر میشدند.
نزدیکیهای حرم، ماشینی پشت سر ما در حال حرکت بود تا چشمش به پرچم افتاد گل از گلش شکفت و تا وقتی که از کنار ما رد میشد همان لبخند را به لب داشت. با خودمان گفتیم که الحمدلله رهبر شهید، هم خود سربلند شد و هم ایران و ایرانی را سربلند کرد.
#فائزه_خزروان
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای پرچم من، تابنده بمان
با نامِ حسین، پاینده بمان
#ارسالی_مخاطبان
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این روزها ایران، کربلا شده و عراق، شبیه خیابانهای ایران...
تصویر و متن از: #حیدر_رفاهی
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻جا ماندم
جاماندم!
ولی نه به سادگی نوشتن یک واژه!
قبل از عزیمت به مشهدالرضا و بدرقهٔ رهبر شهید، انتخابم را کرده بودم
میدانستم محدودیتها فقط یک انتخاب برایم میگذراند؛ یا تشییع یا اربعین.
در پی التیام این درد، بیقراری پیشه کردم
تا اینکه آغوش مرزها باز شد و کولههای سفر بسته شدند.
همسفرهای سالهای قبل یکییکی زنگ میزدند که فلانی، عازم کربلا هستیم کجایی؟!
هر تماس نمکی بود بر زخم دلتنگیام
در همین میان هیاهوی کوچ زائران شروع شد و من چمدان دلمشغولیام را به سوی موکب محله به دوش کشیدم تا در غبارِ خدمت، خود را فراموش کنم.
میعادگاهی برای روحهایی که جسمشان در اینجا مانده، اما قدمهایشان در مشایه، سنگینی میکند.
در موکب، من از جاماندن به بودن میرسیدم. میان تدارک هدیههای کودکانه، و در جستجوی نیازهای زائرین ارباب، پلی میساختم برای رسیدن به کربلا. همان جا بود که جسمم ماند و روحم در میانهٔ راه نجف_کربلا.
در پس خستگی کارهای موکب به خانه برگشتم تا نیرویی تازه کنم. خواب بودم که نور خیره کنندهٔ پیامی، تاریکی شب را شکافت. درخشش حرم مولا علی بر صفحهٔ گوشیام نقش بست. صدای پیام، سکوت اتاقم را در هم شکست:
«سلام، نائبالزیاره شما حرم مولا علی هستم.»
گرمای اشک بر سردی گونهام غلطید و لطافتش بغضم را شکست
زبانی که گویا نبود، بداههای را به قلم آورد
« قبول باشد… فقط، سهمِ مرا هم بردارید. در مسیر، روی هر خاکی که پا میگذاری، روی هر دیواری که تکیه میدهی، با بند انگشت اسم مرا هم بنویس. تا نامم، ذرهای از خاک راه حسین شود؛ شاید اینطور، وجود بی قرارم در کربلا آرام بگیرد»
تازه فهمیدم پیادهروی اربعینِ، این سالها فقط یک سفر نبود، شریان حیاتی روح من بود که امسال بسته شد.
فردا دوباره به موکب برمیگردم؛
تا بند کفشهای جاماندهام را به زمین اینجا بدوزم و وزن دلم را کمی سبکتر کنم
#ایوب_فضلی
#دلنوشته
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻قصیده اربعین
کدام چلهنشین است اینچنین که منم؟
علم بهدوش در این ظهر اربعین که منم؟
اویس، دست تکان میهد بر اهل یمن
چهل عمود بیایید از یمین که منم!
چهل عمود نرفتم که دست حرملهای
کمان به دست فرود آمد از کمین که منم!
ببین در آینهٔ شط شکوه ساقی را
خدا که دست برآرد از آستین که منم
چهل عمود، شبی از فرات رد شدهام
به روی دست، ورقهای یاسمین که منم!
سکوت تشنه لبانیم ساقیا مددی
أَدِر، و ناوِلُني مثلَ ساتكين كه منم
امام خوانده تو را «نافذالبصیره» و بس
برآر دست از آن چشمهٔ یقین که منم
علم به دوش، شهیدان کیستند به دشت؟
به لالهپوشترین قسمت زمین که منم
کجاست سورهٔ یاسین سربریده به طف
به نیزه میشنوم شرح یا و سین که منم
میان معرکه هَلْ مِن مُعین کیست به دشت؟
به نیزه، شعشعهٔ ماه بیمعین که منم
نشسته جلوهٔ ثاراللهی به پیرهنش
نشسته نقش هوالله بر نگین که منم
خموش رد شدی از خیمهگاه سوختهای
شکسته بشنو از این تار بیطنین که منم
کنار علقمه ساعت به وقت مرثیه است
در این قصیده ببین داغ بر جبین که منم
#محمدحسین_انصارینژاد
#شعر
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻چفیهٔ ابو أََمْجَد
حوالی ظهر بود و از خستگی طاقتی برایمان نمانده بود. مهمان ابو امجد شدیم. هر سال خانهاش را وقف زائران اربعین میکند. امسال اما حال و هوای صاحبخانه کمی فرق داشت. مصیبتزده بود. دل نمیکند از ایرانیها. هواخنکی که خواستیم پیادهرویمان را شروع کنیم بنا کرد به قسم و التماس که یک امشبی را هم آنجا سر کنیم و مهمانشان باشیم. ما هم به حرمت اهل خانه پذیرفتیم. بعد از نماز مغرب، برنامهٔ زیارت عاشورا بود. ابوامجد بلندگو را برداشت و با سوز و گداز شروع به روضهخوانی کرد. یکی از همسفرها که عربی مسلط بود همزمان شروع کرد به ترجمه حرفهایش. ابوامجد قصهٔ سرگشتگی خودش را میگفت. با واسطه دستگیرمان شد آرزو داشته روز تشییع، چفیهای که سالیان سال با خودش همراه دارد را با تابوت قائد شهید متبرک کند ولی ازدحام جمعیت نفسش را تنگ کرده بود. حتی توی جاده دنبال ماشین حمل تابوت دویده بود تا آنجا که دیگر ماشین از جمعیت جدا میشود و ساعت ۱۲ شب با حالی نزار برگشته بود خانه. بیقرار و ناامید، نیت میکند که فردا به زیارت کربلا برود. همین که چشمهاش گرم میشود آقا را در خواب میبیند. ابوامجد به سینه میزد و اینجاش را تعریف میکرد؛ انگار روضه به اوج خودش رسیده باشد:«آقا صحیح و سلامت بود لبخند میزد. گفت ابوامجد من دیدمت که آمدی ازت ممنونم که زحمت کشیدی و به دیدنم آمدی ازت راضی هستم و دیگر کربلا نرو» زار میزد و اینها را میگفت. چفیه کذایی را هم دور گردنش انداخته بود و به مدال عاقبتبهخیریاش میبالید. ابوامجد درد، بار دلش بود و به زور از مهمانهای ایرانیش دل کند. دلتنگتر از قبل راهی مشایه شدیم با پرچم سرخ خونخواهیمان.
#فائزه_خزروان
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کارزار، تمامنشدنی است...
(لن ننسی وفاء شعب العراق)
#ارسالی_مخاطبان
• #مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا