برخی از روی نادانی اصرار دارند که مطالب را فقط از قرآن بفهمند، وهر چه پیامبر فرموده را با قرآن بسنجند، ولی توجه ندارند که قرآن حدیثی از احادیث پیامبر است، مگر قرآن به اشخاص وحی شده است؟ در سنت مواردی هست که سندا ودلالتا از قرآن بسیار محکمتر است، مثلا این که پیامبر فرموده "من کنت مولاه فعلی مولاه" سندا ودلالتا قطعی است، وپیامبر ممکن است بفرماید فلان آیه ظاهرش مقصود خدا نیست ویا اساسا نسخ شده، ولذا باید از معصوم در هر زمان تبعیت کرد.
۞شهادت خداوند به صدق نبوت ونبی به معجزه است واعظم معجزات وجود امیر المومنین علیه السلام است.
۞کسانی که خارج از تعالیم انبیاء واهل بیت علیهم السلام وارد مباحث الهیات شده اند در بدیهیات اشتباه کرده اند، همش توهم وتخیل است، ولذا در روایت آمده است: َإِنَّ قَوْماً تَكَلَّمُوا فِي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَتَاهُوا حَتَّى كَانَ الرَّجُلُ يُنَادَى مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ فَيُجِيبُ مِنْ خَلْفِهِ وَ يُنَادَى مِنْ خَلْفِهِ فَيُجِيبُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ. گیج شدند وچپ وراست را نمیفهمند، ملاصدرا واسفار وفصوص وفتوحات همین است، در بدیهیات گیج هستند، حرفهائی میزنند که ربطی به خداشناسی ندارد.
"۞كُلُّ شَيْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدَارٍ" تا چیزی را مقدر ودارای اندازه نکند خلق نمیکند
وذلك لاستحالة فرض الإبهام في متن العينية والواقع.
ولذا گفته میشود الشیء ما لم یتشخص لم یوجد، تا چیزی دارای حدود معین نباشد نمیشود موجود باشد.
وتشخص به وجود نیست، زیرا وجود نمیتواند معیار عینیت باشد، وجود خودش معقول ثانی است، مثل امکان که حکم عقلی موجودات است، (والبته مقصود از حکم مقابل ادراک نیست، بلکه معنای عقلی است) وجود ثبوت شیء است که اگر شیئ را بردارین ثبوتی نمی ماند، عینیت به خود هویات است، هویت درختی که هست، این گونه نیست که دو چیز داشته باشیم: "هویتِ" درخت و"هستِ" درخت، بلکه همین که هویت درخت باشد هستش هم هست.
همانطور که از زید مَحرَم بودن او با همسرش را انتزاع میکنیم همانطور هم از زید وجود زید را انتزاع میکنیم، نه این که وجودش عینیتی داشته باشد همانطور که محرمیتش عینیتی ندارد، اگر چه محرمیت اعتبار شرعی است ووجود اعتبار عقلی است، پس همانطور که امکان در خارج وجود ندارد وجود هم خارجیت وعینیت ندارد، اگر گفته میشود "تا فلان چیز به تحقق نرسد همچنان کلی هست ولو هزاران قید بخورد"، مشار الیه "آن چیز" او معیار تشخص است، نه تحققش، تا ذات درخت در خارج نباشد معنای امکان ووجود وثبوت ومتجزی نیست، تمام اینها معقولات ثانیه هستند که از تحقق آن ذات انتزاعات میشود، وانتزاعیات گاهی معقول اولی هستند مثل عنوان درخت، وگاهی معقول ثانی هستند مثل محرمیت ووجود وامکان.
إن موضوع الكم ـ متصلاً كان أو منفصلاً ـ هو الحقيقة ذات الأجزاء
مثال کم منفصل عقول مجرده وخدایان موهوم هستند، ولذا اساسا کم منفصل امر موهومی است، بلکه فرق کم متصل ومنفصل بالاعتبار است، مثل چوب یک متری را اگر نشکسته باشید کم متصل است واگر بشکنین میشود کم منفصل، پس حقیقتی به نام کم منفصل در خارج نداریم، بله اگر بتوان فرض کرد خدایان بدون اجزاء مثال واقعی خواهد بود برای کم منفصل، ولی چنین چیزی محال است، شیء غیر متجزی نمیتواند متعدد باشد، وعقول مجرده که به نظر فلاسفه نه زمان ونه مکان ونه جزء ندارند، امر محالی است، زیرا نمیشود چنین چیزی متعدد باشد.
اما عدد اگر چه از هم جدا هستند، ولی در خارج معدود محقق است نه عدد.
پرسش وپاسخ
۞نکاتی در مورد توحید فطری:
1- فطرت وفطری را قبول داریم ولی چیزی به نام معرفت فطری در عرض معرفت عقلی نداریم، خدا را با عقل میشناسیم چه در عالم ذر وچه در عالم دنیا وچه در عالم برزخ.
2- این که در موقع بلا رو به خدا می آورد به این جهت است که اسباب مسببات کنار میرود ودر مقابل دلیل عقلی خاضع میشود، مثل این که کسانی مخالف اهل بیت علیهم السلام هستند ولی هنگام اضطرار سراغ آنها میروند.
3- فطرت از حیث این که بخواهد دلیلی در عرض خداشناسی عقلی باشد باطل است، ولی اگر مقصود این است که خداوند خداشناسی عقلی را در مرتبه دیگر (از طریق معصوم علیه السلام) به ما داده ودر ما سپرده است، ولذا در این دنیا که با آن مواجه میشویم، قبولش آسان است، این حرف مشکلی ندارد. مثل یادگیری جدول ضرب در کودکی که ولو انسان ممکن است آن را فراموش کند، ولی یادگیری آن در نوبت بعدی آسانتر است، اما همیشه امر عقلی است.
4- سنخ خداپرستی فقط عقلی است، مثلا برای فهم مثلث دو راه دارم، یکی این که ببینم ودیگر این که برای من توضیح بدهند، ویا فهمیدن مزه شیرینی که یا میچشم ویا برای من توضیح میدهند، ولی خداشناسی دو گونه نیست، فقط تببین عقلی راه دارد. امکان راه شهودی در خدا مسدود است.
۞فیض ازلی امتناع ذاتی دارد، زیرا نبوده که بود شده است، وگرنه تحصیل حاصل میشود، ولذا ازلی نبوده، وثانیا خداوند چرا به جای هفت آسمان هشت آسمان خلق نکرده، چرا اژدهای هفت سر خلق نکرده است؟ پس هر جای حکمت بوده خلق کرده است، نه این که فیاض علی الاطلاق باشد.
۞در مورد این که آقای حسن زاده آملی گفته است من فاتحه عرفانی را میخوانم که در آن شمر از امام حسین زودتر به بهشت رفته باشد: از خود صمدی آملی هم بپرسید همین را میگوید، ملاصدرا هم میگوید تبّا لفلسفة که مخالف روایات باشد، وسرّ این تناقضات این است که یک عده متکلم محض هستند مثل علامه حلی ویک عده فیلسوف محض هستند مثل ارسطو وافلاطون، ویک عده گیج هستند ومتوجه تناقضات نیستند، ولی در مجموع عقیده شان لعن شمر است، ومادامی که ملتزم به احکام اسلامی هستند، مشکلی ندارند.
۞البته کسانی که مبتدی در فلسفه هستند ممکن است متوجه تناقضات بشوند، ولی کسانی که بیشتر در فلسفه کار کردند نفهمی به جهت کثرت اطلاعات بیشتر میشود، واگر هم برایش سوال پیش آید میگوید من نمیفهمم والا مگر میشود ملاصدرا این مطلب را تصدیق کرده باشد ولی مطلب درست نباشد، و هیچ چوپانی وحدت وجودی نمیشود، بلکه آن که در حوزه درس خوانده است وحدت وجودی میشود، وپشت سر آنها میشود نماز خواند اگر موجب ترویج فساد نشود.
۞اگر سوال شود: "الیس لغیرک من الظهور ما لیس لک" جواب این است که بله، غیر خداوند بسیار ظاهرتر است، تمام اشیاء ظهوری دارند که خداوند ندارد، محسوس ومتغیر هستند، این که در قرآن میگوید الظاهر والباطن، مقصود ظاهر بالعقل است، فَأَيُّ ظَاهِرٍ أَظْهَرُ وَ أَوْضَحُ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى وَ إِنَّكَ لَا تَعْدَمُ صُنْعَهُ حَيْثُمَا تَوَجَّهْتَ وَ فِيكَ مِنْ آثَارِهِ مَا يُغْنِيكَ.
۞اگر چه خداشناسی نیاز به هدایت الهی دارد، وتا خودش نگوید یا ما بت پرست میشدیم ویا ازلی بودن عالم را میپذیرفتیم، ولی دو راه دارد یا خودش مستقیم به ما بگوید ویا از طریق اهل بیت علیهم السلام این هدایت را انجام دهد، وخداوند به جهت حکمتش راه دوم را انتخاب کرده است: علی علیه السلام: إِنَّ اللّهَ تَبارَكَ وتَعالى لَو شاءَ لَعَرَّفَ العِبادَ نَفسَهُ، ولكِن جَعَلَنا أبوابَهُ وصِراطَهُ وسَبيلَهُ وَالوَجهَ الَّذي يُؤتى مِنه.
البته در فلسفه میگویند معرفت باید به ضرورت عقلی از راه عقل اول ودوم به ما برسد، واین غلط است، بلکه این فعل اختیاری خداوند است، لحکمة واعظاما لشأن الائمه علیهم السلام از طریق آنها خودش را به ما معرفی کرده است.
تمام کسانی که خواستند غیر از معرفت عقلی به خدا برسند آخرش به این میرسند که باید تعین خودت را نبینید، یعنی واجد خدا هستی، مثل تکه یخ که در دریا، موقعی که آب میشود خود دریا میشود، راه دیگری ندارند.
5- اگر عالم دنیا نداشتیم تکلیف عالم ذرّ برای بهشت وجهنم کافی بود، خداوند فرمود الست بربّکم، همانجا عده ای منافق پیدا شدند: قَالَ أَبُو بَصِيرٍ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَخْبِرْنِي عَنِ الذَّرِّ وَ حَيْثُ أَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى وَ أَسَرَّ بَعْضُهُمْ خِلَافَ مَا أَظْهَرَ، دقیقا مثل جریان غدیر، وتکلیف عالم ذرّ مومن وکافر ملاک خودش را داده بود، اگر چه در این دنیا ملاک ایمان در عاقبت امر است.
6- بر فرض مشرکین بدون مراجعه به انبیاء واهل بیت علیهم السلام توحید را بفهمند (که ما میگوئیم چنین چیزی امکان ندارد) این از طریق عالم ذرّ بوده است که در آنجا هم ائمه علیهم السلام واسطه بوده اند.
7- این که از عالم ذرّ چقدر در وجود ما مانده است، جای بحث دارد، وروایات در این زمینه خبر واحد است، مثلا َ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمَّا ذَرَأَ الْخَلْقَ فِي الذَّرِّ الْأَوَّلِ فَأَقَامَهُمْ صُفُوفاً قُدَّامَهُ بَعَثَ اللَّهُ مُحَمَّداً ص فَآمَنَ بِهِ قَوْمٌ وَ أَنْكَرَهُ قَوْمٌ فَقَالَ اللَّهُ هذا نَذِيرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولى يَعْنِي بِهِ مُحَمَّداً ص حَيْثُ دَعَاهُمْ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الذَّرِّ الْأَوَّلِ.
قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى قَالَ ثَبَتَتِ الْمَعْرِفَةُ فِي قُلُوبِهِمْ وَ نَسَوُا الْمَوْقِفَ وَ سَيَذْكُرُونَهُ يَوْماً وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَمْ يَدْرِ أَحَدٌ مَنْ خَالِقُهُ وَ لَا مَنْ رَازِقُهُ.
مثل این است در قطار کسی را میبینین وبه نظرتان آشنا میآید ولی هر چه فکر میکنین یادتون نمیاد کجا دیده بودید، بعد متوجه میشوید در کلاس سوم همکلاسی بودید، این معنای "نسوا الموقف" است. بعد از مرگ همه مومن وکافر که حضرت امیر علیه السلام را میبینند یادشون میآید که در عالم ذر به آنها در مورد ربوبیت خداوند گفت بود ولی یادشون رفته بود.
8- قَالَ رَجُلٌ لِلصَّادِقِ علیه السلام يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ دُلَّنِي عَلَى اللَّهِ مَا هُوَ فَقَدْ أَكْثَرَ عَلَيَّ الْمُجَادِلُونَ وَ حَيَّرُونِي فَقَالَ لَهُ يَا عَبْدَ اللَّهِ هَلْ رَكِبْتَ سَفِينَةً قَطُّ قَالَ نَعَمْ قَالَ فَهَلْ كُسِرَ بِكَ حَيْثُ لَا سَفِينَةَ تُنْجِيكَ وَ لَا سِبَاحَةَ تُغْنِيكَ قَالَ نَعَمْ قَالَ فَهَلْ تَعَلَّقَ قَلْبُكَ هُنَالِكَ أَنَّ شَيْئاً مِنَ الْأَشْيَاءِ قَادِرٌ عَلَى أَنْ يُخَلِّصَكَ مِنْ وَرْطَتِكَ فَقَالَ نَعَمْ قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام فَذَلِكَ الشَّيْءُ هُوَ اللَّهُ الْقَادِرُ عَلَى الْإِنْجَاءِ حَيْثُ لَا مُنْجِيَ وَ عَلَى الْإِغَاثَةِ حَيْثُ لَا مُغِيث
بحث اثبات خدا نیست، بلکه سائل میگوید ذات خدا را برای من بشناسان یکی میگوید خدا بت است ودیگری میگوید وحدت وجود است، حضرت میفرماید لازم نیست تو وارد این معرکه بشوی، همین که تو در مواقع حاجت سراغ خدا میروی کافی است، لازم نیست ذات خدا را بشناسی، لازم نیست تفکر در ذات خدا بکنی، خدا را قبول داری بس است، مضافا که این روایت در تفسیر امام حسن عسکری علیه السلام آمده که معتبر نیست.
9- آیه "فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها" نمیگوید که فقط خداشناسی فطری است، بلکه میگوید کل دین فطری است، یعنی دینی که به شما داده با قواعد عقلی که در ذات شما قرار داده است موافق است، مثلا اگر خداوند میفرماید از حضرت علی علیه السلام تبعیت کن چون عادل است، ویا به پدر ومادرت نیکی کن، این مطالب با قواعدی که در درونت قرار داده است مطابق است. فطرت عقلی حسن وقبح عقلی را میگوید.
اگر فطرت را جدا از استدلال عقلی مطرح کنین معنایش این میشود که یا خدا را بو میکنی ویا مزه میکنی ویا مندکّ در ذات او شدی (رأی فلاسفه)، ولافکری کن مثل قطره در دل دریا گم شو که بشوی خدا!!.
10- لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإيمانَ وَ زَيَّنَهُ في قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيان" اشاعره میگویند ایمان وکفر هیچ ترجیحی بر هم ندارن وفقط خداوند یکی را بر دیگری ترجیح داده است، ولی شیعه میگوید اتفاقا حکم خداوند مطابق واقع است، ایمان عقلی است وفطرت عقلی بشر او را می پسند، ودر عالم ثبوت ایمان بر ظلم وکفر ترجیح دارد.
11- آنچه خدا مطابق عالم واقع ونفس الامر در نفس شما گفته است که ایمان خوب وکفر بد است، ولی موقعی که انسان به دنیا می آید هیچ چیز یادش نیست، ودوباره انبیاء همان مطالب را در دنیا به ما میگوید، و اگر انبیاء آن مطالب را به ما نگفته بودند وحضرت آدم اگر نبود وبچه هایش زیر نظر او بزرگ نمیشدند چه کافر وچه مومن، اولا اصلا انسانی باقی نمیماند، هر حیوانی بچه اش باقی میماند ولی بچه انسان را باید کسی بزرگ کند واز موانع مختلف مثل سرما وگرما و... محافظت کند، وثانیا بر فرض محال کسی زنده بماند ولو به این که سگی او را شیر بدهد، او که بزرگ میشد سگ میشد، تمام اخلاقیاتش مطابق سگ میشد، وآنچه ما الآن داریم حتی کفار، همه از برکت تعالیم انبیاء است، بلکه راه رفتن روی دوپا هم از این قبیل است، که اگر انبیاء نبودند بشر روی دوپا راه نمی رفت، اگر کافرها بلدند صحبت کنند از انبیاء گرفته اند، والا بشر زبان نداشتند، ولذا مواردی هست که برخی انسانها گم شدند ودر جنگل بزرگ شدند، واینها هیچ گاه جذب جامعه انسانی نشدند ودو باره به جنگل فرار کردند.
بشر ضعیفترین موجودات است اگر انبیاء نباشند وقویترین موجودات هستند اگر انبیاء روی سرشان باشد، البته اگر مومن بودند آخرت ودنیا قوی هستند واگر کافر بودند فقط در دنیا قوی هستند.
12- فطر الناس فطرة یعنی خلق الناس خلقة، یا در وجودش چیزی به نام عقل است که معانی عقلی را درک میکند، ویا مقصود این است که هر جا هم حکمت حکمی را نفهمد ولی آن را مطابق با طبعش میداند، ویا مقصود این است که در عالم ذرّ مطالبی بهش گفتند که آثارش در وجودش مانده است.
13- آیات نمیگوید کفار به توحید میرسند بلکه میگوید از خدایانشان دست بر میدارند، در روایت هم داریم: يَسْتَيْقِنُ الْقَلْبُ أَنَّ الْحَقَّ بَاطِلٌ أَبَداً وَ لَا يَسْتَيْقِنُ أَنَّ الْبَاطِلَ حَقٌّ أَبَدا، البته این روایت از متشابهات است ولی ممکن یک معنایش همین باشد، آنهائی که دنبال بت میروند خودشان میفهمند باطل است، ولذا در موقع اضطرار سراغ بت نمیروند.
14- اگر کسی بگوید خداوند در نهان ما نوشته است که خدا هست، واین راه مستقل برای خداشناسی غیر از راه عقلی باشد، ومفاد روایات فطرت همین است.
جواب میدهیم این صرفا نقاشی است، ونقاشی که کاشف از واقع نیست، یکی میگوید در دل من نوشته شده خدا نیست، پس باید عقلی باشد تا کاشف از واقع باشد.
۞همیشه تعدد مساوق تجزی وتجزی مساوق قابل زیاده ونقصان است
۞المعرفة من صنع الله (مُحَمَّدِ بْنِ حَكِيمٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام الْمَعْرِفَةُ صُنْعُ مَنْ هِيَ قَالَ مِنْ صُنْعِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَيْسَ لِلْعِبَادِ فِيهَا صُنْعٌ.) معنایش این است که اگر خداوند بشر را متوجه خودش نمیکرد، هیچگاه ذهن بشر به موجود بدون جزء وزمان ومکان نمیرسید، بلکه مشرک میشد ملحد میشد، لذا خدا بود که خودش را به عقل انبیاء واهل بیت معرفی کرد اگر چه میتوانست به عقل همه معرفی کند، وآنها خدا را به عقل ما معرفی کردند، والبته بعد از التفات به چنین حقیقتی تصدیق عقلی است، مثل کور مادر زاد که تا التفات پیدا نکند که حس باصره ندارد والتفات به رنگ به پیدا نکند نه تصدیق میکند ونه انکار.
البته همین که عقل مصنوعیت ما را وصانعیت فاقد جزء وزمان ومکان را فهمید، کار خودش را میکند وتصدیق میکند، ومنتظر دستور ما نمیماند، البته جحود واقرار کار اختیاری است، همانطور که عمرو عاص ومعاویه میفهمیدند حق با علی علیه السلام است ولی جحود میکردند، لذا اگر کسی بگوید عقل من نمیخواهد بفهمد حق با علی است، این حرف غلط است مگر این که مجنون باشد که دیگر مکلف نیست.
۞این که گفته شود زمان خداوند اوسع از زمان ما است، همانندی تفاوت محدوده نگاه انسان ومورچه، این حرف غلط وخلاف عقل است، مثلا ملاصدرا میگوید زمان ما متناهی است ولی زمان خداوند نامتناهی است، این که لازمانی نشد، بلکه لازمانی یعنی خداوند قبل وبعد ندارد: فَفَرَّقَ بِهَا بَيْنَ قَبْلٍ وَ بَعْدٍ- لِيُعْلَمَ أَنْ لَا قَبْلَ لَهُ وَ لَا بَعْدَ، خداوند قبل وبعد را با اشیاء موجود کرده است، مثل مائع وجامد وگاز، خداوند مائع وجامد را با اشیاء آفرید که به تو بفهماند نه مائع است ونه گاز ونه جامد، ان الله لایوصف بزمان ولامکان بل هو خالق الزمان، عقیده اوسع بودن زمان ومکان همان عقیده وحدت وجود است وهیچ ربطی به توحید وخالق زمان ومکان ندارد.
اگر کسی بگوید خداوند قبل بود والآن هم هست وآینده هم خواهد بود، این چند اشتباه کرده است، اولا زمان را بینهایت فرض کرده است وحال آن که حقیقتی عددی نمیتواند بینهایت باشد، وثانیا خداوند را زمانی فرض کرده است وحال آن که خداوند خالق زمان است، وثالثا خدائی که زمان اوسع داشته باشد پس دو جزء زمانی دارد قبل وبعد، نصفش را بردارید کمتر میشود، آن نصف به ضمیمه این نصف میشود ضم محدود به محدود، ونتیجتا همش محدود میشود.از فرض نامحدود بودن به محدود بودن میرسید، خداوند لاتصحبه الاوقات، اگر مصاحب با وقت نیست تا بگوئید وقتش اوسع است یا اضیق. البته خروج از مکان خیلی راحتتر فهمیده میشود ولی در مورد زمان بسیار مشکل است، وبه قول علامه مجلسی فهمیدن خروج از زمان نیاز به لطف قریحة دارد.
۞چیزی که متجزی است یعنی دارای ابعاد ثلاثه است، طول وعرض وعمق، کسی فکر کند اگر یک چیزی درون اتاق است محتاج به مکان است، ولی چیزی که همه جا هست محتاج به مکان نیست، این فکر غلط است، احتیاج به مکان به معنای احتیاج انسان به عصا ویا خوراک نیست، بلکه احتیاج به مکان یعنی طول وعرض وعمق داشتن.
۞در مورد استحاله خالقیت متجزی: اولا: چه بگوئیم شیئ خود به خود زیاد شده است، وچه بگوئیم عدم او را زیاد کرده است وچه بگوئیم شیئ متجزی او را به خود زیاد کرده است، هر سه به یک نحو محال است، اگر کسی برای استحاله خالقیت متجزی نیاز به استدلال دارد برای زیاد شدن خود به خود هم باید به دنبال استدلال باشد.
وثانیا روایاتی که ما در این باب داریم ارسال مسلمات کرده است کیف ینشیء الاشیاء من لایمتنع من الانشاء، دلیل نمیآورد، بتجهیره الجواهر عرف من لاجوهر له، لعجز کل مبتدأ عن ابتداء غیره،
وثالثا: ادله ای در خصوص مورد خالقیت ائمه علیهم السلام آمده است، الإمام المهدي عليه السلام في تَوقيعِهِ لِمُحَمَّدِ بنِ عُثمانَ العَمرِيِّ: إِنَّ اللّهَ تَعالى هُوَ الَّذي خَلَقَ الأَجسامَ، وقَسَّمَ الأَرزاقَ؛ لِأنَّهُ لَيسَ بِجِسمٍ ولا حالٍّ في جِسمٍ، لَيسَ كَمِثلِهِ شَيءٌ وهُوَ السَّميعُ العَليمُ، وأَمَّا الأَئِمَّةُ عليهمالسلام فَإِنَّهُم يَسأَلونَ اللّهَ تَعالى فَيَخلُقُ، ويَسأَلونَهُ فَيَرزُقُ، إِيجابا لِمَسأَلَتِهِم، وإِعظاما لِحَقِّهِم.
واما روایت فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا، صنائعنا هم آمده است، وصنائع گاهی به معنای مصنوع به کار میرود وگاهی به معنای دست پرورده بکار میرود مثل آیه قرآن خطاب به موسی: واصطنعتک لنفسی، میخواهد بفرماید تمام عالم چه ملائکه وچه انبیاء وچه جن وچه انسان، ما اینها را پروراندیم وتوحید به آنها یاد دادیم، ساسة العباد هستیم، یا این که تمام مخلوقات به طفیل وجود اهل بیت علیهم السلام خلق شده است، وحتی کلمه "صنائعنا" مقدر دارد، لَوْ لَا نَحْنُ مَا عُرِفَ اللَّه، اگر ما نبودیم عبادت خدا ومعرفت خدا انجام نمیشد، ولو این که تمام شبانه روز نماز میخواندند، زیرا عبادت لائق به شأن خدا انجام نمیدادند.
این که گفته شود خداوند قدرت خلق را به ائمه علیهم السلام بدهد چه مشکلی دارد، جواب این است که مثل این است خداوند بتواند به حبه قند قدرت خلق را بدهد، همانطور این مطلب مضحک است در مورد ائمه علیهم السلام هم کذلک. كُلُّ مُعْطٍ مُنْتَقِصٌ سِوَاه، هیچ موجودی نمیتواند خلق لامن شیء داشته باشد.
۞استحاله مخلوق بودن غیر متجزی برای این است که هر چه تصور شود دارای زمانی است، واساسا ساخته شدن در زمان اتفاق می افتد، هر چه ایجاد شود دو زمان لازم دارد زمان عدم وزمان وجود، به جز کل عالم که زمان عدم ندارد، بلکه زمان با عالم موجود میشود، ولذا ذاتی که زمان ندارد متجزی نخواهد بود.
۞هر چیزی در عالم متجزی است، حتی روح هم متجزی است، وبرای همین است که دارای تغییر است خوشحالی ناراحتی عالم شدن جاهل شدن، اینها دلیل بر این است که اجزاء دارد.
۞ در مورد فرق کنه وغیر کنه: برای ما لغت مهم نیست، آنچه مهم میباشد این است که ذات خداوند قابل شناخت نیست، صورت وشکل واجزاء ندارد که شناخته شود.
۞در مورد خالقیت انسان نسبت به صور ذهنیه: این گونه نیست که بعد از یادگیری جدول ضرب مثلا، این مطلب در ذهن من خلق شده باشد، بلکه کم وکیفی خاصی در وجود من حاصل شد که قبلا نبود، در سلولهای ما تغییر وتبدل انجام میشود که به آن علم وجهل وخواب وبیداری وخوشحالی وناراحتی میگوئیم، همانطور که به کامپیوتر اطلاعات داده میشود خلق لامن شیء نیست، بلکه تغییرات در اجزاء آن انجام میگیرد.
واگر خلق لامن شیء هم باشد مخلوق خداست در ذهن، خداوند در ذهن ما خلق لامن شیء علوم میکند، زیرا دلیل عقلی داریم که شیء متجزی نمیشود خلق بکند.
۞لاجبر ولا تفویض بل امر بین الامرین، یعنی نه خداوند ما را مجبور به شراب خوردن کرده است، همانطور که فلاسفه میگویند، ونه ما را رها کرده است که به ما عقل و اختیار وقدرت وقرآن وروایات داده وکاری به ما ندارد، وبگوید برو سی سال دیگر بیا جواب پس بده، بلکه خدا لحظه به لحظه الهامات قلبی به ما میکند، امر بین الامرین ناظر به توفیقات الهی است، خدای تبارک وتعالی در عین این که ما را مختار آفریده است ولی در عین حال الطافی دارد که ما به راه غلط نرویم، نه این که مقصود نفی جبر واختیار باشد، زیرا بین جبر واختیار واسطه ای نیست.
ولی فلاسفه جبر واختیار را سالبه به انتفاء موضوع میدانند، چون انسانی نداریم تا صحبت از جبر واختیارش بکنیم (جوادی آملی، عبد الله، علی بن موسی الرضا علیه السلام والفلسفة الإلهیة، 89 _ 94)
۞رجوع به اهل بیت علیهم السلام برای اثبات خدا دوری نیست، زیرا اهل بیت با معجزه اثبات میشوند، وخدا با اهل بیت علیهم السلام ثابت میشود، وقبول معجزه متوقف بر اثبات خدا نیست، چون معجزه تخصص وعلم وقدرت دارای معجزه را نشان میدهد، وعقل حکم به لزوم تبعیت از چنین شخصی میکند.
۞علم این است که ما در ذهنمان چیزی را بشناسیم، وصورت علمیه همان حالت علم است ولو علم به مریضی باشد، پس حقیقتا معنای علم وجود همان صورت علمی در نفس انسان است، مثلا بعد از بیدار شدن متوجه سردرد میشوم، این همان علم وحصول صورت ذهنیه سردرد در ذهن است، ویا مثل علم به وجود آتش، چون تحقق آتش در ذهن محال است، پس لامحاله صورتش در ذهن حاضر است، والا اگر برای صورت صورت دیگری باشد تسلسل لازم میآید.
ولی فلاسفه فکر کرده اند که همان معلومات علمی خارجی مثل گلدان خارجی بعضی از آنها حصولی وبعض حضوری هستند، پس علم به معنای وجود علمی است نه اصل وجود، مثلا میگویند وجود انحائی دارد وجود خارجی ووجود کتبی وولفظی، وکسی چون دستش به ساندویچ خارجی نمیرسد بگوید میروم وجود کتبی یا لفظی ساندویچ را میخورم، وحال آن که خاصیت ساندویچ در همان وجود خارجی اوست.
۞اين كه گفته شود در باره ذات احدیت خداوند چون ذهن ندارد صورت در او نیست ولذا علم خدا به اشیاء حضوری است، حرف نادرستی است، چون در علم حضوری خود معلول بذاته در نفس عالم موجود است، ولی معنایش دارای اجزاء بودن خداست، همه ما اجزاء خدا خواهیم بود، والبته میگن وحدت وجود قائل هستیم.
ما از کیفیت ذات خدا وعلم خدا وقدرت خدا سر در نمیآوریم، ما باید بگوئیم من موجودم با این اجزاء وخدا موجود است بدون اجزاء، من خدا را متجزی تصور میکنم فسبحان الله، کلمه سبحان الله همه کارها را درست میکند، من عالم هستم با این صورت ولی خداوند عالم است بدون صورت سبحان الله، میدانیم خدا عالم است با ادله عقلی ونقلی، ولی این که بخواهیم برای خداوند علم تصور کنیم خداوند میشود ذهن وجزء وکل وزمان ومکان، وشرک خواهد شد، لذا باید گفت سبحان الله.
۞این که گفته شود علم ما به نفس وحالاتمان علم حضوری باشد، درست نیست، زیرا علم ما به نفس اگر علم حضوری باشد یعنی خودمان خودمان هستیم، چه عالم بهش باشیم وچه عالم به او نباشیم، اما علم من به نفس خودم ویا علم من به تب خودم ویا علم به اداره خودم هیچکدام حضوری نیست، بلکه علم من به تب حصولی است، زیرا چه بسا تب در وجودم هست (به اصطلاح اینها علم حضوری هست چون خود تب هست) ولی به آن علم ندارم چون خواب هستم، وهمین که تب را وجدان کردم وبه آن توجه کردم در حقیقت آن علم حصولی پیدا کرده ام، زیرا در علم حصولی دو چیز هست یکی حرارت در بدن ودیگری علم به حرارت، اما در علم حضوری فقط یک چیز است، پس چه علم به حرارت آتش درون منقل، وچه علم به حرارت بدن هر دو علم حصولی است.
اگر علم حضوری به حضور ذات معلوم نزد عالم تعریف کنیم تحقق سنگ پیش خودش مصداق علم حضوری خواهد بود، واین که برخی برای علم تجرد شرط کرده اند، فرار از اشکال است، وبایستی تعریف علم حضوری را تغییر دهند.
۞مقصود از وجدان کردن همان علم است، وجدت الله قادرا ای علمت به، ولی در لسان فلاسفه وتفکیکی ها به معنای واجدیت است، میگویند ما به اندازه ظرف وجودی مان واجد خدا هستیم ولی خداوند واجد ما وغیر ما است، وخلقت به تملیک است نه جعل، دریا از وجود خودش تملیک میکند به صورت موج، زیرا اگر دریا بینهایت باشد خلق موجود معنا ندارد، ولذا خدا را مملوک به نحو مملوکیت محیطیه میدانند ولی مملوک بودن ما به نحو مملوکیت محاطیه میدانند،
۞تقسیم علم به علم الیقین وحق الیقین وعین الیقین به اعتبار زیاد شدن علم ها است، دیدن دود با دیدن خود آتش وسپس حس خود آتش، علم های جدید است، نه این که یکی حصولی ودیگری حضوری باشد.
۞علم خداوند هم علم حضوری نیست، خداوند عالم است بخلاف کل عالم، عالَم معلوم خدا هست ولی در نزد خدا موجود نیست، البته خیلی خیال میکنند علم حضوری چون بهتر از علم حصولی است علم خدا را علم حضوری میدانند، ولی فرق بین این دو را خیلی نمیفهمند
۞همانطور که ما از ذات خدا سر در نمیآوریم از حقیقت علم خدا هم سر در نمیآوریم، کمال معرفته التصدیق به، فقط میگوئیم صدّقت انه موجود صدّقت انه عالم وصدّقت انه قادر، لیس للمخلوق ان یعرف من الخالق الا انه موجود فقط.
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین
برخی از نکات جلسه 9 اصول المعارف
۞معمولا در این مباحث موضوعی برای بحث انتخاب میکنند وروی خواص آن بحث را جلو میبرند، گاهی میگویند العالم حادث وکل حادث فله محدِث، فالعالم له محدِث، یا میگویند العالم ممکن وکل ممکن یحتاج الی الواجب فالعالم یحتاج الی الواجب، ولی به نظر ما موضوع باید "عددی" باشد، زیرا معمولا "قدیم" در مقابل "حادث" به نامحدود معنا میشود در مقابل "حادث" که عمر محدود دارد، واین سبب اشتباه فلاسفه شده، وحادث را انکار میکنند، ولی مراجعه به روایات روشن میکند که کلمه قدیم هیچگاه به معنای چیزی که عمر نامحدود دارد استعمال نمیشود، بلکه قدیم به معنای مقابل حادث است، وحادث به معنای متجزی وزمان دار است ونتیجتا قدیم به معنای چیزی است که زمان ندارد.
ودر روایات اگر چه بحث حادث وقدیم هم آمده، ولی عنوان متجزی وعددی بسیار بیشتر مطرح گردیده ولی کمتر به آن توجه شده است.
اما کلمه "ممکن" خفائش بیشتر است، زیرا در مقابلش واجب است که فلاسفه به همه موجودات تعبیر میکنند، ویا اساسا برای واجب وممکن تفسیری ندارند، بلکه فقط لغت را معنا میکنند، واجب را به موجودی معنا میکنند که وجودش لذاته باشد وممکن چیزی است که وجودش لغیره است، ولی ذهن انسان چون با اشیاء اطرافش انس دارد، برای این دو مفهوم به دنبال مصداق در اطرافش میگردد، که همه موجودات متجزی ومقداری هستند.
حقیقت عددی ومتجزی اگر چه با ممکن وحادث هویتا یکی هستند، ولی در اثبات نتیجه بسیار مفید است، زیرا خدای غیر متجزی را ثابت میکند و دیگر شخص دنبال خدای کل الاشیاء نمیرود،
کلمه عددی ومتجزی در بحث توحید نظير كلمه معصوم در بحث امامت است، تا معصوم تبیین نشود بحث امامت به جائی نمیرسد، هر کسی میگوید ما رهبر وخلیفه داریم.
۞ فرض امکان زیاده به معنای اضافه واحداث نمودن چیزی که کاملا مماثل با شیی قبلی باشد، به معنای پذیرفتن حدوث شیء اول است، وگرنه مماثلت درست نبود، زیرا حکم الامثال فیما یجوز ولایجوز واحد، وانسان بالبداهة میابد که هر چیزی قابل زیاده ونقیصه است، وبدین جهت است که در مورد خداوند متعال هیچ گونه تصوری ندارد، واگر هدایت انبیاء نبود اصلا به این موجود هدایت نمیشد.
۞چیزی که زیاده ونقیصه میپذیرد نمیتواند قدیم باشد، به دو دلیل یکی استحاله بی نهایت ودیگری این که هر چه مکمّم ومکیّف باشد کم وکیفش ذاتی او نیست، نظر به ذاتش کمّ وکیفش قابل تغییر است، وغیری که شد حادث خواهد بود، زیرا قدیم نمیتواند غیری باشد، ولی فلاسفه میگویند میشود مخلوق قدیم باشد ولی آن را به جزء وکل بر میگردانند.
۞تصریح به کلمه تجزی در مقدمه استدلال برای تنبیه به این مطلب است که در آخر به خدای جمیع الاشیاء منتهی نشود، پس تا تقابل بین متجزی و غیر متجزی واضح نشود اثبات خدایی که جمیع الاشیاء نباشد مشکل خواهد بود، نظیر کاری که بنی امیه کردند ونگذاشتند مردم شرک ونفاق را بفهمند چیست، لذا هر حرف باطلی را میتوانستند به نام حق به مردم بقبولانند
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: إِنَّ بَنِي أُمَيَّةَ أَطْلَقُوا لِلنَّاسِ تَعْلِيمَ الْإِيمَانِ- وَ لَمْ يُطْلِقُوا تَعْلِيمَ الشِّرْكِ لِكَيْ إِذَا حَمَلُوهُمْ عَلَيْهِ لَمْ يَعْرِفُوهُ.
ولی از اول قرآن بحث مغضوب وضالّین مطرح شده، تا بفهماند که در بین مردم افراد منحرف هم وجود دارند.
۞یک فیلسوف نداریم که نگوید عالم ازلی است، زیرا التفات به حدوث زمانی در پرتوی وحی صورت میگیرد، وگرنه انسان نسبت به حدوث زمانی مثل کوری است که توانائی تشخیص رنگ را ندارد، وبلکه همواره عالم را ازلی میپندارد.
۞ کفار وآتئیست ها مکررا میگویند اگر بشود چیزی بدون علت باشد میگوئیم عالم نیاز به علت ندارد، واگر برای هر چیزی علت لازم است، خداوند هم از این قاعده مستثنا نیست، وهیچ فیلسوفی نتوانسته از این شبهه جواب بدهد، بلکه میگویند هر معلولی نیاز به علت دارد ولی خداوند معلول نیست، یا میگویند هر ممکنی نیاز به علت دارد ولی خداوند ممکن نیست، اما این جوابها درست نیست، زیرا سوال از همین بود که چرا خداوند معلول وممکن نیست.
پس تا ملاک امکان معلوم نشود، جواب از این سوال داده نخواهد شد، وملاک امکان تجزی است، کمّ وکیف خاص داشتن است، اگر چیزی جزء وکمّ وکیف نداشت نمیتواند خالق داشته باشد.
۞مرحوم طباطبائی در تفسیر المیزان (ذیل آیه 38 سوره یوسف) میگوید مردم وانبیاء در مورد توحید مساوی هستند، وتوحید امر عامی است که همه میفهمند.
ولی آن که ایشان از توحید میفهمد وحدت وجود است، واین دیگر نیازی به فضل الله ندارد، توحید دارای نکات عجیبی است که فقط در پرتوی وحی قابل فهم است.
۞ملاک امکان، متجزی بودن است (امام جواد علیه السلام: ان ما سوی الواحد متجزی) والبته نشانه اش قبول زیاده ونقصان است.
۞این که خداوند عالم به خودش هست اگر مقصود این است حد وحدود وجودی خودش را میشناسد این سالبه به انتفاء موضوع است، چون خدا حد وحدود ندارد، ودر روایت است که علم برای شناخت هر شیء از ما سوای خودش هست: َ قَالَ عِمْرَانُ يَا سَيِّدِي هَلْ كَانَ الْكَائِنُ مَعْلُوماً فِي نَفْسِهِ عِنْدَ نَفْسِهِ قَالَ الرِّضَا علیه السلام إِنَّمَا تَكُونُ الْمَعْلَمَةُ بِالشَّيْءِ لِنَفْيِ خِلَافِهِ وَ لِيَكُونَ الشَّيْءُ نَفْسُهُ بِمَا نُفِيَ عَنْهُ مَوْجُوداً وَ لَمْ يَكُنْ هُنَاكَ شَيْءٌ يُخَالِفُهُ فَتَدْعُوهُ الْحَاجَةُ إِلَى نَفْيِ ذَلِكَ الشَّيْءِ عَنْ نَفْسِهِ بِتَحْدِيدِ عِلْمٍ مِنْهَا أَ فَهِمْتَ يَا عِمْرَانُ قَالَ نَعَمْ وَ اللَّهِ يَا سَيِّدِي.
ولی خدا جاهل به خودش هم نیست، به همه چیز عالم است به خودش هم عالم است، وقتی گفتیم از کیفیت علم خدا سر در نمیآورم کافی است، وهیچ کس حتی به نفس خودش هم آگاه نیست اگر چه نفس قابل شناخت هست.
۞تجرد آن است که تغیر وتبدل وقوة وفعل ذاتا معنا ندارد مثل خداوند متعال، چون اجزاء وزمان ندارد نمیشود گفت خوشحال شد ناراحت شد، وفلاسفه میگویند نفس هم مجرد است، ولی نفس عالم وجاهل وخوشحال وناراحت میشود ولذا نمیتواند مجرد باشد، ان ما سوی الله متجزی، روح، علم ونفس تمام این ها یا جوهرند ویا عرض، ومتجزی هستند، وچون حدوث دارند مجرد از زمان نیستند، والبته برخی جسم لطیف هستند وبرخی جسم غلیظ، مثل سنگ ویا ابر ویا موج ویا اشعه ایکس همه غیر مجرد هستند.
۞بحث متکلم ویا فیلسوف بودن خواجه بحث مفصلی است، قبلا فلسفه مشاء بود وظواهرش با مباحث کلامی موافق بود، میگفتند "فی اثبات الواجب" ویا این که عالم ممکن است، وجوب وامکان بحث بود، ولذا یک تقارب شدیدی بود بین متکلمین وفلسفه مشاء، ولذا تا این اواخر که مثلا آقای بروجردی از فلسفه نهی میکردند با فلسفه مشاء کاری نداشتند، از فلسفه صدارئی نهی میکردند، حرفهای مشائی با ظواهر شریعت بیشتر میخورد، ولی برخی مطالبشان با شریعت تباین صد در صد داشت، مثل قدم عالم، صدور عالم از ذات خداوند، عقول عشره صادر از ذات خدا، صدور افعال بالجبر، در این امور علامه وخواجه با فلاسفه مقابله میکردند، ودر مثل برهان وجوب وامکان اگر چه همان برهان فلسفه مشاء را میآورند ولی توضیح میدهند که مقصودشان از ممکن حادث است، ولی الآن فلسفه با تعارف صحبت نمیکند، مثل سنیهای قدیم که اهل توسل وروضه بودند ولی الآن وهابیها خیلی زیاد شدند، با این که وهابیها همان حرفهای اصلی سنیها را دارند، وفلسفه مشاء نیز همین حرفهای فلسفه صدرائی را داشت، اگر چه در عبارات مختلف بودند، وعلامه حلی اینها را کفر میداند وجهاد با فلاسفه را واجب میداند در تذکره.
البته تباین فلسفه وکلام غیر از تباین فلاسفه با متکلمین است، تمام فلاسفه مسلمان مستضعف هستند ولذا با این که قائل به وحدت وجود هستند ولی نماز وروزه هم انجام میدهند،
۞در برخی از موارد مرحوم خواجه وعلامه مطلبی را نقل میکنند که خودش مخالف با شرع نیست، ولی لازمه اش مخالف با شرع است اما ملتزم به آن لازم نیست، مثلا در تقسیم واجب وممتنع وممکن فاضل مقداد میفرمایند که واجب وممتنع به لذاته ولغیره تقسیم میشوند ولی ممکن همیشه لذاته است، یعنی ممکن نظر به ذاتش ممکن است ولی همیشه یا واجب بالغیر است ویا ممتنع الغیر، اما لازمه این حرف نفی اختیار است، پس فاضل مقداد اگر چه این حرف را میزند ولی چون تلازمش دور از ذهن است در بحث جبر واختیار تصریح میکند که جبر درست نیست.
۞قانون لاوازیه نمیگوید از لحاظ عقلی محال است موجود معدوم شود، بلکه میگوید در عالمی وآزمایشگاهی که ما با او ارتباط داریم اگر اکسیژن وهیدروژن را ترکیب کردیم به همان مقدار اولیه به شما آب میدهد، ویا اگر کاغذ را آتش زدین تبدیل به کربن ودود وزغال میشود، وهیچ فیزیکدان دیگری نیز بحث عقلی ندارد، فقط فلاسفه میگویند که وجود قابل عدم نیست موجود معدوم ومعدوم موجود نمیشود وحتی ذات خدا پیوسته تطور دارد،
۞خلقت از عدم به این معنا نیست که عدم را متبدل به موجود میکنند، خلقت من لا شییء درست نیست، بلکه خلقت لا من شییء درست است، یعنی هیچی نبود خداوند عالم را احداث کرد، كُلُّ صَانِعِ شَيْءٍ فَمِنْ شَيْءٍ صَنَعَ وَ اللَّهُ لَا مِنْ شَيْءٍ صَنَعَ مَا خَلَق. ومیتواند همه چیز را نابود کند إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيد.
از جهت قدرت ذاتی اعدام تمام عالَم اشکال ندارد، ولی از جهت حکمت معاد معدوم کردن تمام عالم درست نیست، چون عقاب بدکاران واحسان به محسنین منتفی میشود.
۞آیا از ایجاد لا من شیء اجتماع نقیضین نمیشود؟ جواب: مثل حرکت کردن بعد از نشستن است، اجتماع نقیضین بین حرکت وسکون نمیشود، در یک لحظه موجود ومعدوم نمیشود.