هنوز رد لبانت به روی گونهی من هست
هنوز عطر تنت از لباس من نپريده
بپوش روسریات را دوباره سرو بلندم
كه رنگ سبز مىآيد به بانوان رشيده…
ميان كوچهها رفتی به هر بيگانه شك كردم
نشستم تا که برگردی و بیصبرانه شک کردم
كنار پنجره وقتی به آن پروانه خندیدی
نمیدانم چه شد حتی به آن پروانه شک کردم
تو در آغوش من بودی، صدایی ناگهان آمد
به رختآويز و دیوار و چراغ خانه شک کردم
هم اینکه روبروی آینه رفتی و برگشتی
به سنجاق و تل و موگیر و عطر و شانه شک كردم
تو هر جایی که خندیدی به هر کس یا که هر چیزی
من دیوانه شک کردم، من ديوانه شك كردم…