حنآی ِمزرعه .
مشوّش از چهای اِی دل!؟ که بنیاد ِبقا از اوست ..
که اوست حبیب ِدلهای خسته ..
حنآی ِمزرعه .
خوشتر از نقش ِتو در عالم ، تصویر نیست / ۱۱۰ .
کورسوی ِ امید من ، از چشمان تو جان میگیرد / ۱۱۰ .
حنآی ِمزرعه .
کورسوی ِ امید من ، از چشمان تو جان میگیرد / ۱۱۰ .
زِ خَمِ نگاه مَستت ، بچکان نَمِ شرابی / ۱۱۰ .
هدایت شده از حسنین .
برای دیدارت مرا دعوت کردی ..
همان روز باران شدیدی میبارید ؛ به همراه دو تن از یاران امام عج برای دیدار ایشان راهی شدیم ، در میان راه به رود برخوردیم . دو یاور امام بی اعتنا به تغیان ِرود از روی آن رد شدند ؛ به من هم گفتند این کارا انجام دهم ..
در میان رود بودم که ناگهان با صدای باران فکرم به سمت صابون های که بر پشت بام پهن کرده بودم رفت ..
به خودم آمدم دیدم در آب دست و پا میزدم ، بعد از چند ساعت به نزدیکی خیمه امام عج در جنگل رسیدیم .
یاران خواستند در پشت خیمه منتظر فرمان بمانم ؛
برگشتند .. خودم را آراسته کردم و پرسیدم به کدام طرف بیاییم ؟!
نه .. جوابی که میخواستم این نبود ..
یار امام : برو .. برگرد به شهر ، امام تورا نمیخواهد ؛ میگویند تو در طول مسیر به یاد و شوق دیدار ما نبودی ..
برو ای مرد ِصابونی ..
- شب چهلم / روایت هایی از ملاقات های نورانی