#طنز_جبهه
ام القصر که بودیم بعثی ها گاهی بی اندازه خمپاره ۶۰ می زدند؛ آنقدر که ما دیگر به ام القصر می گفتیم «ام الشـصت»!
خمپاره شـصت هـم خیلی اسم داشت، مثل: عزرائیل، نامرد و… یک اسمش هم خمپاره جیبی بود.
خمپاره ای که مثل کتاب های قطع جیبی و پالتویی راحت می رفت تو جیب اورکت یا شلوارهای کره ای.
اما جیب قبای برادران روحانی که رزمی تبلیغی می آمدند جـبهه، یک چـیز دیگری بود.درست قالب خمپاره بود؛😎
البته نه یکی! فکر می کنم با اندکی گذشت راحت می شد چند تایش را آنجا جاسازی کرد. 😂
این بود که تا باران خمپاره شصت باریدن می گرفت، هرکجا که چـشممان بـه حـاج آقا می افتاد ، می گفتیم: حاج آقا در جیبت را بگیر نره توش.😯
و حاج آقا می خندید و می گفت:راه دوری نـمیره. هرچه از دوست رسد نیکوست.😅
🌱|@martyr_314
#طنز_جبهه
نمی دانم چکار کرده بودند کـه فرمانده شان بعد از کلی صغری وکبری چیدن و منبر رفـتن داشت می گفت: برادرا! دیگه تکرار نشه.
یکی از آن برادرها با صدای بلند پرسید: حاجی اگه تکرار بشه چی میشه؟
و حاجی کـه لا بد تصور می کردند الان است که از کوره در برود جواب داد: هـیچی؛ با ایـن دفعه میشه دو دفعه!🤣🤣🤣
🌱|@martyr_314
#طنز_جبهه
حرفها کشیده شد به اینکه اگر ما شهید بشویم چه میشود و چطور باید بشود. مثلا یکی که روزه قضا بر گردنش بود میگفت: «مگه شما همت کنید وگرنه من اینقدر پول ندارم کسی را اجیر کنم»
بحث حلالیت طلبیدن که شد یکی گفت: «اتفاقا من هم یک سیلی به گوش کسی زده ام، دلم میخواست میماندم و کار را با یک سیلی دیگر تمام میکردم!!!»😂
خلاصه شوخی و جدی قاطی شده بود تا اینکه معاون گردان هم به حرف آمد و گفت: «من اگر شهید شدم فقط غصه 35 روز مرخصیم را میخورم که نرفتم...»
هنوز کلامش به آخر نرسیده بود که یکی پرید وسط و گفت: «قربان دستت بنویس بدهند به من!»😜
🌱|@martyr_314
#طنز_جبهه
نزدیک اذان صبح بود.توی جلسه هر طرحی برای تصرف تپه می دادیم به نتیجه نمی رسید.
ابراهیم رفت نزدیک تپه، رو به قبله ایستاد و با صدای بلند اذان گفت.
هر چه گفتیم:"نگو! می زننت!"
فایده ای نداشت.آخرای اذان بود که تیر به گلویش خورد و او را مجروح کرد.
هوا که روشن شد هیجده عراقی به سمت ما آمدند و تسلیم شدند.
فرمانده آن ها هم بود؛ در حین بازجویی گفت:" آن هایی را که نمی خواستند تسلیم شوند، فرستادم عقب؛ پشت تپه هیچ کس نیست".
پرسیدم:چرا؟
گفت:" به ما گفته بودند شما مجوس و آتش پرستید و برای حفظ اسلام باید به ایران حمله کنیم.باور کنیم ما هم مثل شما شیعه هستیم؛ وقتی می دیدیم فرماندهان عراقی مشروب می خورند و اهل نماز نیستند؛ در جنگیدن با شما تردید می کردیم.اما امروز صبح وقتی صدای اذان رزمنده شما رو شنیدم که با صدای بلند نام امیرالمومنین _علیه السلام_ رو آورد، با خودم گفتم:داری با برادرای خودت می جنگی؛نکنه مثل ماجرای کربلا...".
دیگه گریه امان صحبت به او نداد .
دقایقی بعد ادامه داد:"برای همین تصمیم گرفتم تسلیم بشم و بار گناهم رو سنگین تر نکنم، حالا خواهش می کنم بگو موذن زنده است یا نه؟"
گفتم:"آره زنده است".
تمام هیجده اسیر عراقی آمدند و دست ابراهیم رو بوسیدند
🌱|@martyr_314
به خدا گفتـم:
اگـر سرنوشت مرا نوشته ای
چرا دعا کنم؟
خدا گفت:
شاید نوشته باشم هر چه دعـا کنـد :)🍃
🌱|@martyr_314
یکی از مدافعان حرم میگوید
در پایان جنگ با داعش
حاج قاسم به قرارگاه آمد
آمده بود به بچهها خدا قوّت بگوید
نشستم کنارش گفتم:
حاجی جنگ دیگه تموم شد
با اجازتون من برگردم سر درس و زندگیم،
بغضم را فرو بردم و گفتم
سفره جنگ را جمع کردند ما جا موندیم از قافلهی شهدا؛
برای ما دعا کنید
حاجی دستم را گرفت توی دستش
فشار داد و گفت: خیلی عجله نکن!
به زودی یک جنگ سنگینی خواهیم داشت
که همه شهدای دفاع مقدس
و شهدای مدافع حرم آرزو میکنند کاش بودند
و در این جنگ کنار شما میجنگیدند!
🌱|@martyr_314
شهادتفقطتوحلبودمشقوغزهنیست!
میشهلابهلایکتابودفتروماشینحساب
هم،جهادکردوشهیدشد! :)
#شهیدفخریزاده
🌱|@martyr_314