فرق بین علی اکبر با بقیه یاران چی بود؟
چرا وقتی نام علی اکبر میآید دل حسین بیشتر میلرزد؟
میگویند داغ عزیز سخت است..
اما داغ کسی که آینهی تمام نمای علی باشد ،چیز دیگریست...
علی اکبر فقط یک پسر نبود ،
تکیهای از جان حسین بود ؛
صدایی شبیه پیامبر
نگاهی شبیه علی
و قلبی که بوی فاطمه میداد ..!
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی من کل محرمُ منتظر شب نهم بودم:)
-یا امام عباس..
«و به نام شرم چشمان سقا که بی آب روی بازگشت به حرم را نداشت»
روز دهم محرم الحرام بود و اصحاب و مریدان ارباب یکی یکی اذن میدان میخواستند . .
از طلوع آفتاب یاران تک به تک پا به میدان میگذاشتند و شخصیتی تاریخی برای خود میساختند
به ظهر که رسید ، حبیب رفته بود..
حر رفته بود ..
زهیر ، عابس
حتی علی اکبر و قاسم ...
از سپاهِ حسین فقط یک مرد جنگی باقی مانده بود ..
همان کسی که علی اکبر و قاسم رزم را در درگاه او آموختند .
کسی که عمربن سعد ترس ِ به میدان آمدنش را داشت ..
ترس بهم ریختن سپاه ؛
او عباس بود ، عباس قمر منیر بنی هاشم
فرزند ارشد امالبنین ..
عباس که حسین را بی یاور دید اذن میدان خواست..
حسین لبخند کم جانی زد و دست عباس را گرفت ؛
یا أخا ...
عباس من ، اهل خیمه تشنه اند ..
حرم را ببین ، بچه ها از تو آب میخواهند
ابلفضل به سوی خیمه ها رفت و اطفالی را دید که از گرما و عطش روی خاک صحرا خوابیده اند..
سکینه را صدا زد ؛
سکینه عمو ..
مشک آب را به من بده ، مگر میشود من زنده باشم و بچه های حسین تشنه ،سکینه مشک را به دست عمو سپرد ..
امید چشم بچه ها به سقا جان دوباره داد
سوار بر اسب به سوی فرات تاخت ، به فرات که رسید دست در آب کرد ، اما ناگهان با خود گفت کاش دستمانم قطع شود که اهل خیم تشنه اند و دست من خنکی آب را در آغوش گرفته.
و خدا صدای عباس را شنید..
همان هنگام که عباس به سوی خیمه ها میتاخت ، لشکر دنبال غنیمت بود
غنیمتی از جنس دستان سقا
دستان ابلفضل را که بریدند لشکر به حیرت در آمد ..
اما عباس هنوز میتاخت ..
اولین سه شعبهی حرمله نصیب چشمان ابلفضل شد ..
اما عباس هنوز امیدش را به دندان داشت ..
میتاخت تا مشک را به اهل خیمه برساند
دشمن امید را در چشمان عباس نیافت
اما همهی امیدش را در مشک آب پیدا کرد
اولین تیر که به مشک خورد ،عباس از حرکت ایستاد ، عمود که اثابت کرد روی بازگشت به خیمه را نداشت ..
از اسب افتاد .. اما سرش روی پای مادر بود..
بعد اکبر کمر حسین خم شد اما عباس را داشت ، اما حالا جسمش کنار بدن بی جان ابلفضل است و چشمش به خیمه ها
عباس از دیدن بچه ها شرم داشت
حسین خواست او را به خیمه ها برگرداند ،
اما سقا که بی مشک نمیشود ..
و میان حسین و عباس فاصله افتاد
-مبهوت؛