eitaa logo
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
244 دنبال‌کننده
8.9هزار عکس
9.7هزار ویدیو
106 فایل
یــــا ابـــاصـــالــح المــہـد ے ادࢪڪـنــے ارتبــاط بـا خــادم ڪـانـال: @rahimi_1363 بـا بـه إشـتــراڪـ گـذاشـٺــن لینـڪـ ڪـانـال راه ســعــادٺ،در ثـــوابــــ نـشـــر مـطـالــبـــ شــریـڪـ بــاشـیــد ۩؎ @masirsaadatee
مشاهده در ایتا
دانلود
☀️ 🌺 امام صادق علیه السلام : همانا از این است که واجب، دست هایشان را بر چانه گذاشته و بگویند: ✨یا رَبَّ مُحَمََّدٍ عَجِّل فَرَجَ آلِ مُحَمَّدٍ یا رَبَّ مُحَمَّدٍ إِحفَظ غَیبَةَ مُحَمَّدـ یا رَبَّ مْحَمَّدٍ إِنتَقِم لِابنَةِ مُحَمَّدٍ✨ 📗مکیال المکارم، ٧/٢ 📥این عکس نوشته رو تو گوشیتون ذخیره کنید و بعداز هرنماز بخونید ان شاءالله که پیامبران و امامان ازمون راضی باشن❤️ 🌸دعای فرج فراموش نشه😊 _☀️ 🌤️ 🌥️ ☁️ ___ https://eitaa.com/joinchat/2180841684C627422eaea
۲۷ آذر ۱۴۰۱
8242586713.mp3
6.77M
✴️ 👿 👤 سخنرانی های 📋 دلشوره... نمی ذاره شما در زندگی تون،احساس آرامش کنید. چجوری، بعضی ها، اصلا دلشوره ندارند؟ و همیشه، آرام و شادند... حجم ۶.۵ مگابایت _☀️ 🌤 ⛅️ ☁️_ https://eitaa.com/joinchat/2180841684C627422eaea
۲۷ آذر ۱۴۰۱
۲۷ آذر ۱۴۰۱
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
#داستان 👈 سرگذشت اصحاب کهف و رقیم قسمت دوم 👇 آنها نیز ماجرا را برای چوپان گفتند و چوپان نیز با
👈 سرگذشت اصحاب کهف و رقیم آخرین قسمت 👇 آنها برای رفع ضعف و گرسنگی یک نفر را که همان تملیخا بود برای خرید آب و غذا به طرف شهر فرستادند. تملیخا بعد از ورود به شهر دید که همه چیز تغییر کرده است و حتی لباس مردم و لهجه آنها نیز عوض شده است و نیز پرچمی را مشاهده کرد که روی آن نوشته شده بود : 🍃 لااله الا الله محمد رسول الله او که حیران شده بود به یک نانوائی مراجعه کرد تا نانی بخرد. تملیخا نام شهر را پرسید و نانوا جواب داد: افسوس. تملیخا اسم شاه را پرسید و نانوا جواب داد: عبدالرحمن سپس سکه ای به او داد تا نان بخرد،نانوا بعد از دیدن سکه فهمید که این سکه قدیمی است و به تملیخا گفت که تو گنجی پیدا کرده ای؟ جواب تملیخا منفی بود و توضیحات او نیز نانوا را قانع نکرد بنابراین او را به نزد شاه برد و ماجرا را برایش بازگو کرد. پادشاه بعد از شنیدن ماجرا به تملیخا گفت که طبق گفته عیسی تو میتوانی خمس این گنج را بدهی و بروی اما تملیخا بازهم سر حرف اول خود ماند و در نتیجه مجبور شد کل ماجرا را برای شاه تعریف کند. شاه برای اینکه یقین کند او راست میگوید از او سراغ خانه اش را گرفت و تملیخا شاه را به خانه اش برد و درب خانه را زد. پیرمردی از خانه بیرون آمد وشاه به او گفت که این مرد ادعا میکند تملیخا است و صاحب این خانه است. پیرمرد بعد از شنیدن ماجرا به پای تملیخا افتاد و گفت که به خدا قسم او جد من است و تمام ماجرا را برای شاه تعریف کرد. شاه بعد از شنیدن ماجرا از اسب پیاده شد و تملیخا را در آغوش گرفت و سراغ بقیه دوستانش را گرفت. آنها به اتفاق به طرف غار حرکت کردند و کمی جلوتر از بقیه تملیخا به طرف غار رفت تا دوستانش را از این ماجرا آگاه نماید تا باعث ترس و دلهره آنان نشود. وقتیکه تملیخا وارد غار شد دوستانش به سبب اینکه او گرفتار دقیانوس نشده در آغوشش گرفتند،اما تملیخا به آنها گفت که دقیانوس سالها پیش مرده و ما 309 سال در این غار خوابیده بودیم و اکنون نیز شاه و مردم برای دیدن ما آمده اند. دوستان به او گفتند : آیا میخواهی ما را سبب فتنه و کشمکش جهانیان قرار دهی؟ آنها به اتفاق تصمیم گرفتند که از خدا بخواهند که مجددا روحشان را قبض نماید و خداوند نیز دعایشان را مستجاب کرد و درب غار نیز پوشیده شد. زمانیکه شاه و همراهان به در غار رسیدند اثری از آنها ندیدند و در غار را پیدا نکردند اما به احترام آنها مسجدی در کنار غار تاسیس نمودند... در ادامه داستان با حضرت موسی علیه السلام آشنا شد... https://eitaa.com/joinchat/2180841684C627422eaea
۲۷ آذر ۱۴۰۱
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
🌴🌴🌴🕊🌺🕊🌴🌴🌴 ❣️﷽❣️ 🌴🌹#حوادث_فاطمیه 🌹🌴 #قسمت2️⃣ 6 ـ تاكيد به ولايت: روز 25 ماه صفر، جمعه ب
🌴🌴🌴🕊🌺🕊🌴🌴🌴 ❣️﷽❣️ 🌴🌹 🌹🌴 ️⃣ روز دوشنبه، 28 صفر سال 11 هجرى قمرى 10 ـ وعده ديدار پيامبر، دخترش را نزد خود فرا مى خواند و با او سخن مى گويد. نمى دانم چه مى شود كه ناگهان لبخند بر صورت فاطمه(س) نقش مى بندد، نگاه كن، او چقدر خوشحال شده است! به راستى پيامبر چه سخنى به دخترش گفت كه او اين قدر خوشحال شد ؟ از فاطمه(س) مى پرسند كه پيامبر به شما چه گفت؟ او پاسخ مى دهد كه پيامبر به من چنين گفت: "دخترم، تو اوّلين كسى هستى كه به من ملحق مى شوى".18 11 ـ اجازه ورود صدايى از بيرون خانه به گوش مى رسد: "السلامُ علَيكُم يا أهلَ بَيْتِ النُّبُوَةِ: سلام بر شما اى خاندان رسالت، آيا اجازه هست داخل شوم؟". فاطمه(س) برمى خيزد و به بيرون اتاق مى رود، مرد عربى را مى بيند كه با نهايت احترام، كنار درِ خانه ايستاده است. فاطمه(س) به او مى گويد: "خدا به تو خير دهد، تو به ديدار پيامبر آمده اى امّا حال پيامبر خوب نيست". فاطمه در را میبندد و به داخل اتاق مى رود.19 براى بار دوم و سوم صداى آن مرد عرب به گوش مى رسد، پيامبر رو به دخترش مى كند و مى گويد: "دخترم، آيا مى دانى او كيست؟ او عزرائيل است، او تا به حال براى ورود به هيچ خانه اى غير از اين خانه، اجازه نگرفته است". آنگاه پيامبر با صداى بلند مى گويد: "داخل شو".20 12 ـ شهادت پيامبر (صلى الله عليه وآله) بيمارى پيامبر بر اثر سمى بود كه دشمنان به او داده بودند، براى همين بايد در اينجا از واژه "شهادت پيامبر" استفاده كنم. لحظه غروب روز دوشنبه فرا مى رسد، ديگر روح پيامبر آماده پرواز است. جبرئيل به پيامبر خطاب مى كند: "خداوند مشتاق ديدار توست". آخرين كلام پيامبر اين است: "على جان! سر مرا در آغوش بگير كه امرِ خدا آمد".21 آرى، پيامبر در حالى كه سرش در آغوش على(ع) است روحش پر مى كشد و به سوى آسمان ها مى رود. آرى، ديگر روزگارِ عزّت خاندان پيامبر تمام شد. صداى گريه فاطمه(س) بلند مى شود...22 13 ـ نقشه و نقش عُمَر وقتى مردم فهميدند كه پيامبر از دنيا رفته است، همگى جمع شدند، شرايط براى بيعت مجدّد با على(ع) فراهم بود، امّا ناگهان عُمَر فرياد برآورد: "به خدا قسم پيامبر نمرده است، او حتماً برمى گردد... اين منافقان هستند كه خيال مى كنند پيامبر از دنيا رفته است". مردم با شنيدن اين سخن دچار حيرت و سرگردانى سختى شدند! آرى، عُمَر به دنبال كسب فرصت براى پياده كردن نقشه هاى خود بود، در آن شرايط، ابوبكر در خارج از مدينه بود، عُمَر مى خواست زمان را به دست آورد و با اين نقشه به خواسته خود رسيد. وقتى ابوبكر از راه رسيد به عُمَر گفت: "پيامبر از دنيا رفته است". عُمَر سخن او را قبول كرد.23 14 ـ جلسه بزرگان مهاجران عمر و ابوبكر جلسه اى تشكيل مى دهند، آنان بزرگان مهاجران را جمع مى كنند و تصميم مى گيرند تا حقّ على(ع)را غصب كنند، (آنها از مدت ها قبل به فكر حكومت بوده اند). خبر جلسه مهاجران به گوشِ انصار (مردم مدينه) مى رسد. انصار هم به فكر مى افتند تا از مهاجران عقب نيفتند و حكومت را از آنِ خود كنند.24 15 ـ غسل و كفن پيامبر (صلى الله عليه وآله) صداى گريه فاطمه(س)، دختر پيامبر به گوش مى رسد. پيامبر دنيا را وداع گفته است، اكنون على(ع) بدن مطهّر آن حضرت را غسل مى دهد. پيامبر خودش وصيّت كرده است كه فقط على(ع) بدن او را غسل دهد، فرشتگان آسمانى او را يارى مى كنند.25 16 ـ نماز بر پيكر پيامبر (صلى الله عليه وآله) مردم ده نفر، ده نفر، وارد خانه پيامبر مى شوند و بر پيكر پيامبر، نماز مى خوانند. على(ع) تصميم دارد وقتى نماز مسلمانان تمام شود، بدن پيامبر را در خانه خودش دفن كند. البتّه عدّه اى مى گويند پيامبر را در قبرستان بقيع دفن كنيم، عدّه اى هم مى گويند بدن پيامبر را در كنار منبر، در داخل مسجد به خاك بسپاريم، امّا على(ع)مى گويد: پيامبر بايد در همان مكانى كه جان داده است، دفن شود.26 (لازم به ذكر است كه پيكر پيامبر روز اول ربيع الاول دفن شد). 17 ـ خلوت شدن شهر مدينه در شهر مدينه چه خبر است؟ چرا مسجد اين قدر خلوت است؟ پس مردم كجا هستند؟ آيا كسى از راز خلوتى مسجد خبر دارد؟27 ..... 🌤 أللَّھُمَ عـجِـلْ لِوَلیِڪْ ألْفَرَج 🌤 🌴🌴🌴🕊🌺🕊🌴🌴🌴 https://eitaa.com/joinchat/2180841684C627422eaea
۲۷ آذر ۱۴۰۱
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
🌼بسم الله الرحمن الرحیم🌼 📗کتاب: #فقط_برای_خدا_زندگی_کن❤️ ✍🏻نویسنده : داداش رضا🙂🤞🏻 📝 #پارت_نوزدهم
🎋بسم الله الرحمن الرحیم🎋 📗کتاب : ❤️ ✍🏻نویسنده: داداش رضا🙂🤞🏻 📝 ۱ و آدمای فرومایه سیمشون وصل نیست❌ ۲ آدمای بزرگوار سیمشون وصله✔️ آدم بزرگوار چون سیمش وصل هستش یه سری ویژگی های خاص داره که میخوام بهتون بگم... 😉 ویژگی های آدمای بزرگوار که سیمشون وصله:👇🏻 🌸 میبخشه...کینه به دل نمیگیره...حرکت میکنه💪🏻 و ایمان داره...شجاعت داره...هر روز بزرگتر میشه... بهش بدی میکنی بازم دوست داره بهت خوبی کنه...😊 کار کوچیک آدمارو بزرگ میبینه...😍 هیچوقت درونش خالی نمیشه چون درونش رو خدا پر میکنه... و خیلی چیزای دیگه...🌸 حالا بذار کمی از آدمای فرومایه بگم... آدمای فرومایه همونطور که گفتم سیمشون به خدا وصل نیست...❗️ بخاطر همین ویژگی هاشون ایناست:👇🏻 💢 همیشه عصبی ان😤...احساس طلبکار بودن دارن...دیر میبخشن ...یا اصلانمیبخشن...❌ کینه ای هستن...زودرنج هستن...پر از خالء درونی هستن...هر چی میگازن بازم به در بسته میخورن...😩 هر خوبی در حق هر کسی میکنن بعدش توقع دارن...❗️ تو کارشون اخلاص نیست...غر غر زیاد میکنن... و خیلی چیزای دیگه...💢 ولی☝️🏻 شاید بگی داداش رضا ↩️ دلیل بزرگوار شدن و فرومایه شدن چیه🤔⁉️ _☀️ 🌤 ⛅️ ☁️_ https://eitaa.com/joinchat/2180841684C627422eaea
۲۷ آذر ۱۴۰۱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲۷ آذر ۱۴۰۱
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂 ❅ঊঈ✿🍂♥️🍂✿ঈঊ❅ رهـایے از شـب🌒 #پارت_20 ‌ مادرش با یک سینی چای ومیوه وارد شد.بخاری د
۲۷ آذر ۱۴۰۱
۲۷ آذر ۱۴۰۱
۲۷ آذر ۱۴۰۱