💢↶ نمــاز شـ🌙ــب
یـازدهــم مــاه رجـب ↷💢
💠🔹پیامبر اکرم ﷺ فرمودند:
⤵️ هر کس در شب یازدهم ماه رجب
◽️۱۲ رکعت نماز بجا بیـاورد
◽️۶ نماز دو رکعتی
🔹⇦ در هر رکعت بعد از «حمد»
🔹⇦ دوازده مرتبه «آیةالکرسی» بخواند
🕊 خداوند به او ثواب تلاوت تورات
و انجیل و قرآن و هر کتابی که به انبیاء
نازل نمودہ عطا فرماید
و منادی از عرش ندا میکند
که عمل خود را از سر گیر
که حق تعالی تو را آمرزید
↲اقبال الاعمال
در صورت امکان
این نماز را انتشار دهید
تا شما هم در ثوابش شریک باشید
°❀°▪️°❀°▪️°❀°▪️°❀°
🕊⃟🇮🇷 •••❥⊰🥀↯
https://eitaa.com/joinchat/2180841684C627422eaea
6.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 فــعــالان مـهـدوی ببـیــنـنــد....
📝 مـــوضـــوع: #کار_مـهـدوی ؛
🌸 #قـسـمتـــ_اول
👤 #اســــتــــــاد_رائــفــــی_پـــور 🎤
#یـــازیـــنـبــــ
_☀️ 🌤️ 🌥️ ☁️ _
https://eitaa.com/joinchat/2180841684C627422eaea
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
⭐️ #کربلائی_کاظم_ساروقی 📖 بازخوانی ماجرای بسیا ر شنیدنی کربلایی کاظم ساروقی😇 🌙✨کشاورز بیسوادی که
⭐️ #کربلائی_کاظم_ساروقی
🌺🍃قسمت دوّم🍃🌺
ادامه ماجرا ...
🌾🌿 کربلائی کاظم به روستا برگشت و زمینی با مقداری گندم در اختیارش گذاشتند تا خودش مستقل کشاورزی کند، او همان سال اول نصف آن گندم را به فقرا داد و نصف دیگر را در زمین کاشت و خدا به زراعت او برکت داد، به حدی که بیش از معمول برداشت کرد و از همان سال بنا گذاشت که نیمی از برداشت خود را به فقرا بدهد و (با اینکه مقدار زکات یک دهم و یا یک بیستم است) هر ساله نصف محصول خود را به فقرا و مستمندان میداد.💰💰💰
🏡یک سال هنگام برداشت محصول، پس از چند روز که خرمنش را کوبیده بود که مشغول باد دادن خرمن شد تا کاه آن جدا شود.
🌤نزدیک ظهر شد، باد متوقف و هوا گرم شد و نتوانست به کار خود ادامه دهد، مجبور شد به خانه برگردد.
در راه یکی از فقرای روستا به او میرسد و میگوید: امسال از محصولت چیزی به ما ندادی و ما را فراموش کردی😔❗️
🌾🌿 کاظم به او میگوید: خیر! فراموش نکردم ولی هنوز نتوانستم محصولم را جمع کنم. او خوشحال میشود و به طرف ده میرود اما کاظم دلش آرام نمیگیرد و به مزرعه برگشته، مقداری گندم با زحمت زیاد جمع آوری میکند تا برای آن فقیر ببرد.🌾🌾🌾
🐏🌱🌱🌱قدری علوفه برای گوسفندانش میچیند و گندمها و علفها را بر دوش میگذارد و روانه دهکده میشود. به باغ امامزاده مشهور به هفتاد و دو تن که محل دفن چند امامزاده است، میرسد. برای استراحت روی سکویی کنار درِ باغ امامزاده مینشیند و گندم و علوفه را گوشهای میگذارد و به فکر فرو میرود.👌🏻
💥چند لحظه بعد دو جوان بسیار زیبا و جذاب را میبیند که به طرف او میآیند و وقتی به او میرسند، میگویند: کاظم❗️ بیا برویم در این امامزاده فاتحهای بخوانیم❗️
🏡کاظم میگوید: میخواهم به منزل بروم و این علوفه را به منزل برسانم.
آنها میگویند: خیلی خوب، حالا بیا تا با هم فاتحهای بخوانیم✨
...ادامه دارد..
https://eitaa.com/joinchat/2180841684C627422eaea
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
❤️بسم الله الرحمن الرحیم❤️ 📗کتاب : #فقط_برای_خدا_زندگی_کن😇 ✍🏻نویسنده :داداش رضا 🙂🤞🏻 📝 #پارت_چهل_و_ه
🎍بسم الله الرحمن الرحیم🎍
📗کتاب : #فقط_برای_خدا_زندگی_کن ❤️
✍🏻نویسنده : داداش رضا🙂🤞🏻
📝 #پارت_چهل_و_نهم
ملاک و معیار موفقیت اینه که در مسیر موفقیت باشی...😇
⏪ اگه ایمانت نسبت به دیروز بیشتر شده و ترسات کمتر شده و عزت نفست کمی ب یشتر شده و عملکردت کمی بهتر شده... اینا همه یعنی تو در مسیر هستی...👌🏻
💟 پس موفقی🙂
ببین ؟
طرز فکرتو درمورد موفقیت عوض کن❗️
موفقیت رو مسیر ببین نه مقصد🚫
🔘 اگه در مسیری هستی که عشق و توکل و انگیزه و باور و انرژی و شور شوق رو کمی نسبت به دیروزت بیشتر حس میکنی ...این یعنی موفقی...😍🌱
اصلا تو فکر میکنی نتیجه اصلی کی میاد⁉️
👈🏻 خب از نتیجه همینا میاد دیگه...😉
پس چرا اینایی که گفتم رو نمیبینی و فقط نتیجه رو میبینی🤨
ببین؟
این نوع نگاهت خیلی غلطه🤦🏻♂
پس نگاهتو تلاش گرا کن نه نتیجه گرا ...😊
کلا طرز فکرت رو عوضش کن...
بیین؟
▪️اگه همین ورودت به سایت و کانال رو موفقیت ندونی مطمئن باش به موفقیت بیشتر هم نمیرسی‼️
یه سوال...
اصلا تو چرا انقدر مقصد گرا هستی🤔❓
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
_☀️ _
https://eitaa.com/joinchat/2180841684C627422eaea
AUD-20220414-WA0014.mp3
3.85M
👌🏻 #کوتاه_و_شنیدنی
📋 موضوع: #پیرمرد_قفل_ساز ⁉️
👤 #استاد_دانشمند 🎤
حجم 3/7 مگابایت
#یازینب
_☀️ 🌤️ 🌥️ ☁️ _
https://eitaa.com/joinchat/2180841684C627422eaea
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
💠 #پرسش_وپاسخ_مهدوی ۳۱ 🔻 #محل_سکونت ✨امام زمان (عجــل الله)✨ کجاست؟⁉️🤔 🔹️ پاسخ :👆🏻👆🏻👆🏻 #مجنون_ا
💠 #پرسش_وپاسخ_مهدوی ٣٢
🔻 #چه_مکانهایی به
✨ امام زمان✨ منسوب است؟ ⁉️ 🤔
🔹️ #پاسخ 👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻
#مجنون_الحسین
_☀️ 🌤️ 🌥️ ☁️ _
https://eitaa.com/joinchat/2180841684C627422eaea
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
🎥 #سخنرانی تصویری 👤 #استاد_رائفی_پور 🎤 🔴موضوع : #چگونه_گناه_نکنیم ؟⁉️🤔 🎞️قسمتی از #جلسه_چهارم
11.13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #سخنرانی تصویری
👤 #استاد_رائفی_پور 🎤
🔴موضوع : #چگونه_گناه_نکنیم ؟⁉️🤔
🎞️قسمتی از #جلسه_چهارم
📝 #قسمت_هفتم
🔻نماز اول وقت
🔻ادامه بحث اصل صخره نوردی برای ترک گناه
دسته بندی موضوعی : #فرهنگی #اجتماعی #قران
❇️ #پیشنهاد_دانلود 👌🏻
#یازینب
_☀️ 🌤️ 🌥️ ☁️ ___
https://eitaa.com/joinchat/2180841684C627422eaea
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
🔴 #وقایع_آخرالزمان 🌸 #قسمت_سی_ودوم ⁉️ آیا در گذشته هم #ندای_آسمانی داشته ایم؟! 🤔 🔰 #در_جنگ_اُحُد
🔴 #وقایع_آخرالزمان
🌸 #قسمت_سی_وسوم
💢 آیا در گذشته ندای شیطان اتفاق افتاده؟⁉️ 🤔
👈🏻یکی از #علائم_حتمی_ظهور، ندای آسمانی توسط جبرئیل است.
اما صبح روز بعد از آن،
#ابلیس به دلایلی صدای خود را بلند میکند به گونه ای که مردم میشنوند. حال، آیا در گذشته هم ندای شیطان داشته ایم؟⁉️
🔹 وقتی انصار جمع شدند و با رسول خدا بیعت کردند، #ابلیس با #صدای_بلند اعلان کرد:
😈«ای بزرگان قریش و عرب! این محمد و صابئین از اوس و خزرج هستند که در کنار جمره عقبه با او بیعت میکنند تا با شما بجنگند».
👥اهل مِنی این صدا را شنیدند و قریش متوجه شدند و سلاحهایشان را برداشتند.
🔸 از سویی دیگر، پیامبر گرامی اسلام که صدا را شنیدند به انصار فرمود: ✨پراکنده شوید.✨
📗 قصص الأنبیاء، فصل۸، ح۴۱۳
📔 سیرة النبویّه، ج۱، ص۴۴۷
#یازینب
_☀️ 🌤️ 🌥️ ☁️ __
https://eitaa.com/joinchat/2180841684C627422eaea
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂 ❅ঊঈ✿🍂♥️🍂✿ঈঊ❅ رهـایے از شـب🌒 #پارت_165 ✍دوباره یاد خودم افتادم که چقدر بعد از توب
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
❅ঊঈ✿🍂♥️🍂✿ঈঊ❅
رهـایے از شـب🌒
#پارت_166
✍عصبانی شدم.
گفتم:قبلا گفته بودم دوست ندارم نسبت به حاج کمیل حرف اضافه ای بزنی؟! تو تاحالا تو عمرت پای دوتا منبر نشستی که حرف میزنی؟
کی منبری ها میگن خودتونو خشگل نکنین؟! خدا خودش عاشق زیباییه ولی خشگلیتو باید محرمت ببینه نه هر چشم هرز و ناپاکی! تو فکر کردی روحانیون و منبری ها از پشت کوه بیرون اومدن؟ اتفاقا اونها خیلی هم خوب زیبایی و مد رو میشناسند. ولی از راه حلالش..با محرمشون.پس دیگه هیج وقت هیچ منبری یا روحانیت رو زیر سوال نبر.
او دستش رو بالا آورد:بابا شوخی کردم چقدر حساسی تو..معلومه خیلی خاطرشو میخوایا..
جای جواب دادن به سوال معنی دارش به اطراف نگاهی کردم و پرسیدم:پس مامانت کو؟ هنوز نیاوردنش؟
او آه کشید.اونم میاد.الان دوباره به بابام زنگ میزنم ببینم کی مرخص میشه.
بلند شد و تلفن همراهشو از روی دکور برداشت و شماره رو گرفت.
چند دقیقه ی بعد خیلی گرم سلام و احوالپرسی کرد و پرسید:پس کی میاین؟؟ عسل اینجاست. منتظره.
صدای نامفهمومی از پشت خط می اومد.
نسیم گفت:نه نه اون موقع خیلی دیره.زودتر!
بعد در حالیکه مقابل من رژه میرفت و با چشم و لبش ادا و اطوار در می آورد با لحن خاصی ادامه داد:ای بابا!! معلومه که نمیشه.ایشون مثل من بیکار که نیست.زندددگی داره. شوهههر داره!! بعد یه وقت شوهرش اوفش میکنه. ...آفرین دمت گرم پس زود بیاین.سی یووو..
من متعجب از طرز صحبت کردن او پرسیدم:با کی حرف میزدی؟
او گوشیش رو روی میز گذاشت و با خونسردی گفت:بابام دیگه!!
چشمم گرد شد.
_واقعا تو با پدرت اینطوری حرف میزدی؟ فکر میکردم باهاش قهری!
او در حالیکه شربتش رو هم میزد گفت:نه بابا وقتی از بازداشتگاه درم آورد با هم آشتی کردیم.تازه کلی هم با هم لاو میترکونیم.
لبخند رضایت آمیزی به لب آوردم:خب این که خیلی خوبه! واقعا برات خوشحالم.
او سینی شربت رو به سمتم هل داد.
_بوخور خنک شی..
نگاهی به لیوان شربت انداختم.یاد حرف پدرشوهرم افتادم.
✍این بچه امانت بود.و اموال نسیم قطعا از راه حلال به دست نیومده بود.گفتم:ممنون من نمیخورم..
او با تعجب نگام کرد.
_عههه چرا لوس میکنی خودتو بخور..
به ناچار دروغ گفتم:نمیتونم روزه ام.
او با کف دستش به سرم زد ولیوان شربتش رو روی میز گذاشت:ای خااااک!!! مگه تو باردار نیستی که روزه ای؟ اونم وسط این روزهای به این بلندی..میخوای تا نه شب گشنه بمونی؟
گفتم:آره میتونم.
او با تاسف سری تکون داد:واقعا خیلی شورشو درآوردی!
دوباره چشمم افتاد به تابلوهای روی دیوار.دیدن اون تابلوها واقعا آزارم میداد!
پرسیدم: ببینم تو معنی این تابلوها رو میدونی زدی رو درو دیوار خونت؟
او لیوان شربت منم برداشت و در حالیکه همش میزد و میخورد گفت: پ ن پ همینطوری واسه قشنگی زدم!! معنی اون عکسها رو تو بدونی من ندونم.؟!
گفتم پس اگه میدونی واسه چی این نمادهای شیطانی رو در ودیوارته.
او درحال نوشیدن شربت خندید وگفت:چون باحاله! قشنگه..!! بعدشم خودم یه مدتی تو فرقه ش رفتم و اومدم.اعتقادات باحالی دارن.وقت شد بهت میگم..
گوشهام دوباره کوره ی آتیش شدند.
با ناراحتی گفتم:تکلیفتو روشن کن میخوای خدا پرست باشی یا شیطون پرست.
او خودش رو روی مبل ولو کرد و با خنده گفت:خوب معلومه! هیچ کدوم! من از خداش چه خیری دیدم که از مخلوقش ببینم.
لبم رو گاز گرفت وگفتم:استغفرالله! مواظب حرف زدنت باش! اینها کفره.
یک لحظه خوف به دلم افتاد! این که میگه به چیزی اعتقاد نداره پس چرا در این مدت مسجد میومد و زار میزد!؟
او دوباره خندید.
حالاتش طبیعی نبود.
بیشتر از این نمیتونستم اون محل رو تحمل کنم نگاهی به ساعت دیواری انداختم وگفتم: ببین من دیرم شده باید برم.
او خمیازه ای کشید وگفت:تو تاره الان رسیدی کجا؟
بلند شدم.
گفتم:بی زحمت چادر و روسریمو بیار.الان وقت اذانه.میخوام برم خونه.
او خودش رو از روی مبل جدا کرد و با دلخوری گفت:مگه خونه ی من نماز نداره؟
نگاهی به درو دیوار خونه کردم و با ناراحتی گفتم:نه نداره.تو اصلا یک سجاده داری تو خونه ت؟!
او بلند شد و مقابلم ایستاد.
گفت:اگه قرار بود نمونی چرا اومدی؟ من که بهت گفته بودم نیا.میخوای منو پیش مادرم دروغ گو کنی؟
حق با او بود.
گفتم:آخه مادرت معلوم نیست کی بیاد که.بزار یه روز دیگه میرم دیدنش تو بیمارستان.
او با عصبانیت دور تا دور اتاق رژه رفت.
ناگهان با حالتی درمانده به سمتم برگشت.دستهامو گرفت و با بغض گفت:ولی من یه عالمه باهات کار دارم. میدونم تحمل من و این خونه برات خیلی سخته. ولی فقط یک کم یه کم دیگه کنارم بمون. میخوام باهات حرف بزنم.درد دل کنم.
خدایا باید چه کار میکردم؟!
گفتم:باشه.
با حالتی معذب نشستم روی مبل.
گفتم:پس لطفا شرایط منم درک کن و زود حرفهاتو بزن.
✍ ف.مقیمے
ادامه دارد...
❅ঊঈ✿🍂♥️🍂✿ঈঊ❅
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂