eitaa logo
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
244 دنبال‌کننده
8.9هزار عکس
9.7هزار ویدیو
106 فایل
یــــا ابـــاصـــالــح المــہـد ے ادࢪڪـنــے ارتبــاط بـا خــادم ڪـانـال: @rahimi_1363 بـا بـه إشـتــراڪـ گـذاشـٺــن لینـڪـ ڪـانـال راه ســعــادٺ،در ثـــوابــــ نـشـــر مـطـالــبـــ شــریـڪـ بــاشـیــد ۩؎ @masirsaadatee
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 برگردنگاه‌کن پارت409 آن شب بالاخره مادر اجازه داد که من و علی از خانه بیرون برویم. علی از ماجرای آمدن مادرش توسط خود مادرش مطلع شده بود. کمی هم این اتفاق ناراحتش کرده بود. فکر می کرد شاید اگر زودتر این موضوع را با مادرش درمیان می گذاشت این طور باعث دلخوری نمی شد. ًبعد از این که شیرینی خریدیم و سوار ماشین شدیم گفت⁦: -هیچ وقت فکر نمی کردم بعد از این که با تو ازدواج کردم دوباره باید برم برای مادرم در مورد هلما چیزی رو توضیح بدم. انگار اون نمی خواد دست از سر من برداره. شاید یه جورهایی درست می گفت. سرم را پایین انداختم. -من یک درصدم احتمال نمی دادم مامانت بخوان بیان. آخه از عروسی مون تا حالا نیومده بودن. نوچی کرد. -منم به همین فکر می کنم این یعنی خدا می خواد یه چیزی به ما بفهمونه ولی ما نمی‌گیریم. چرا باید مامان من یهو اون جا ظاهر بشه؟ هردو به فکر فرو رفتیم ولی چیزی برای گفتن نداشتیم. وقتی وارد حیاط خانه ی مادر شوهرم شدیم علی دستم را گرفت و لبخند زد. - دوتایی بیرون رفتن چه نعمت بزرگی بوده که ما ازش محروم شده بودیما. سرم را به بازویش تکیه دادم. -خیلی. علی از این موضوع آن قدر خوشحال بود که گله‌های مادرش هم نتوانست خوشحالی‌اش را بگیرد، ولی مرا ناراحت کرد. برای همین موقع برگشت کمی درد و دل کردم. وقتی خوب به حرف هایم گوش کرد نگاهم کرد و فرمان ماشین را با یک دست گرفت و با دست دیگرش سرم را به طرف خودش کشید و بوسید. –می‌فهمم. شنیدن این حرفا از دهن مادر من برات خیلی سخته، چون خودمم قبلا تو این شرایط بودم کاملا درکت می‌کنم. گله و دلخوری و گاهی شنیدن غرغر دیگران قدرت تحمل زیادی می‌خواد. اون موقع که هلما تو رو دزدیده بود، من تو شرایط خیلی بدتر از این بودم. هر کی بهم می رسید یه چیزی می‌گفت حتی خونواده ی خودم. با تعجب نگاهش کردم. –حتی خونواده خودت؟! بهم نگفته بودی؟! فرمان را با دو دستش گرفت. –گفتنش چه فایده‌ای داشت؟ جز ناراحت کردن تو! تجربه باعث شد متوجه بشم که آدما وقتشون رو روی قضاوت کردن دیگران می ذارن نه شناختشون. به همین خاطر همه‌ی این گِله‌ها و قضاوتا پیش میاد. زمزمه کردم: –ما که نمی‌تونیم همه‌ی آدما رو بشناسیم. –آدمای اطرافمون یا حداقل خونواده مون رو که می‌تونیم. ببین، اگه تو روی مادرم خوب شناخت داشتی متوجه می شدی اون اگه حرفی زده فقط واسه اینه که اون نگران زندگی ماست و در مورد تو اشتباه فکر کرده. اونم اگه تو رو خوب می‌شناخت متوجه می شد که تو اصلا همچین آدمی نیستی که بخوای با هلما رفت و آمد کنی تا اون رو بچزونی یا بهش بی‌احترامی کنی. همه‌ی اینا سوءتفاهمه و یه آدم باجرات می‌خواد، که همه‌ی اینا رو برای طرف مقابلش توضیح بده. یاد حرف هلما افتادم که گفت مادر علی فقط باید مطمئن بشه که بهش بی‌احترامی نشده. سرم را تکان دادم. –راست می گی، یه بنده‌ خدایی می‌گفت مادر شوهر تو فقط احترام می‌خواد. شاید من‌ تو این مدت اون جور که باید بهشون اهمیت ندادم. فقط سرم به خونواده ی خودم گرم بود. علی لبخند زد. –آفرین به اون کسی که این حرف رو به تو زده، معلومه مادر من رو خوب می‌شنا‌خته. این جور وقتا باید من و تو با هم صحبت کنیم و با مشورت جلو بریم. چون من مادرم رو خوب می‌شناسم و می‌ تونم توی سالم سازی این روابطت راهنماییت کنم. مثلا بهت بگم تو باید چیا بهش بگی یا چیکار کنی که چیزی به دل نگیره. تا وقتی که کم‌کم از هم شناخت پیدا کنید. حالا بگو ببینم کی اون حرف رو در مورد مادر من زده؟ زمزمه کردم: -تازه بعدشم بهم گفت اولویت اول زندگیت همیشه، شوهر و خونواده ی شوهرت باشه بعد خونواده ی خودت. علی چشم هایش گرد شد. -حتما رستا خانم گفته، آخه خودشم اون جوریه! –نه اتفاقا. هلما گفت. ناباورانه نگاهم کرد و موضوع را عوض کرد. –باید کم کم برای اسباب کشی آماده بشیم. فکری کردم و گفتم: –می گم علی، نمیشه جای دیگه خونه بگیریم؟ اصلا نریم خونه ی مامانت زندگی کنیم؟ علی حرفی نزد و من ادامه دادم: –می‌ترسم یه وقت اون جا حرفی حدیثی پیش بیاد و من نتونم خودم رو کنترل کنم، روم به روی مادرت باز بشه. نگاهم کرد و گفت: –وقتی مادرت گفت که باید بیاید تو زیرزمین زندگی کنید، اگه من نمی‌خواستم فکر می‌کنی نمی‌تونستم اون جا نرم؟ می‌تونستم، ولی چرا رفتم؟ چون می‌دونستم اگه با هم باشیم آسیب کمتری به زندگی مون می‌خوره. الانم یه مدت بریم اون جا زندگی کنیم، اگه نتونستی می ریم یه جا رو اجاره می‌کنیم. –چرا فکر می‌کنی پیش هم زندگی کنیم بهتره؟ لپم را کشید. –چون همه‌ی بدبختیا از تنها زندگی کردن شروع می شه. لب هایم را بیرون دادم. لیلافتحی‌پور 🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 برگردنگاه‌کن پارت410 –من و تو که تنها نیستیم، دونفریم. بعدشم خودت با هلما مگه اون جا زندگی نمی کردید، پس چرا اون اتفاق افتاد؟ با گوشه‌ی چشمش نگاهم کرد. –هلما اصلا خونه پیداش نمی شد. همه ش خونه‌ی مادرش بود. مادرشم که با کسی رفت و آمد نداشت. یه مسجد می‌رفت که دخترش باعث شد اون جام نره. حاضرم قسم بخورم اگر همه با هم زندگی کنیم هم مشکلات مون کمتر می شه هم راحت‌تر زندگی می‌کنیم. الان نرگس خانم رو ببین اونم داره تو همون ساختمون زندگی می کنه و مشکلی نداره، چون به قول خودش طعم تنها زندگی کردن رو چشیده. ابروهایم بالا رفت. –آخه تو زندگی جمعی که اختلافات بیشتر می شه. نوچی کرد. -اونم دلیل داره، که مهمترینش غیبت و فضولی تو کار همدیگه س. اگه افراد حد و مرزا رو رعایت کنن و همین دو مورد رو که گفتم، کنار بذارن خیلی از مشکلات حل می شه. زندگی گروهی خودش یه دانشگاهه. تو همین زندگیا خیلی چیزا یاد می‌گیریم، وگرنه هر کسی بره یه گوشه واسه خودش تنها زندگی کنه که نتیجه ش می شه همین آدمایی که طاقت شنیدن یه بالا چمت ابروئه رو ندارن. دیدی جدیدا هیچ کس تحمل اون یکی رو نداره، حتی خواهر و برادر. اکثرا با دوستاشون رفت و آمد می کنن اگرم اختلافی با دوستشون پیدا کردن راحت کنار می ذارنش. سرم را کج کردم. –یعنی من از عُهده ش برمیام؟ دستم را گرفت. –امتحانش مجانیه. یک هفته بعد هلما ما را برای مراسم چهلم مادرش دعوت کرد. خودش به مادر زنگ زده بود و دعوت کرده بود. نادیا می‌گفت آن قدر با مادر درد و دل کرده بود که اشک مادر هم درآمده بود و گفته بود که حتما می‌آید. وقتی سر خاک رسیدیم فقط لعیا و ساره و یک خانم که تقریبا هم‌سن مادر بود آن جا بودند. مادر نوچ نوچی کرد. –بنده خدا راست می‌گفت کسی رو نداره. هلما با دیدن ما خیلی خوشحال شد و مادر را در آغوش کشید و گریه کرد. –حاج خانم رو سرم منت گذاشتین اومدین. در حقم مادری کردین. بعد به رستا و مادر اشاره کرد و رو به آن خانم گفت: –خاله! مادر و خواهر بهترین دوستم هستن. خاله‌ی هلما جلو آمد و احوالپرسی و تشکر کرد. رستا زیر گوشم گفت: –مطمئنی این خاله شه؟ خیلی سرده. هلما دوباره کنار مزار مادرش نشست و مثل ابر بهار اشک ریخت و شروع به درد و دل کرد. در آخر حرف هایش گفت: –مامان جان دعا کن زودتر بیام پیشت. دیگه من این جا کسی رو ندارم. این حرفش باعث گریه‌ی همه شد. مادر کنارش نشست. –این چه حرفیه می زنی دخترم؟ تو خدا رو داری. ناشکری نکن. موقع خداحافظی ساره رو به هلما گفت: –تلما می‌خواد بیاد خونه ت. هلما با لبخند نگاهم کرد و قربان صدقه‌ام رفت. بعد هم گفت: –پس مادر و خواهرت چی؟ باید اونام بیان. یه ناهار دور هم می‌خوریم بعد برن. شانه‌ایپی بالا انداختم. –نمی‌دونم بیان یا نه. هلما آن قدر اصرار کرد که مادر راضی شد همراه ما بیاید. جلوی در ورودی رستا از ماشین پیاده شد و از هلما به خاطر این که نمی‌تواند بالا بیاید عذر‌خواهی کرد و بچه‌هایش را بهانه کرد. خانه‌ی هلما آن قدر کوچک بود که حتی نتوانسته بود یک ست کامل مبل داخلش بچیند. برای همین خودش روی زمین نشست. ساره بلند شد و برایمان چای آورد. خاله‌ی هلما از کیفش یک نایلون بیرون آورد بلوزی از داخلش بیرون کشید و مقابل هلما گذاشت. –خاله جان پاشو لباست رو عوض کن. دیگه بسه مشگی پوشیدن. هلما زیر لب تشکر کرد. –ممنون خاله، حالا بعدا عوض می کنم. مادر هم فوری به من اشاره کرد. روسری کادو پیچ شده را از کیفم بیرون آوردم و به مادر دادم. مادر کادو را روی میز گذاشت. –دخترم ناقابله. ان شاءالله هر چی خاک اون خدا بیامرزه عمر تو باشه. تو جوونی باید زندگی کنی‌. با مشکی پوشیدن که چیزی درست نمی شه. پاشو این روسری رو روی سرت امتحان کن ببینیم رنگش به صورتت میاد. اشک در چشم‌های هلما حلقه زد. –چرا زحمت کشیدید؟ شرمنده م کردید. به خدا همین که این جا اومدید خیلی خوشحالم کردید. بعد با هق هق گریه ادامه داد: –چهل روزه چشمم به در بود که شاید یکی بازش کنه. اصلا تو این مدت یکی نگفت بدون مادر شدی حالت چطوره؟ زنده‌ای یا مرده؟ یک هفته مریض شدم هیچ کس به جز ساره سراغم نیومد. اگر مادرم بود اصلا نمی‌ذاشت آب تو دلم تکون بخوره. قدرش رو ندونستم. دلم براش خیلی تنگ شده. لیلافتحی‌پور ┈─➤🌿⊱•❁•─ 🥀─•❁•⊰ ڪپے‌بہ‌نیت‌ظہوࢪ ⛥ߊ‌ࡋࡋܣُܩَ ࡃَܟ᳝ߺّࡋ ࡋ၄‌ࡋܢߺِِّ࡙ࡏ ߊ‌ࡋܦ߭ܝ‌ّܟ᳝ߺ ╔═ೋ✿࿐ ⛥ @masirsaadatee ╚🦋⃟ٖٜٖٜٖٜ🌤════ೋ❀⛥࿐
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹✿❀ قرار شبانه ❀✿🌹 " تا شهـ🕊ـدا با شهـ🕊یـد " ختم 👇 ☆أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَادَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوء☆ 🌸هر شب به نیابت از یکی از شهدای آسمانی ¤ امشب به نیابت ⤵️ 🌷🕊 🍃جهت : ♡سلامتی و تعجیـل‌در فرج‌ آقا‌ صاحب الزمان عجل الله ♡شِفای بیماران ♡شفای بیماران کرونایی ♡حاجت روایی اعضای کانال 🕊⃟🇮🇷 @masirsaadatee •••❥⊰🥀↯ ┄┅┅✿❀🍃🌹🍃❀✿┅┄┄ تعداد آزاد
🍃💐🍃💐 💐🍃💐 🍃💐 💐 ♡ بسم رب الشهدا و الصدیقین ♡ ان شاءالله امشب در پرونده همه خادمان و دوستداران شهدا بنویسند. 🍃محب امیرالمومنین(علیه السلام) 🍃زیارت کربلا و نجف، 🍃سربازی امام زمان(عجل الله) ♦️نهایت شــ🌷ــهادت♦️ 🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹 هر شب ده صلوات هدیه به روح مطهر یکی ازشهداداریم.💐 هدیه امشب تقدیم میشود به شهید والامقام 🌷 اجرتون با شهدا🕊 🕊⃟🇮🇷 @masirsaadatee •••❥⊰🥀↯ ا💐 ا🍃💐 ا💐🍃💐 ا🍃💐🍃💐
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
9.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچکس اندازه رهبر انقلاب دلتنگ کربلا نیست 😔😔 اگه رفتین ، نائب الزیارهٔ ایشان باشید حتما 😊😊 قربون دلتنگی ات برم چقدر عاشقانه مهر کربلا رو تبرک می‌کنی ╭┅┅┅┅┅❀❀┅┅┅┅┅╮ 🕊⃟🇮🇷 @masirsaadatee •••❥⊰🥀↯ ╰┅┅┅┅┅❀❀┅┅┅┅┅╯ ‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌
↷❈🔅❂🌙❂🔅❈↶ 🕊 🕊 💐 بخوان را دعا اثر دارد 💐 دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد 💐 بخوان دعای فرج را که یوسف زهرا 💐 ز پشت پرده‌ی غیبت به ما نظـر دارد ☝️🏻هر‌زمان جوانی‌ دعا؎فرج‌مهد؎(عجل الله) ࢪا زمزمه‌کند..... ↩️همزمان‌ (عجل الله)‌ دست‌ها؎ مباࢪکشان‌ ࢪابه سو؎آسمان‌بلندمی‌کنند🤲🏻و‌ برا؎آن ‌جوان‌ دعا میفرمایند؛ ❣چه‌خوش‌سعادتندکسانی‌که‌ حداقل‌ ࢪوزی‌ یک‌باࢪ دعا؎فرج ࢪازمزمه‌می‌کنند.😇 💚 دعای_سلامتی_امام_زمان هم بخونیم ان شاءالله که امام زمانمون همیشه سلامت و پایدار باشن😍🤲🏻 ••✬🌟❃✨✬✨❃🌟✬•• ڪپے‌بہ‌نیت‌ظہوࢪ ⛥ߊ‌ࡋࡋܣُܩَ ࡃَܟ᳝ߺّࡋ ࡋ၄‌ࡋܢߺِِّ࡙ࡏ ߊ‌ࡋܦ߭ܝ‌ّܟ᳝ߺ ╔═ೋ✿࿐ ⛥ @masirsaadatee ╚🦋⃟ٖٜٖٜٖٜ🌤════ೋ❀⛥࿐
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا