بسم الله الرحمن الرحیم
نامهای برای خانم مخملباف
کلاس چهارم بودم که فهمیدم بهتر از بقیهٔ کلاس مینویسم. نه اینکه خودم کشف کرده باشم، معلمم نشانم داد. هفتههای اول که انشایم را میخواندم تمام مدت نگاهم میکرد، بعد دفترم را امضاء میکرد و یک بیست و صدآفرین درشت مینوشت. چندهفته بعد اولین نفر صدایم میکرد: «نویسندهٔ کلاس! بیا پای تخته ببینم چی نوشتی!» عادتش شده بود. حتی وقتی که مادرها اعتراض کردند که چرا فرق میگذاری، کوتاه نیامد. هرشنبه چند دسته کتاب از کانون پرورش فکری میآورد تا بخوانم. هروقت مسابقهٔ انشاءنویسی استانی برگزار میشد از من میخواست که بنویسم. و بارها تا پایان سال گفت: «تو خیلی قشنگ مینویسی. مطمئنم نویسنده میشی.»
هربار که این جمله را میشنیدم هم خوشحال میشدم هم ناراحت. خوشم میآمد که نوشتنم را دوست دارد و بدم میآمد که شبیه کتیِ «زنان کوچک» هی بزنم توی سرم که چرا رمانم را چاپ نمیکنند. خودم را در آینده معلم یا کارمندی میدیدم که صبح میرود سرکار، عصر برمیگردد خانه و حقوق ماهیانهاش هم به راه است.
اما دنیا جور دیگری چرخید. نه معلم شدم، نه کارمند هیچ ادارهای. چند بار راهها را عوض کردم، چند بار به بنبست رسیدم، اشک ریختم و حس کردم دیگر نمیتوانم ادامه دهم. اما چیزی که هیچوقت تغییر نکرد، همان چیزی بود که معلم کلاس چهارمم حدس زده بود: نمیتوانستم از نوشتن دست بکشم.
بخاطر همین تا دنیا دنیاست، اگر متنی مینویسم که چراغی روشن میکند، اگر تدریس نویسندگی میکنم و زکات علمم را پرداخت میکنم، اگر تیمی اهل قلم را مدیریت میکنم، همه را از او میبینم. از او که میتوانست بیخیال باشد، فقط درسش را بدهد و حقوقش را بگیرد. اما دل سوزاند و محکم و استوار روی قلبم حک کرد: «خیلی قشنگ مینویسی.»
.
.
امرسون میگفت هر بار قلمت خشک میشود و نمیتوانی بنویسی بنشین و برای آنکه دوستش داری نامهای مفصل بنویس. گره کارت باز میشود.
📚 احمد اخوت، تا روشنایی بنویس
.
.
وقتهایی که یه کتاب دستم میگیرم و هیجرقمه جلو نمیره، از بس که به لحاظ فرم ضعیفه. وقتهایی که نویسندهش بچه حزباللهیه و سوژه رو سوزونده، این بیانات آقا رو میذارم جلوی چشمم تا مدیون نشم: «مشکلتر از کتاب نوشتن، رساندن کتاب به چشم و ذهن مخاطب است؛ این خیلی مهم است. این هنر لازم دارد، دقّت لازم دارد، ظرافتهایی دارد که بایستی بتوانید اینها را وارد ذهن اینها بکنید.» ۱۳۹۵/۰۹/۱۵
.
.
بازنویسی صد و یازدهم
نسخهٔ صد و دهم متن را فرستادم تا دوستم بخواند. دلم میخواست مهر تأیید نهایی را بکوبد پای یک سال و سه ماه کار مستمر و خلاصم کند. ولی نکرد. گفت باید فرم را تغییر بدهی، فصلها را پس و پیش کنی، اینجای کار را اینطوری کنی، نه آنطورِ اشتباهی که الان کردهای.
هدفون توی گوشم بود و صدایش را تا آخر بالا برده بودم. هر جملهاش داغی بود که پایین میرفت و آتشم میزد. میخواستم داد بزنم: «میدونی چی داری میگی؟ میدونی من یک سال و خوردهای تموم زندگیمو کنار گذاشتم تا اینو بسازم؟ بابا من خستهم! ولم کنید.» اما نگفتم. پیام فرستادم: «ممنونم که نقد کردی. خیلی مفید بود. میرم سراغش و درستش میکنم.» و بعد… نرفتم.
صدبار لپتاپ را باز کردم و بستم. تا مرز گریه رفتم. دادهای بلندم را توی خیالم کشیدم. رفتم مدرسه و سر جلسه به معلم کلاس توپیدم. با بچهها حرف نزدم و تا توانستم سر همسرم غر زدم تا بالأخره به درد کشندهٔ پذیرش نقد تن بدهم.
میدانستم چارهای ندارم. میدانستم نویسنده کسی است که بارها و بارها بنویسد و دور بریزد. اما وقتی چیزی را مثل کودکی میپروری، موهایت را به پایش سفید میکنی، بیپولی و تنهاییاش را به جان میخری تا بگویند عالی است و تمام، اما چیز دیگری میشنوی… دردش کشنده است. و من باید این درد را میپذیرفتم.
چند شب بعد، وقتی همه خواب بودند و کسی نبود که نازم را بکشد یا عصبانیتم را به جان بخرد، هدفون را توی گوشم گذاشتم و دوباره صدا را بالا بردم. سیلیها پشت هم میآمدند اما محکم ایستاده بودم. بغض توی گلویم را قورت دادم؛ نکات دوستم را شنیدم، نفس عمیقی کشیدم و توی نوت موبایلم نوشتم: «موارد بازنویسی صد و یازدهم...».
.
پیشدانشگاهیم خیلی دور بود. ساعت ششونیم میزدم بیرون و هفتونیم میرسیدم. وقتایی که بارون میاومد بیشترش میکردم. از خدام بود زیر بارون راه برم، بدون چتر، خیس آب. همکلاسیهام فکر میکردن فقیرم و پول خرید چتر ندارم :) اما درد من همین تجربهای بود که فرامرز پارسی توی پادکست «اکنون» میگه. درد تنهایی، خلوت و کشف.
.
.
ما فرمول خودسازی امام را داشتیم. امام میفرمودند که شما روزهای دوشنبه و پنجشنبه روزه داشته باشید، نمازهایتان را اول وقت بخوانید، مراقبت کنید، از خودتان حساب بکشید، تمام کتابهای زندهی دنیا را بخوانید، تمام اخبار دنیا را پیگیری کنید. بعد فنون مختلف را یاد بگیرید، رانندگی حتماً بلد باشید. یعنی ذوفنون باشید. ما به سراغ اینها میرفتیم. نمیگفتیم این حرفهی پسرانه است. مثلاً سیمکشی برق یاد گرفتیم.
بچه را باید با سختیها عادت بدهند، بچه را سختکوش بار بیاورند. مثلاً فرض کنید که زبانهای مختلف را بیاموزد به بچه بگویند عربیات را تکمیل کن، انگلیسیات را تکمیل کن، تو باید بتوانی یک فرد جهانی باشی. به دنبال یکسری هنرها بروی. واقعاً تجوید قرآن بلد باشد، قرآن را قشنگ بتواند بخواند، قرآن حفظ بکند، در قرآن تدبر بکند، کتابهای مختلفی را که مخصوص اهلبیت است بخواند. اینها همه کمکم آدم را به آن سمتی که باید، میبرد.
بخشی از مصاحبهٔ خانم منظر خیّر حبیباللهی، از مبارزان دوران انقلاب
.
.
اگر میخواهيد به جایی بِرسيد، «لطیف» شويد. با خشم و غضب و پرخاش، دل دیگران را نشکنید. لطیفبودن را تمرین کنید. 💚
آیتالله فاطمینیا
.