51.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مردم ایران!
چشمتون روشن!
بالاخره ناوهای جنگی آمریکا مستقر شد توی خاورمیانه، برای کمک به شما...
و من خدا را شاکرم که نعمت پیروی از او را به من عنایت کرد.
بعید نبود من هم چشمم به دست دونالد ترامپ باشد؛ کسی که نامش با رسواییهای جنسیِ برملاشده و اتهامِ تجاوز به دختران زیر پانزده سال در جزیرهی اپستین گره خورده است. بعید نبود در روزهای اضطراب و ناامنی، از کسی تقاضای کمک داشته باشم که دستش به خون سردار سلیمانی، شهدای هستهای و مردم بیگناهِ جنگ دوازدهروزه آلوده است.
من خدا را شاکرم که اجازه داد پیرو رهبرم باشم؛ مردی آزاده، در جهانی که بسیاری آزادی را با قدرت بیچون و چرا اشتباه میگیرند.
یادمان داده بودند که نمیتوانیم!
در دورهی پهلوی یکی از رایجترین تبلیغات، «نمیتوانیم» بود. همهی ما از بچگی اینطور بار آمده بودیم که جنس ایرانی مساوی است با بد بودن، پست بودن و نامرغوب بودن؛ ایرانی مساوی است با ناتوانی در تولید جنس خوب در همهی زمینهها. اصلاً این فرهنگ را در ذهن ملت ما نهادینه کرده بودند. این در حالی است که این موضوع 180 درجه با واقعیت فرق دارد. این ملت، ملتی است که از همه جهت میتواند؛ میتواند تولید کند، میتواند رشد بدهد، میتواند ابتکار کند، میتواند مرزهای علم و فناوری را بشکند و جلو برود.
🔰 بیانات رهبر انقلاب، ۱۳۸۴/۰۶/۳۱
#روایت_واقعیت
.
.
حوصله میکنید تا یه روایت کوتاه از زندگیم براتون بگم؟ نگران نباشید که قطعاً دست خالی نمیرید. یه هدیه دارم براتون. 🌱
لینک نظرسنجی
.
هدایت شده از مستوره | فاطمه مرادی
امام خمینیاز خودتون باید شروع بکنید.mp3
زمان:
حجم:
2.9M
.
مُقَدرات، دستِ خداست؛
هرچه هست از اوست.
آقا روحالله(ره) 🌱
@masture
.
{خدایا ما بندگان ضعیف هستیم}
و دوباره تاریخ تکرار میشه، گواه اینجاست.
.
شش ماه رویا و یک روز پیروزی
پارسال تمام ماشینهای چوبیِ آرمیچردار و کلبههای میلیمتریِ دستسازش را از غرفهٔ کانون پرورش فکری برگرداند؛ حتی یکی هم فروش نرفته بود. وقتی رسید، صورتش سرخ بود و چشمهایش نمناک. سلام لرزانی داد و رفت توی اتاق.
روزهای بعد گیربکس و آرمیچرها را از دلِ بدنهٔ چوبی ماشینها بیرون کشید. کلبهها را خرد کرد و انداخت توی سطل زباله. کلاسهای رباتیک و الکترونیک را پیچاند و گفت: «حوصله ندارم.» و بالأخره یکروز با چشمهای خیس اعتراف کرد: «همه فروختن جز من!»
میدانستم این تازه ابتدای راه است. زمین میخورد و اشکش جاری میشود، با خودش و دنیا دعوا میکند و ناامید میشود. شبها توی رختخواب دراز میکشد و کارهای خلاقه را کنار میگذارد، اما صبح که چشم باز میکند، دوباره به میز چوبی و تراشهها برمیگردد و زیر لب میگوید: «ولی من بدون خلاقیت میمیرم.» میدانستم پسرم همان من دیگریست که دارد توی کالبد مردانهای قد میکشد. میشناختمش؛ بهتر از خودم.
برای همین اجازه دادم تجربه کند. به اندازهٔ شش ماه تمام رویا بسازد و توی یک روز همهشان را از دست بدهد. بیخیال باشد و دوباره دست به زانو بگیرد و از زمین بلند شود. تلاش کردم پیامدهایش را به جان بخرم و کم نیاورم: برادههای چوب، بوی چسب داغ، سوختن فرش، ترکیدن پریز و خرجهای بیامان. همه برای همین لحظه بود. برای امروزی که از مدرسه برگشت و دور خانه دوید و اسکناسهای ده تومانی لولهشده را نشانم داد و گفت: «بالاخره فروختم...».
@masture
.
سیل صلوات راه بیندازیم و توسل کنیم به آقا امام زمان(عج). انشاءالله پیروزی از آن ماست.
یادمون نره!
اونهایی که قرار بود مردم رو از شر جمهوری اسلامی نجات بدن، توی اولین حمله به ایران دبستان دخترانهای رو مورد حمله قرار دادند.
تا الان ٢۴ دختر ایرانی پرپر شدند.
#میناب