.
یک ماه گذشت و من، روزی هزار بار، از دوریتان مردم و زنده شدم. راستش هنوز هم باورم نمیشود که نباشید. هنوز ته دلم فکر میکنم شاید باز هم دیداری در کار باشد و شما کلامی روشن، چیزی برای ادامه دادن، برایمان بیاورید. اما آقا! یک ماه است که نه دیداری داشتهایم و نه چشممان به جمال شما روشن شده است. نماز عید فطر بدون اقامهی شما بود، سخنرانی تحویل سال نبود، سایت خامنهایداتآیآر هم دیگر با بیاناتتان بهروز نشد، و من این چند هفته مثل پرندهای شدهام که در قفس افتاده و هرچه به اینسو و آنسو میزند، باز هم از غمی که روی دلش آوار شده کم نمیشود.
کم نمیشود چون هر روز با درد تازهای روبهرو میشوم؛ دردهایی بیامان و سنگین. یک روز دختری، روز دیگر پسری، و روزهای بعد خانوادههایی زیر آوار میمانند و خونشان بر زمین میریزد. یک روز کاخ گلستانمان تخریب میشود و روز دیگر دانشگاهمان. یک روز کارخانهای فرو میریزد و ساعتی بعد مغازهای، فروشگاهی یا کسبوکاری. و میان این همه سوگ، میشنوم که وطنفروشهای خارج از کشور با خیال راحت میگویند: «نترسید؛ بزنند، خراب کنند، ما برمیگردیم و بهترش را میسازیم.» و دلم میسوزد؛ چون بعضی چیزها اگر خراب شوند، دیگر نه مثلشان ساخته میشود و نه بهترشان.
و من، با همهی اینها، هنوز زندهام؛ زنده به کلمات شما، به راههایی که نشانم دادید، به رمزهایی که همیشه دادید، به روزنههای باریک نوری که در این تاریکیِ عمیق برایمان گذاشتید. به آن جملهٔ جادویی که نصیبمان کردید تا آویزهٔ گوشمان باشد. همان که گفتید: «مقاومت کنید، پیروز میشوید.» پس دعا کنید که قدمهایمان ثابت بماند و قلبمان روشن. ما که از دوری شما مردیم.
@masture
.
آنجا، هنوز هم کسی بود؟
ده ساله بودم. قرآن برایم قلهای بود که هیچوقت نمیتوانستم فتحش کنم. هر بار که قرآن میخواندم، ده، پانزده غلط روخوانی داشتم. مامان و بابا گفتند بروم کلاس. رفتم. اولین جلسه از بیست نمره شدم پنج. داشتم از خجالت آب میشدم. سرم را انداخته بودم پایین تا چشمهای دخترهایی که بهم زل زده بودند و ریز میخندیدند را نبینم. منتظر «نچنچ» معلمم بودم که به جایش شنیدم: «برای اولین جلسه خوبه.» همین شد امید. شد دوای دردم. آنقدر که از همان تابستان ١٣٧٩، خورهٔ کلاسش شدم.
هر روز، وقتی صبحانه را میخوردم، بدوبدو از پلههای موزاییکی مسجد بالا میرفتم. در که باز میشد، بوی فرش تمیز و خنکیِ دیوارهای سفید میخورد توی صورتم. بعد رحل قرآن را باز میکردم و تمام جانم میشد گوش. میخواستم بفهمم «ال» کجا خواناست و کجا ناخوانا؛ مد چیست، وقف کجاست، ادغام یعنی چه. میخواستم آن معلم خوشپوشِ خوشبویِ خوشصدا که اسمم را با پسوند «خانم» صدا میکرد، ازم راضی باشد.
فکر میکردم فقط همین کلاس قرآن است که میتواند پای بیقرارم را به آن چهاردیواریِ گچی باز کند، اما کمکم فهمیدم مسجد بیشتر از قرآن اسیرم کرده. یا داشتم احکام پاکی و نجاست را از بر میکردم، یا کتابهای داستان را از کتابخانهاش امانت میگرفتم؛ و یا عکس سهدرچهار میبردم تا کارت بسیجم را بدهند و اردوی جمکران را ثبتنام کنم.
یکآن خودم را دیدم که دلبستهٔ مسجد کوچک روستایمان شدهام؛ جایی که بارها در آن سرم را بالا گرفتم و از ته دل خندیدم. مثل همان شبی که اسمم را پشت میکروفن خواندند. جشن ولادت حضرت زهرا(س) بود و مسجد غلغله. رفتم کنار پردهی سرتاسر سفید ایستادم و گفتم: «حاجآقا! من فاطمه مرادیام. نفر اول مسابقهٔ قرآن.» از آن طرف پرده، دستی زمخت و مردانه، جعبهای کادوپیچ را دراز کرد و گفت: «مبارکت باشه.» مُردم از خوشحالی. همانجا، زیر نگاه زنهای روستا، کاغذ را پاره کردم و برای جامدادی کتابی صورتی دل از کف دادم. برای جایزهی تمام آن روزهایی که از ترسِ غلطخوانی، قلبم توی دهانم میزد. برای فتح نمرهٔ بیست.
تابستان سال بعد از روستا رفتیم و دیگر آن مسجد را ندیدم؛ تا همین چند شب پیش. عکسش را توی خبرگزاریها زده بودند و زیرش نوشته بودند: «ساعت ۲ بامداد یک مسجد در روستای شهابیه خمین هدف اصابت پرتابه آمریکایی_اسرائیلی قرار گرفت.» دلم هری ریخت. شاید هنوز هم بچهای بوده که منتظر یک جعبهٔ کادوپیچ برای مسابقهٔ قرآنش باشد.
@masture
.
اول: عباس دوران
مأموریت واضح بود: پل را منهدم کن! پلی روی یکی از رودخانههای عراق که مسیر رفتوآمد تجهیزات و ادوات نظامی به ارتش بعث بود. عباس، بالای هدف در آسمان پرواز میکرد، چشمش به خودروی شخصیای افتاد که داشت از روی پل عبور میکرد. برای اینکه آسیبی به خودرو نرسد، پل را دور زد؛ یک بار، دو بار. صبر کرد تا وقتی مطمئن شد کسی روی پل نیست. بعد موشک را شلیک کرد و پل منهدم شد. آن روز عباس دوران مأموریتش را انجام داد، اما نه به قیمت جان یک انسان بیگناه.
دوم: پل b1
امروز پل b1 کرج منفجر شد. جنگندههای دشمن با فناوری لیزری بالای سرشان پرواز میکردند؛ میتوانستند ببینند، میتوانستند تشخیص دهند. زیر پل خانوادهها نشسته بودند، سفرهٔ نهارشان را پهن کرده بودند، لقمه میگرفتند، چای میریختند، بچهها میخندیدند. ولی پل را خراب کردند. چندصد نفر کارگر و مهندس، دوازده سال وقت صرفش کرده بودند؛ دوازده سال توی گرما، توی سرما، شببیداری، عرق ریختن، آرزو بستن به روز افتتاح. اما پل هنوز افتتاح نشده بود، هنوز کسی از رویش عبور نکرده بود، هنوز مسیری برای ادوات نظامی نبود. فقط خانوادههایی بودند که نهار میخوردند و پلهایی که روی سرشان آوار شد.
سوم: وطنفروش
لعنت خدا بر تمام وطنفروشانی که دست کمک جلوی اجنبی دراز کردند؛ که خاکشان را فروختند، که غیرتشان را معامله کردند. سگ صاحبش را نمیفروشد، سگ به غریبهها پارس میکند نه به همخونهای خودش. اما شما؟ شما به اجنبی دست کمک دراز کردید، به دشمن تکیه دادید، به پشت برادر خنجر زدید. لعنت خدا بر شما که وفای سگ از شما بیشتر است.
.
هدایت شده از ریحانه
🇮🇷 هندسه موشکهای صورتی
🔰 درباره رازی که هیچ جنایتکاری نمیفهمد!
▫️ تو میخواستی اینطور باشد؛ دوست داشتی مردان ما را لابهلای تاریخ و تعصبات بدوی پیدا کنی. تصویر محبوب تو از یک نظامیِ ایرانی، مردی بود غریبه با لبخند، بیگانه با خانه، و خشک مثل پوتینهایش. میدانم ترامپ! تو سالها با این توهم برای ما نقشه کشیدی. حتی امشب که با اکراه اعتراف کردی «جنگجویی به سرسختی ایرانیها ندیدهای»، باز هم در خیال خودت داشتی از یک ماشین کشتار بیروح حرف میزدی.
▪️ اما تو هیچوقت از «شکاف بین لبخند و شلیک» ما سر در نیاوردی. سربازان تو، نظامیان روانی مدالداری هستند که گفته بودی با کشتن انسانها تفریح میکنند؛ اما مردان ما هندسهی عجیبی دارند؛ ایستاده بر مرزِ «أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ» و «رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ».
▫️ بگذار یک صحنه را برایت ترسیم کنم که محاسبات جنایتکارانهی تو را از کار میاندازد: تصور کن دختری جوان، رو به قاب دوربین، با شیطنتی که فقط در سایهی امنیت وطن جوانه میزند، به فرماندهی نقطهزن هوافضای ما بگوید: «سدمجید! با موشک صورتی تلآویو رو شخم بزن!» و فردا شب،تو در رادارهایت تصویر واقعی کابوس را ببینی؛ موشکی که هم «نقطهزن» است، هم مقتدر، و هم به حرمت آن لبخند، «صورتی» شده است. این یعنی ما برای عشق، ناموس و وطن میجنگیم، نه برای غریزه.
▪️ درک این ظرافت برای تو سخت است. تو از جهانی میآیی که در آن «دختران نوباوه» کالا هستند و در لجنزارهای جزایری مثل «اپستین»، قربانی هوس گرگهایی چون تو میشوند. تفاوت ما در همین است: فرماندهی ما برای برآوردن آرزوی فانتزی یک دختر هموطن، «موشک صورتی» بر سر پایگاههای تو فرود میآورد و تو حتی نمیتوانی تصور کنی که میشود هم جنگاور بود و هم مهربان.
▫️ هنوز خیلی مانده تا بفهمی تفاوت «غیرت» و «خشونت» چیست. فعلاً چشم به آسمان بدوز که موشکهای صورتی دیگری در راهند!
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
من بر سرِ آن عهد که بستم، هستم
همه چیز از همان شبی شروع شد که خبر سقوط هواپیمای آقای رئیسی را شنیدم. همان شب با شما عهد بستم؛ قول دادم که تنبلی را کنار بگذارم. سر قولم هم ماندم. منظومه فکریام را زیر و رو کردم و از نو بستم؛ بسیار خواندم و بسیار نوشتم. تکبهتک ساعتهای عمرم را جوری پر کردم که شبها موقع حساب و کتاب قبل از خواب، رویم بشود بگویم سرباز شما هستم.
و همهچیز داشت خوب پیش میرفت تا همین چهل روز پیش؛ تا همان ساعتی که هلهلهها را شنیدم. تا همان لحظهای که تمام وجودم میلرزید و خدا را قسم میدادم که خبر دروغ باشد. تا همان سحری که خاک عالم بر سرم شد.
آنموقع بود که فهمیدم تنها راه انتقام این خون پاک، نه در شیون، که در «دیوانهوار قویتر شدن» است. خیلی قویتر شدن؛ در تقوا، در تخصص، حتی در رسیدگی به این جسمی که باید وقف راه شما باشد.
توی این چهل روز که بزرگترین سوگ زندگیام را تجربه کردم، نگذاشتم داغتان، زمینگیرم کند. راستش را بخواهید، خیلی بیش از قبل جان کندم. بیش از گذشته به خودم سخت گرفتم و دویدم. همهی این کارها را کردم که بگویم آقای شهید! من پای عهدم با شما ماندم. شما هم در حق من پدری کن؛ میان آن دعاها که برای دخترانت میکنی، برای من هم دعایی کن تا همانطور که در دنیا مربی خودشناسیام بودی، در معراج هم شفیع آرزوهای بزرگم باشی. دعا کن پدر! که این دنیا فقط با سربازی برای راه شماست که میارزد.
.
هدایت شده از ریحانه
🖤 #بعثت_خون | رسم کتمان
🔰 روایتهایی زنانه درباره اربعین آقاجانمان
▫️ شهید محمود کاوه از مشهد آمده بود پیش شما؛ با دستی مجروح که به گردنش آویخته بود. فکرش جای دیگری بود و مدام با تلفن، گرههای لشکر ویژهی شهدا را باز میکرد. شما پرسیدید: «دستت درد نمیکند؟» و او آرام گفت: «خیر». وقتی رفت، رو کردید به حاج علی شمقدری و گفتید: «محمود کتمان درد میکرد و این ویژگی اخلاقی بزرگی است. من دردِ دست کشیدهام و میدانم دست او چقدر درد میکند؛ این درد اصلاً قابل تحمّل نیست، ولی محمود آن را کتمان میکند. کتمان درد از خصوصیات مؤمن است.»
▪️ شما آینهی تمامنمای همان ایمان بودید. یادتان هست یازده مهر ۱۴۰۳ را؟ تنها چهار روز از شهادت برادرتان، سید حسن نصرالله، گذشته بود. داغِ کوه بر جگر داشتید اما به حسینیه آمدید تا با نخبگان صحبت کنید. فرمودید: «بنده بجد سوگوارم؛ این حادثه، حادثهی کوچکی نیست.» اما همانجا به ما یاد دادید که جنس این سوگ، ماتم و گوشهنشینی نیست. فرمودید عزا باید ما را به پیش ببرد. آن روز، لرزش صدایتان را در بغضِ پنهانتان حبس کردید تا جهان ببیند که در منظومهی فکری شما، کار تعطیل نمیشود؛ حتی در روزهایی که قلب، به شماره افتاده است. شما کتمان کردید تا دل «امت» نلرزد.
▫️ آقاجان! حالا چهل روز است که نوبت به ما رسیده. چهل شب است آتشی را که بر جگرمان نشسته، به خلوت بردهایم و گریههایمان را زیر بالش دفن کردهایم؛ تا صبح، با صورتی که هیچ ردی از زخم ندارد به خیابان بزنیم. ما چهل روز است ایستادهایم تا دشمن، نشانی از افسردگی در ما نبیند. یکیمان آوار برمیدارد، آن یکی برای رزمندگان غذا میپزد؛ دیگری با تخصصاش گره میگشاید و آن یکی با سورهی فتح، آرامش به جان این خاک میریزد. همه داریم کار میکنیم؛ چرا که آموختیم پلهی بعدی این صبوری، «قویتر شدن» است. ما چهل روز است کتمان کردهایم تا «ایران» نلرزد؛ تا شاید روزی، شما هم به ما نگاه کنید و مثل آن روز که از محمود کاوه گفتید، زیر لب بگویید: «اینها مؤمناند.»
📆 شماره ۴
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
ساندیسخوری؟!
سالها با تمسخر به صورتمان نگاه کردند و گفتند: «ساندیسخور!». چون قیافهمان، چادر یا ریشمان داد میزد که طرفدار نظامیم. امشب که بین جمعیتی بیانتها غرق بودم، چشمم به آدمهایی افتاد که سالها رسانههای آنطرفی سعی داشتند بین من و آنها دیوار بکشند. زنی را دیدم که شاید پوششش فرسنگها با من فاصله داشت، اما شانهبهشانهی من راه میرفت. با چشمی سرخ و گلویی گرفته و شعاری مشترک.
این معجزهی همان خونی است که صبح نهم اسفند، زمین تشنهی بعثت را آبیاری کرد. آقا راست میگفت؛ خون شهید بر زمین نمیریزد، به رگهای ملت تزریق میشود. حالا خون «سیدعلی» زیر پوست تمام زنها و مردهای ایرانی میدود و قلبهایشان را به هم پیوند میدهد. درست همان چیزی که آمریکا سالها برای «نشدنش» میلیاردها دلار خرج کرده بود. ولی زهی خیال باطل! امشب، همهی ما ساندیسخورهای جمهوری اسلامی شده بودیم.
.
.
چطور ممکنه کشوری که بمب اتم ساخته و ازش استفاده کرده، بیاد توی کشوری که بمب اتم غیرقانونی ساخته با کشوری که بمب اتم رو حروم اعلام کرده و نساخته، مذاکره کنه و بگه ساخت بمب اتم ممنوعه! بنابراین باید اورانیوم غنیسازیشدهٔ بیخطرت، به علاوهٔ موشکی و مدیریت تنگهٔ هرمزت رو بدی به ما. بعد این کشور، مقتدر وایستاده باشه و هیچکدوم رو نداده باشه ولی در مذاکره شکست خورده باشه! چطور ممکنه؟!
.
.
سقوط قلمها و صعود پرچمها
روایت آنهایی که بخشیدند و آنهایی که ایستادند
یک: وقتی ارس، مرزِ حسرت شد
در روزگاری که دود جنگ با روسیه آسمان شمال را گرفته بود، فتحعلیشاه قاجار لرزش زانوهایش را پشت تخت طاووس پنهان کرد. قلم «گلستان» که روی کاغذ چرخید، تکهای از جان ایران جدا شد. آذربایجان، ارمنستان و گرجستان رفتند تا برای همیشه، رود ارس بهجای آنکه رگ پیوند باشد، بوی جدایی و داغ برادر از برادر بدهد. شاه ماند و تختی که به قیمت بخشیدن خاک، حفظ شده بود.
دو: سکوت هرات در غبار پاریس
ناصرالدینشاه میخواست بوشهر را از چنگ بریتانیا دربیاورد، اما در دام مکر «پاریس» افتاد. برای پسگرفتن ساحل جنوب، هرات را بخشید؛ انبار غلهی ایران و قلب تپندهی ادبیات فارسی را. با آن امضای شوم، بخشی از صدای ایران برای همیشه در تاریخ ساکت شد و خراسان بزرگ، پارهتن شرقیاش را در غربت جا گذاشت.
سه: ارتفاعاتی که در سعدآباد دود شد
رضاشاه هوس کرده بود در بازیهای منطقهای، رفیق همسایگان باشد. برای خریدن لبخند غریبهها، قلم بر تاریخ کشید و ارتفاعات راهبردی آرارات و حق اروندرود را پیشکش کرد. او «کوه» را داد و در عوض، مرزهای ایران را در برابر چشم بیگانگان بیدفاع کرد. معاملهای که در آن، ایران پهلوی کوچکتر شد تا ژاندارم منطقه، بزرگ بهنظر برسد.
چهار: مرواریدی که با لبخند گم شد
محمدرضا شاه پهلوی، بیآنکه گلولهای شلیک شود، تنها با یک ژست دیپلماتیک و لبخندی بر لب، بحرین را بخشید. مروارید خلیجفارس و استان چهاردهم ایران، در یک قمار بیسروصدا از نقشهی مادری جدا شد. قلم شاه که خشک شد، غربت شرجیزدهی ایرانیان در آنسوی آب آغاز گشت؛ وطن کوچک شد تا دل کدخدا را به دست آورد.
پنج: میز فتح، به وقت چهلودو روزگی
اما این بار، قصه جور دیگری رقم خورد. ایران پس از انقلاب، پشت میزی نشست که هزینهی حضور در آن را نه با «خاک»، که با «خون و ایستادگی» پرداخته بود. پس از ۴۲ روز نبرد بیامان، نمایندهی ایران با جوهر اقتدار امضا میکرد. نه تنها وجبی از زمین پدرانمان کم نشد، که ایران، هیبتش را بر تنگهی هرمز و هندسهی جدید منطقه دیکته کرد. این اولین بار در تاریخ معاصر بود که بوی باروت، به عطر فتح ختم میشد.
حالا تاریخ مکث کرده تا تماشا کند؛ این بار، قلمها نلرزیدند، چون پرچمها ایستاده بودند.
@masture
.