eitaa logo
مستوره | فاطمه مرادی
437 دنبال‌کننده
323 عکس
63 ویدیو
0 فایل
🔹کلمه‌های یک مادر سیاست‌خواندهٔ دست‌به‌قلم 🔹ارتباط با من: @fatememoradiam 🔹صفحهٔ من در اینستاگرام: @fatememoradiam 🔹کانال من در تلگرام: https://t.me/mastuream
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ریحانه
🇮🇷 هندسه‌ موشک‌های صورتی 🔰 درباره رازی که هیچ جنایتکاری نمی‌فهمد! ▫️ تو می‌خواستی این‌طور باشد؛ دوست داشتی مردان ما را لابه‌لای تاریخ و تعصبات بدوی پیدا کنی. تصویر محبوب تو از یک نظامیِ ایرانی، مردی بود غریبه با لبخند، بیگانه با خانه، و خشک مثل پوتین‌هایش. می‌دانم ترامپ! تو سال‌ها با این توهم برای ما نقشه کشیدی. حتی امشب که با اکراه اعتراف کردی «جنگجویی به سرسختی ایرانی‌ها ندیده‌ای»، باز هم در خیال خودت داشتی از یک ماشین کشتار بی‌روح حرف می‌زدی. ‌ ▪️ اما تو هیچ‌وقت از «شکاف بین لبخند و شلیک» ما سر در نیاوردی. سربازان تو، نظامیان روانی مدال‌داری هستند که گفته بودی با کشتن انسان‌ها تفریح می‌کنند؛ اما مردان ما هندسه‌ی عجیبی دارند؛ ایستاده بر مرزِ «أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ» و «رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ». ‌ ▫️ بگذار یک صحنه را برایت ترسیم کنم که محاسبات جنایتکارانه‌ی تو را از کار می‌اندازد: تصور کن دختری جوان، رو به قاب دوربین، با شیطنتی که فقط در سایه‌ی امنیت وطن جوانه می‌زند، به فرمانده‌ی نقطه‌زن هوافضای ما بگوید: «سدمجید! با موشک صورتی تل‌آویو رو شخم بزن!» و فردا شب،تو در رادارهایت تصویر واقعی کابوس را ببینی؛ موشکی که هم «نقطه‌زن» است، هم مقتدر، و هم به حرمت آن لبخند، «صورتی» شده است. این یعنی ما برای عشق، ناموس و وطن می‌جنگیم، نه برای غریزه. ‌ ▪️ درک این ظرافت برای تو سخت است. تو از جهانی می‌آیی که در آن «دختران نوباوه» کالا هستند و در لجن‌زارهای جزایری مثل «اپستین»، قربانی هوس گرگ‌هایی چون تو می‌شوند. تفاوت ما در همین است: فرمانده‌ی ما برای برآوردن آرزوی فانتزی یک دختر هم‌وطن، «موشک صورتی» بر سر پایگاه‌های تو فرود می‌آورد و تو حتی نمی‌توانی تصور کنی که می‌شود هم جنگاور بود و هم مهربان. ‌ ▫️ هنوز خیلی مانده تا بفهمی تفاوت «غیرت» و «خشونت» چیست. فعلاً چشم به آسمان بدوز که موشک‌های صورتی دیگری در راهند! رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
من بر سرِ آن عهد که بستم، هستم همه چیز از همان شبی شروع شد که خبر سقوط هواپیمای آقای رئیسی را شنیدم. همان شب با شما عهد بستم؛ قول دادم که تنبلی را کنار بگذارم. سر قولم هم ماندم. منظومه فکری‌ام را زیر و رو کردم و از نو بستم؛ بسیار خواندم و بسیار نوشتم. تک‌به‌تک ساعت‌های عمرم را جوری پر کردم که شب‌ها موقع حساب و کتاب قبل از خواب، رویم بشود بگویم سرباز شما هستم. ‌ و همه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت تا همین چهل روز پیش؛ تا همان ساعتی که هلهله‌ها را شنیدم. تا همان لحظه‌ای که تمام وجودم می‌لرزید و خدا را قسم می‌دادم که خبر دروغ باشد. تا همان سحری که خاک عالم بر سرم شد. آن‌موقع بود که فهمیدم تنها راه انتقام این خون پاک، نه در شیون، که در «دیوانه‌وار قوی‌تر شدن» است. خیلی قوی‌تر شدن؛ در تقوا، در تخصص، حتی در رسیدگی به این جسمی که باید وقف راه شما باشد. ‌ توی این چهل روز که بزرگترین سوگ زندگی‌ام را تجربه کردم، نگذاشتم داغتان، زمین‌گیرم کند. راستش را بخواهید، خیلی بیش از قبل جان کندم. بیش از گذشته به خودم سخت گرفتم و دویدم. همه‌ی این کارها را کردم که بگویم آقای شهید! من پای عهدم با شما ماندم. شما هم در حق من پدری کن؛ میان آن دعاها که برای دخترانت می‌کنی، برای من هم دعایی کن تا همان‌طور که در دنیا مربی خودشناسی‌ام بودی، در معراج هم شفیع آرزوهای بزرگم باشی. دعا کن پدر! که این دنیا فقط با سربازی برای راه شماست که می‌ارزد. .
هدایت شده از ریحانه
🖤 | رسم کتمان 🔰 روایت‌هایی زنانه درباره اربعین آقا‌جانمان ▫️ شهید محمود کاوه از مشهد آمده بود پیش شما؛ با دستی مجروح که به گردنش آویخته بود. فکرش جای دیگری بود و مدام با تلفن، گره‌های لشکر ویژه‌ی شهدا را باز می‌کرد. شما پرسیدید: «دستت درد نمی‌کند؟» و او آرام گفت: «خیر». وقتی رفت، رو کردید به حاج علی شمقدری و گفتید: «محمود کتمان درد می‌کرد و این ویژگی اخلاقی بزرگی است. من دردِ دست کشیده‌ام و می‌دانم دست او چقدر درد می‌کند؛ این درد اصلاً قابل تحمّل نیست، ولی محمود آن را کتمان می‌کند. کتمان درد از خصوصیات مؤمن است.» ▪️ شما آینه‌ی تمام‌نمای همان ایمان بودید. یادتان هست یازده مهر ۱۴۰۳ را؟ تنها چهار روز از شهادت برادرتان، سید حسن نصرالله، گذشته بود. داغِ کوه بر جگر داشتید اما به حسینیه آمدید تا با نخبگان صحبت کنید. فرمودید: «بنده بجد سوگوارم؛ این حادثه، حادثه‌ی کوچکی نیست.» اما همان‌جا به ما یاد دادید که جنس این سوگ، ماتم و گوشه‌نشینی نیست. فرمودید عزا باید ما را به پیش ببرد. آن روز، لرزش صدایتان را در بغضِ پنهان‌تان حبس کردید تا جهان ببیند که در منظومه‌ی فکری شما، کار تعطیل نمی‌شود؛ حتی در روزهایی که قلب، به شماره افتاده است. شما کتمان کردید تا دل «امت» نلرزد. ▫️ آقاجان! حالا چهل روز است که نوبت به ما رسیده. چهل شب است آتشی را که بر جگرمان نشسته، به خلوت برده‌ایم و گریه‌هایمان را زیر بالش دفن کرده‌ایم؛ تا صبح، با صورتی که هیچ ردی از زخم ندارد به خیابان بزنیم. ما چهل روز است ایستاده‌ایم تا دشمن، نشانی از افسردگی در ما نبیند. یکی‌مان آوار برمی‌دارد، آن یکی برای رزمندگان غذا می‌پزد؛ دیگری با تخصص‌‌اش گره‌ می‌گشاید و آن یکی با سوره‌ی فتح، آرامش به جان این خاک می‌ریزد. همه داریم کار می‌کنیم؛ چرا که آموختیم پله‌ی بعدی این صبوری، «قوی‌تر شدن» است. ما چهل روز است کتمان کرده‌ایم تا «ایران» نلرزد؛ تا شاید روزی، شما هم به ما نگاه کنید و مثل آن روز که از محمود کاوه گفتید، زیر لب بگویید: «این‌ها مؤمن‌اند.» 📆 شماره ۴ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
ساندیس‌خوری؟! سال‌ها با تمسخر به صورتمان نگاه کردند و گفتند: «ساندیس‌خور!». چون قیافه‌مان، چادر یا ریش‌مان داد می‌زد که طرفدار نظامیم. امشب که بین جمعیتی بی‌انتها غرق بودم، چشمم به آدم‌هایی افتاد که سال‌ها رسانه‌های آن‌طرفی سعی داشتند بین من و آن‌ها دیوار بکشند. زنی را دیدم که شاید پوششش فرسنگ‌ها با من فاصله داشت، اما شانه‌به‌شانه‌ی من راه می‌رفت. با چشمی سرخ و گلویی گرفته و شعاری مشترک. این معجزه‌ی همان خونی است که صبح نهم اسفند، زمین تشنه‌ی بعثت را آبیاری کرد. آقا راست می‌گفت؛ خون شهید بر زمین نمی‌ریزد، به رگ‌های ملت تزریق می‌شود. حالا خون «سیدعلی» زیر پوست تمام زن‌ها و مردهای ایرانی می‌دود و قلبهایشان را به هم پیوند می‌دهد. درست همان چیزی که آمریکا سال‌ها برای «نشدنش» میلیاردها دلار خرج کرده بود. ولی زهی خیال باطل! امشب، همه‌ی ما ساندیس‌خورهای جمهوری اسلامی شده بودیم. .
. چطور ممکنه کشوری که بمب اتم ساخته و ازش استفاده کرده، بیاد توی کشوری که بمب اتم غیرقانونی ساخته با کشوری که بمب اتم رو حروم اعلام کرده و نساخته، مذاکره کنه و بگه ساخت بمب اتم ممنوعه! بنابراین باید اورانیوم غنی‌سازی‌شدهٔ بی‌خطرت، به علاوهٔ موشکی و مدیریت تنگهٔ هرمزت رو بدی به ما. بعد این کشور، مقتدر وایستاده باشه و هیچ‌کدوم رو نداده باشه ولی در مذاکره شکست خورده باشه! چطور ممکنه؟! .
. سقوط قلم‌ها و صعود پرچم‌ها روایت آن‌هایی که بخشیدند و آن‌هایی که ایستادندیک: وقتی ارس، مرزِ حسرت شد در روزگاری که دود جنگ با روسیه آسمان شمال را گرفته بود، فتحعلی‌شاه قاجار لرزش زانوهایش را پشت تخت طاووس پنهان کرد. قلم «گلستان» که روی کاغذ چرخید، تکه‌ای از جان ایران جدا شد. آذربایجان، ارمنستان و گرجستان رفتند تا برای همیشه، رود ارس به‌جای آنکه رگ پیوند باشد، بوی جدایی و داغ برادر از برادر بدهد. شاه ماند و تختی که به قیمت بخشیدن خاک، حفظ شده بود. ‌ دو: سکوت هرات در غبار پاریس ناصرالدین‌شاه می‌خواست بوشهر را از چنگ بریتانیا دربیاورد، اما در دام مکر «پاریس» افتاد. برای پس‌گرفتن ساحل جنوب، هرات را بخشید؛ انبار غله‌ی ایران و قلب تپنده‌ی ادبیات فارسی را. با آن امضای شوم، بخشی از صدای ایران برای همیشه در تاریخ ساکت شد و خراسان بزرگ، پاره‌تن شرقی‌اش را در غربت جا گذاشت. ‌ سه: ارتفاعاتی که در سعدآباد دود شد رضاشاه هوس کرده بود در بازی‌های منطقه‌ای، رفیق همسایگان باشد. برای خریدن لبخند غریبه‌ها، قلم بر تاریخ کشید و ارتفاعات راهبردی آرارات و حق اروندرود را پیشکش کرد. او «کوه» را داد و در عوض، مرزهای ایران را در برابر چشم بیگانگان بی‌دفاع کرد. معامله‌ای که در آن، ایران پهلوی کوچک‌تر شد تا ژاندارم منطقه، بزرگ به‌نظر برسد. ‌ چهار: مرواریدی که با لبخند گم شد محمدرضا شاه پهلوی، بی‌آنکه گلوله‌ای شلیک شود، تنها با یک ژست دیپلماتیک و لبخندی بر لب، بحرین را بخشید. مروارید خلیج‌فارس و استان چهاردهم ایران، در یک قمار بی‌سروصدا از نقشه‌ی مادری جدا شد. قلم شاه که خشک شد، غربت شرجی‌زده‌ی ایرانیان در آن‌سوی آب آغاز گشت؛ وطن کوچک شد تا دل کدخدا را به دست آورد. ‌ پنج: میز فتح، به وقت چهل‌ودو روزگی اما این بار، قصه جور دیگری رقم خورد. ایران پس از انقلاب، پشت میزی نشست که هزینه‌ی حضور در آن را نه با «خاک»، که با «خون و ایستادگی» پرداخته بود. پس از ۴۲ روز نبرد بی‌امان، نماینده‌ی ایران با جوهر اقتدار امضا می‌کرد. نه تنها وجبی از زمین پدرانمان کم نشد، که ایران، هیبتش را بر تنگه‌ی هرمز و هندسه‌ی جدید منطقه دیکته کرد. این اولین بار در تاریخ معاصر بود که بوی باروت، به عطر فتح ختم می‌شد. ‌ حالا تاریخ مکث کرده تا تماشا کند؛ این بار، قلم‌ها نلرزیدند، چون پرچم‌ها ایستاده بودند. @masture .
. ✨ «لا حول و لا قوّة الاّ باللّه، لا ملجأ و لا مَنجى من اللّه الّا اليه» ذکری که آقای شهیدمون به آقای برقعی، اهلی عالم شعر توصیه کردن، اون هم وقتی که حال روحی‌شون خوب نبوده. الان همهٔ ما شبیه اون سالهای آقای برقعی‌ایم... .
هدایت شده از ریحانه
هدایت شده از ریحانه
♥️ تولدتان مبارک 🔰 روایتی از یک دیدار دسته‌‌جمعی در خیابان کشوردوست ▫️ لبه‌ی جدول خیابان کشوردوست نشسته‌ام و دست می‌کشم روی زبری بتن‌های طوسی بلند. راستش را بخواهید آقا، تا امروز جرئت نکرده بودم بیایم؛ می‌ترسیدم با این «نبودن صریح»، با این دیوارهای بی‌تعارف، چشم‌تو‌چشم شوم. مدام به روزهای دیدار فکر می‌کردم؛ به ساعت شش صبح و غلغله‌ی جمعیتی که با کارت‌های دعوت‌شان عکس یادگاری می‌انداختند و از خنده می‌شکفتند. خیال می‌کردم حالا که دست‌های پرمهر و سایه‌ی بلندتان نیست، کشوردوست هم جاده‌ای بن‌بست شده که به هیچ‌جا نمی‌رسد. اما همه‌چیز برعکس شده! اینجا باز هم شلوغ است. آدم‌ها دسته‌دسته می‌آیند و روبه‌روی همین دیوارهایی که قرار بود مرز یتیمی ما باشند می‌ایستند؛ چشم می‌دوزند به انتهای بیت؛ به خانه‌ای که حالا پنجره‌های بی‌شیشه‌اش، صدای هق‌هق غریبه‌ها را مثل امانت در خود حفظ می‌کنند. ▪️ عجیب است آقا! فرقی ندارد چه شکلی باشند. با روسری یا بی‌روسری، چادری یا بلوز و شلواری، با ریش یا بی‌ریش. همه می‌آیند و ساعتها اشک می‌ریزند. یکی داد می‌زند: «آقا! جواب نامه‌م بمونه اون دنیا...» دیگری ماژیک برمی‌دارد و حرفهایش را روی تن سرد بتن‌ها فریاد می‌زند. یکی مداحی گذاشته و زار می‌زند. دیگری ایستاده، دستهایش را توی هم قفل کرده و اشکهایش از زیر قاب دودی عینکش سر می‌خورند. همه آمده‌اند؛ چون یقین پیدا کرده‌اند آن «دشمن» که سال‌ها در گوش‌مان زمزمه می‌کردید، نه یک استعاره بود و نه یک توهم؛ گرگی بود که دندان‌هایش را برای نفت و انرژی و عزت این خاک تیز کرده بود. ▫️ آقا! چقدر بچه‌هایتان بزرگ شده‌اند! انگار قد اراده‌شان از ارتفاع این بتن‌ها هم بلندتر شده. حالا دیگر کسی منتظر معجزه نمی‌ماند؛ خودشان آستین بالا زده‌اند. دست دور شانه‌ی هم انداخته‌اند و کف همین خیابان داغ‌دیده پیمان بسته‌اند که پشت سر پسرتان، «آقا سیدمجتبی» بایستند. حالا دیگر فهمیده‌اند که قوی بودن، یک انتخاب نیست؛ تنها راه زندگی عزتمندانه است. فهمیده‌اند که باید ایران را همان‌طوری بسازند که شما در آرزوهایتان داشتید. و حقیقت این است که کشوردوست سوت‌وکور نشده. اینجا حالا پناهگاه تمام علی‌دوستانی است که بیدار شده‌اند. باید اعتراف کنم که اشتباه می‌کردم؛ شما نرفته‌اید، شما در رگ‌های غیرت این جمعیت تکثیر شده‌اید. ▪️ حرفم تمام آقا! فقط آمده بودم که بگویم: «تولدتان مبارک... چقدر جایتان خالی‌ست برای دیدن این قد کشیدنی که به بهای یتیمی‌مان تمام شد...» 📆 انتشار به مناسبت زادروز آقای شهید، سید علی حسینی خامنه‌ای رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh