eitaa logo
مستوره | فاطمه مرادی
437 دنبال‌کننده
323 عکس
63 ویدیو
0 فایل
🔹کلمه‌های یک مادر سیاست‌خواندهٔ دست‌به‌قلم 🔹ارتباط با من: @fatememoradiam 🔹صفحهٔ من در اینستاگرام: @fatememoradiam 🔹کانال من در تلگرام: https://t.me/mastuream
مشاهده در ایتا
دانلود
. امروز توی کشوردوست بودم. یه خانومی اومد که اونجا نماز ظهرش رو بخونه. ازش پرسیدم تا حالا نیومده بودین بیت؟ گفت چرا! بچگیام. نمازهای ظهر ماه رمضون رو توی حسینیه می‌خوندم. ولی نمی‌دونم چرا بزرگتر که شدم دیگه نیومدم. شاید چون فکر می‌کردم آقا همیشه هست، حتی بعد از مرگمون... .
. بسم الله الرحمن الرحیم تو عباس هستی! بهار ٩٤، کربلا بودیم. نور کم‌رمق آفتاب افتاده بود روی فرش‌های خانه‌ی شیخ عباس کِشوان، کلیددار حرم حضرت ابوالفضل(ع). دختر هشت‌ماهه‌ام، روی زمین غلت می‌زد و دست دراز می‌کرد به نور. شیخ عباس تا چشمش به دخترم افتاد، لبخند زد و خاطره‌ای برایمان تعریف کرد که هیچوقت از یادم نرفت: «یک‌روز حرم بودم و زنی را دیدم که نوک پنجه‌هایش روی زمین کشیده می‌شد. لباسهایش کهنه و خاکی بود و قنداق پشت کمرش داد می‌زد که از روستاهای اطراف آمده. نگران بودم و مشکوک. هرازگاهی نگاهش می‌کردم که ضریح را طواف می‌کرد. نگاهی نگران و پر سوال داشتم، هر بار که دور ضریح می‌چرخید، شانه‌هایش بیشتر تکان می‌خورد، انگار چیزی سنگین روی دوشش باشد. نوزاد آرام خوابیده بود و نق نمی‌زد، اما مادر آرام و قرار نداشت. با خودم فکر کردم چرا اینقدر طواف می‌کند! وقت نماز که شد، قامت بستم و شروع کردم به خواندن، اما نگاهم مرتب به او برمی‌گشت. همچنان می‌چرخید و می‌چرخید. سر از سجده‌ی آخر که برداشتم، صدای گریه‌ی نوزاد پیچید توی حرم. نماز را سریع تمام کردم و دویدم سمت صدا. نوزاد کف زمین بود و زن نبود. هر لحظه گریه بلندتر می‌شد و هولم بیشتر. دست بردم زیر قنداق سفیدش؛ بغلش کردم و دویدم سمت صحن. میان جمعیت چشم می‌چرخاندم و با خودم می‌گفتم: «بی‌خود شک نکرده بودم.» رفتم توی صحن خاکی حرم که پر بود از زن و مرد. از بین زیراندازهای خانواده‌های عرب می‌گذشتم و دزدکی زنها را می‌پاییدم. تا اینکه، کنج صحن، زنی را دیدم که گوشه‌ی شال مشکی‌اش را روی صورتش انداخته بود و تکیه داده بود به دیوار. دلم لرزید، اما قلبم می‌گفت خودش است. چند قدم جلو رفتم و پرسیدم: «خانم! شما بچه نداشتی؟» زن پر روسری‌اش را کنار زد و زل زد به دستهام. خودش بود. چهره‌ی آفتاب‌سوخته‌اش را که دیدم، تشر زدم: «یالا! گریه‌ی بچه‌ت همه‌جا رو برداشته!» چانه‌اش لرزید و چشمهایش قفل شد روی صورت نوزاد. از اینکه کاری نمی‌کرد عصبانی شدم و داد زدم: «مگه با تو نیستم؟ چرا بچه‌تو ول کردی؟ می‌خواستی بذاریش و بری؟» زن من‌من‌کنان پرسید: «داره گریه می‌کنه؟!» دیگر خون خونم را می‌خورد. استغفراللهی گفتم و بر شیطان لعنت فرستادم. یکهو زن شروع کرد به شیون و با کف دست می‌کوبید توی صورت خودش. هاج و واج مانده بودم و نمی‌توانستم چیزی بگویم. جیغش از بین صدای زائران بالا می‌رفت، اما من و پاهایم یخ زده بودیم. فقط نگاهم می‌دوید از صورت زن به دهان نوزاد، از نوزاد به جمعیتی که دورمان جمع می‌شد. زن‌ها دورش حلقه می‌زدند و می‌پرسیدند: «ماذا حدث؟ (چی شده؟)» ترسیده بودم و زبانم بند آمده بود. توی دلم می‌گفتم: «معلوم نیست چه نقشه‌ای داره!» زن بلند شد، دستی به صورت نوزادش کشید و دوباره خودش را زد. زن‌ها دستش را گرفتند، آب به خوردش دادند و نوزاد را توی آغوشش گذاشتند. کمی که گذشت و نفسش بالا آمد، بریده و منقطع تعریف کرد: «بچه‌م سه روزه که مرده... پدرش رفته بود سفر... اگر می‌اومد و می‌دید بچه زنده نیست منو می‌کشت... گفتم یه راه بیشتر ندارم، بچه رو میارم اینجا.» سرش را چرخاند سمت ضریح و ادامه داد: «ابوفاضل می‌دونه شرمندگی یعنی چی. نذاشت من شرمنده بشم...» چشم‌هایمان می‌بارید و دلهایمان می‌لرزید. آن خاطره، از آن روز با من ماند؛ با چشم‌های آن زن و شانه‌هایی که هر بار، سنگین‌تر دور ضریح می‌چرخیدند... https://eitaa.com/masture .
إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ تا رسید، دست‌های چروکش را کشید روی صورت آقا و شروع کرد به شروه‌خوانی: «حسین گم‌شده‌م، ای رودم ای رود...» با دستمال غبار روی بنر را گرفت و با هق‌هق گفت: «کجایی آقاجان؟ رفتی و ما رو نبردی؟» بعد تندی موبایل را از کیفش درآورد و گرفت رو به‌عکس: «آقاجان نگاه! دردونه‌ته. همه‌جا باهامه.» نگاهم سر خورد روی عکس‌ نوه‌ی آقا با آن چشم‌های نیلی و دست‌های لرزان زنی که می‌خواست به زبان خودش اعتراف کند: «من تا ابد، هر کسی که بوی تو را بدهد و دوستت داشته باشد، دوست خواهم داشت.» @masture
بسم الله الرحمن الرحیم خداحافظی با حسینِ شناسنامه‌ای پرده اول: محرم هفت‌سالگی‌ام بود، چشمم که به گوسفند سربریده و رد خون افتاد تا سه روز لب به غذا نزدم. مامان هرچه تقلا کرد، فایده نداشت. هیچی از گلوم پایین نمی‌رفت. مدام یاد تکانهای بدن و سرِ نداشته و خون سرخورده توی جوی خیابان می‌افتادم. لج کرده بودم که چرا گوسفند بیچاره را برای امام حسین (ع) می‌کشید؟ خوب است کسی شما را برای کسی دیگر بکشد؟ هرچه مامان و بابا برایم توضیح می‌دادند، افاقه نمی‌کرد که نمی‌کرد. از همان روز رابطه‌ام با کسی به نام حسین خراب شد. تا می‌گفتند محرم نزدیک است، عزا می‌گرفتم که دوباره قرار است سر بریده و خون ببینم، همه مشکی بپوشند و نذری ‌بدهند و سینه بزنند، مامان‌ها و باباها زار زار گریه ‌کنند، من روضه بشنوم و از خودم بپرسم مگر نمی‌گویند امام حسین مهربان است؟ پس چرا خانواده‌اش را به آن بیابان سوزان برد و اجازه داد اینقدر سختی بکشند؟ خب تنهایی می‌رفت. و هرچه می‌گذشت، نمی‌توانستم برای حسینِ آدم‌های سهل‌البکاء اشک بریزم. پرده دوم: رفیق و همکلاسی‌ دبیرستانم نشسته بود کنارم و با روضه‌ی حسین (ع) گریه می‌کرد. من اما یک چشمم به گل قالی بود و یک چشمم به ساعت مچی‌. سالها فکر می‌کردم گریه برای حسین مال مامان و باباهاست. مال نسل قدیم. آنها که همه‌چیز را راحت قبول می‌کنند و زیاد شک نمی‌کنند. نه مال چون منی که هزار سوال جواب نداده دارد. آن شبی که رفیقم را دیدم، منتظر بودم از یک‌جایی به‌بعد اشکهاش بخشکند و کم بیاورد. اصلا چه معنی داشت دختری شانزده ساله اشعار جانسوز روضه‌ها را از بر باشد و شخصیتهای کربلا را بشناسد و مثل زنان داغدیده اشک بریزد؟ یک جای کار می‌لنگید. مراسم که تمام شد، زل زدم توی سیاهی چشم‌هاش و پرسیدم: «تو الان واسه امام حسین گریه می‌کردی؟» چندثانیه به من نگاه کرد، به دستهاش، به در و به دیوار: «مگه کسی هست که براش اشک نریزه؟» بدون مکث گفتم: «آره، من.» مات نگاهم کرد و چیزی نگفت. من اما یکباره هرچه سوال توی سرم جمع کرده بودم را ریختم روی داریه. فرداشب، کتابی را آورد داد دستم و گفت: «اینو بخون، روشنت می‌کنه.» پرده سوم: مقتل لهوف را گذاشتم جلوم و شروع کردم به خواندن. ساعتهای متوالی. هرچه می‌خواندم بیشتر می‌فهمیدم و دلم نرمتر می‌شد اما از اشک هیچ خبری نبود. تا رسیدم به نقطه‌ای که امام هنگام رزم با سپاه دشمن لحظه‌ای ایستاد و سنگی بر پیشانی مبارکش نشست. سپرم افتاده بود. مردی را دیده بودم تشنه و خسته و کم‌جان. ایستاده میان میدان با پیشانی‌ای خونین و تیری که بر قلبش نشسته بود و داشت شکایت مردمی را که دعوتش کرده بودند به خدا می‌برد: «خداوندا تو می‌دانی که اینان مردی را می‌کشند که بر گسترهٔ زمین جز او فرزند دختر پیامبر نیست.» تاریک‌خانهٔ دلم لرزید و کتاب تار شد و چشم‌هام تر. من داشتم با حسین شناسنامه‌ای خداحافظی می‌کردم و برای حسین جدیدی مثل باران اشک می‌ریختم. و چه خوش گفت خداوند متعال: «قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ» بگو: «آیا کسانی که می‌دانند با کسانی که نمی‌دانند یکسانند؟!» زمر، ٩ https://eitaa.com/masture