eitaa logo
🌹📿تلاوت قرآن ومطالب اموزنده📿🌹 سرباز باشیم نه سربار امام
430 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
129 ویدیو
6 فایل
،🌹🌹مطالب دینی ومفید ومتنوع🌹🌹.، جهت تبادل و تبلیغ: @seremitunes پیشنهادات،انتقاد ها و حمايت جهت ارتقای کانال: @ashg1100
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸پیری برای جمعی سخن میراند. لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.😄😄😃😃😃😄😄 بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.😃😃😃 او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید. گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟ گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید. https://eitaa.com/matalbdini🌹🌹🌹
این متن نه تنها برای بچه هایمان بلکه برای همه ما که در این جامعه امروزی زندگی می کنیم موثر می باشد. توصیه میشود حتما مطالعه شود! 💠یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ و می بایست رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام دهد. رئیس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهشهای پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد. رئیس پرسید: «آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟» جوان پاسخ داد: «هیچ.» رئیس پرسید: «آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟» جوان پاسخ داد: «پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد.» رئیس پرسید: «مادرتان کجا کار می کرد؟» جوان پاسخ داد: «مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.» رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد. جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد. رئیس پرسید: «آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟» جوان پاسخ داد: «هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.» رئیس گفت: «درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید، و سپس فردا صبح پیش من بیایید.» جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است. وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند. مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد. این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند. بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست. آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند. صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت. رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید: «آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟» جوان پاسخ داد: «دستهای مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.» رئیس پرسید: «لطفاً احساس تان را به من بگویید.» جوان گفت: 1-اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت. 2-از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک چیزی انجام شود. 3-به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم. رئیس شرکت گفت: «این چیزیست که دنبالش می گشتم که مدیرم شود.» می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید. بعدها، این شخص جوان خیلی سخت کار می کرد، و احترام زیردستانش را بدست آورد. هر کارمندی با کوشش و بصورت گروهی کار می کرد. عملکرد شرکت به طور فوق العاده ای بهبود یافت. یک بچه، که حمایت شده و هر آنچه که خواسته است از روی عادت به او داده اند، «ذهنیت مقرری» را پرورش داده و همیشه خودش را مقدم می داند. او از زحمات والدین خود بی خبر است. وقتی که کار را شروع می کند، می پندارد که هر کسی باید حرف او را گوش دهد، زمانی که مدیر می شود، هر گز زحمات کارمندانش را نمی فهمد و همیشه دیگران را سرزنش می کند. برای این جور شخصی، که ممکن است از نظر آموزشی خوب باشد، ممکن است یک مدتی موفق باشد، اما عاقبت احساس کامیابی نمی کند. او غر خواهد زد و آکنده از تنفر می شود و برای بیشتر بدست آوردن می جنگند. اگر این جور والدین حامی هستیم، آیا ما داریم واقعاً عشق را نشان می دهیم یا در عوض داریم بچه هایمان را خراب می کنیم؟ در شب های پدر و مادر ببوسیم از انها رضایت بطلبیم ودرخواست عاقبت بخیری کنیم لطفا نشر دهیم https://eitaa.com/matalbdini🌹🌹🌹
🔅 ✍️ نماز اول وقت و کار نیک در اول وقت هم اطاعت امر خداست 🔹روزی پیرمردی به پسرش گفت: آفتابه و لگن برایم بیاور تا برای نماز وضو بسازم. 🔸پسر در اجرای امر پدر درنگ کرد و چَشم را گفت ولی خواستۀ پدر به تأخیر انداخت. پدر از او شاکی شد که چرا امر پدر به تأخیر افکندی؟ 🔹پسر گفت: پدرم! زمانی که مرا امر کردی هنوز به غروب آفتاب مانده بود. من در اطاعت امر تو درنگی نکردم که به تو ضرر رسد و نماز مغربت از اول وقت أدای آن بگذرد. 🔸پدر سکوت کرد تا جواب پسر به‌وقت بهتری بدهد‌. 🔹روزی پسر نان سنگک داغی خرید و سفره را برای صبحانه با پدر گشود. 🔸پدر نان سنگک در زیر سفره پنهان کرد و نان سنگکی که از روز قبل مانده بود را بر چراغ گرم ساخت و به پسر داد. 🔹پسر وقتی لقمه‌ای خورد، گفت: پدر، نان امروز را بده. این نان را داغ کرده‌ای و تازه نیست و بیات است. 🔸پدر گفت: نان گرم و نانی که گرم شده است هردو گرم هستند ولی اولی سردی بر خود ندیده و دومی سردی بر خود دیده و سپس گرم شده است. 🔹امر خدا و امر والدین بر فرزند هم به مَثَل آن مانَد. آن روز تو امر پدر اطاعت کردی و آفتابه و لگن آوردی ولی کلام پدر سرد و بیات نمودی و سپس داغ کردی. 🔸طعم و مزه‌اش بر من آن‌گاه بود که کلام من تا شنیدی همان دم، داغ‌داغ اجرا می‌کردی. 💢 بدان! نماز اول وقت و کار نیک در اول وقت هم اطاعت امر خداست و حکم نان داغ را دارد. استاد قرائتی ┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄ https://eitaa.com/matalbdini🏴🏴🏴
💠زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.» همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. 💠هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!» مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!» 👌زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟ https://eitaa.com/matalbdini🏴🏴🏴
🔷در روزگاران قدیم مردی از دست روزگار سخت می نالیدپیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواستاستاد لیوان آب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت : خیلی شور و غیر قابل تحمل است استاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار آب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟ 🔷مرد گفت : خوب است و می توان تحمل کرداستاد گفت شوری آب همان سختی های زندگی است.شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود.سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه انرا تعین می کند پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است https://eitaa.com/matalbdini🌹🌹🌹
💠روزی در زمانهای قدیم عابدی بود که روی یه کوهی زندگی می کرد. شبها عبادت میکرد و روزهاش رو روزه بود. اون پایین کوه نمی رفت و بین مردم شهر نمی گشت. هر روز برای این عابد ما یه قرص نون میومد. نصفش رو برای افطار می خورد و نصف دیگرش رو هم برای سحر نگه می داشت. 🔶 روزها به همین منوال می گذشت تا اینکه یه شب نونی برای افطار عابد نرسید و برای سحر هم خبری از اون نون همیشگی نبود. گرسنگی امان عابد رو بریده بود. 🔶 برای همین هم به روستایی که پایین کوه بود رفت. مردم اون روستا نصرانی بودند. عابد به یکی از خونه ها رفت و تقاضای غذا کرد. صاحبخانه دو قرص نون به عابد داد. وقتی عابد خواست خونه رو ترک کنه، سگ لاغر و لاجونی که جلوی در خونه اون فرد بود، دامن عابد رو کشید و عابد یکی از اون نان ها رو برای سگ انداخت. تا می خواست بره سگ دوباره دامن عابد رو گرفت و عابد قرص بعدی نون رو هم به سگ داد. داشت می رفت که دوباره سگ دامن عابد رو کشید و عابد برگشت و به سگ گفت: ❇️ای بی حیا صاحب تو دو قرص نون به من داده، منم جفتش رو به تو دادم دیگه چی می خوای؟ سگ به اذن خدا به حرف اومد و گفت من از این خونه حفاظت می کنم و کارایی رو که به من مربوط میشه رو انجام میدم. اما صاحب این خونه وضع مالیه خوبی نداره. برای همین هم هر وفت که داشته باشن به من هم چیزی میدن تا بخورم. اما گاهاً میشه که چند روز به من غذا نمیدن، اما من هیچ وقت در این خونه رو رها نکردم. حالا من بی حیام یا تو که طاقت یه روز گرسنگی رو نداشتی و یه روز که قرص نونت نرسیده از خدا دل کندی و به دشمنت رو آوردی؟ ✅مرد عابد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد. https://eitaa.com/matalbdini🌹🌹🌹
مجلس میهمانی بود. پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود... اما وقتی که بلند شد، عصای خویش را بر عکس بر زمین نهاد..... و چون دسته عصا بر زمین بود تعادل کامل نداشت... دیگران فکر کردند که او چون پیر شده، دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده. به همین خاطر صاحبخانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفت: پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟! پیر مرد آرام و متین پاسخ داد: زیرا انتهایش خاکی است، می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود... مواظب قضاوتهایمان باشیم چه زیبا گفت دکتر شریعتی: برای کسی که میفهمد هیچ توضیحی لازم نیست و برای کسی که نمیفهمد هر توضیحی اضافه است آنانکه میفهمند عذاب میکِشند و آنانکه نمیفهمند عذاب می دهند مهم نیست که چه مدرکی دارید مهم اینه که چه درکی دارید... https://eitaa.com/matalbdini🌹🇮🇷🌹
📘نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت . پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند . 🌟صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد . سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای🏠 را به عهده بگیرد ... 🟤نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد . او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید🔐 این آخرین کار به آنجا آمد . زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری! نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد . در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد . ✔️این داستان ماست . ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد . گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست . شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود . یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود . مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید . https://eitaa.com/matalbdini🌹🇮🇷🌹
🔆نیمی از عمر و کل عمر 🔷یک نفر که علم نحو و ادبیات می‌دانست در کشتی بود. به کشتی بان گفت: تو علم نحو خوانده ای؟ گفت: نه. گفت: نیمی از عمرت بر فناست. روز دیگر تند بادی پدید آمد. کشتی داشت غرق می‌شد. کشتی بان به او گفت: تو علم شنا آموخته ای؟ گفت: نه. گفت: کل عمرت بر فناست! ✳️این حکایت حال بسیاری از ماست که به آن چه داریم دل خوش و مغروریم. فکر می‌کنیم همه چیز داریم. غافل از آن که بسیاری از چیز‌های دیگری را که به آن‌ها نیازمندیم نداریم. ✅به ما بپیوندید https://eitaa.com/matalbdini🌹🇮🇷🌹
📕 بچه هامون رو تربیت نکنیم 📗 خودمـــــون رو تربیت کنیم بچه های ما اون چیـــــزی نمیشــــن که ما می‌خــــوایم. اون چیزی میشن که مــــــا هستیم. https://eitaa.com/matalbdini🌹🇮🇷🌹
💎روز خوب، روز بد 💠دنيا بالا و پايين داره، تلخ و شيرين داره، خوبى و بدى داره. كسى پيدا نمى شه بگه من هميشه خوش بودم يا هميشه گرفتار بودم. نه سختى‌ها و مشكلات موندنيه نه خوشى‌ها و شادى ها. 💠 نبايد خيلى به خوشى‌ها دل بست، چون هميشگى نيستن. از طرفى نبايد تو سختى‌ها هم جا زد، چون اونا هم موندنى نيستن. در هر دو حالت بايد ياد خدا باشيم. در نعمت‌ها شكر كنيم، در سختى‌ها صبر. خدا گفته روزاى خوب و بد ميون آدم‌ها مى چرخن: 🌱تِلْكَ الاَْيّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النّاسِ اين روزهايى است كه آن‌ها را بين مردم مى چرخانيم (بخشى از آيه ۱۴۰ - آل عمران) https://eitaa.com/matalbdini🌹🇮🇷🌹
مثل شب! 🌙🌑⭐️ 🔷شب چرا به صبح مي‌رسد؟ چرا به روشني مي‌رسد؟ چون سير مي‌كند، چون حركت مي‌كند. ما هم مثل شب ايم، تاريك و ظلماني هستيم. اگر در راه خدا سير كنيم، سلوك كنيم، حركت كنيم، ما هم به صبح و روشنايي مي‌رسيم و هر چيزي براي ما روشن خواهد شد. اين است كه قرآن كريم مي‌فرمايد: سير كنيد، حركت كنيد، نايستيد، ساكن نباشيد، راه بيفتيد؛ البته در مسير حق. https://eitaa.com/matalbdini🏴🇮🇷🏴