☫شکرخدا که شیعهی حیدریم
#ایران_علوی#اتحاد_مقدس
لشکریان فاتح خیبریم
شکرخدا که شیعهی حیدریم
ما همگی فداییِ رهبریم
شکرخدا که شیعهی حیدریم
از دل و جان فدای این کشوریم
شکرخدا که شیعهی حیدریم
متحدیم و همه یک لشکریم
شکرخدا که شیعهی حیدریم
ما همگی برادر و خواهریم
شکرخدا که شیعهی حیدریم
تا به ابد کنار همدیگریم
شکرخدا که شیعهی حیدریم
پیروِ راهِ ساقیِ کوثریم
شکرخدا که شیعهی حیدریم
بگو به دشمنان که ما برتریم
شکرخدا که شیعهی حیدریم
تیغِ علی به فرق آن کافریم
شکرخدا که شیعهی حیدریم
☫☫☫☫☫☫☫☫☫
باز در معرکه ها نوبت جولان شده است
شیر از بیشه سر آورده رجز خوان شده است
کیست این مرد که هنگامه ی تیرش پیداست
تک سواری که فقط رد مسیرش پیداست
موج برخاسته و کوه تلاطم کرده
سر بدزدید که یک شیر تبسم کرده
آمده تا بخرد آبروی میدان را
آمده تا که بگیرد نفس طوفان را
میل کرده قدمی دور و بر خویش زند
دست بر قبضه ی تیغ دو سر خویش زند
مشک بر دوش هوای دل دریا دارد
پسر سوم زهرا چه تماشا دارد
تند باد است که می چرخد و جانکاه بود
اشهد ان علیاً ولی الله بود
چشمها مات علی باز به خیبر رفته
این جوان کیست که اینقدر به حیدر رفته
گره ای زد به ابرو و نفس بند آمد
قلعه و خیبر و در را همه را کند آورد
لحظه ی سخت نبرد است گل لبخندش
نام زهرا و علی نقش به بازو بندش
رقص تیغش عجیب است هنر می خواهد
دیدن حضرت عباس جگر می خواهد
هو هوی تیغه ی او وه چه شتابی دارد
پس هر ضربه به جا ردّ شهابی دارد
بعد هر ضربه ی او تازه همه می فهمند
که دو نیمند و یا اینکه به مویی بندند
لرزه می افکند آن دم که قدم می کوبد
سر زینب به سلامت که علم می کوبد
پای او ریخته هر کس که سری داشته است
چه خیالیست حرم را علم افراشته است
باز می آید و مشکش پر آبست هنوز
وقت لالایی آرام رباب است هنوز
آه از آن روز که می دید که لبها خشک است
مشک های حرمش بین دو دریا خشک است
رفت یک بار دگر شاد کند دلها را
تا به خیمه بکشاند یقه ی دریا را
دختری گفت فرات از لب او می آید
دلتان قرص بخوابید عمو می آید
ولی ای وای نیامد نفس گلها حیف
چقدر منتظرش بود رباب اما حیف
به کمین چند هزاری دل نخلستانند
شیر می آید و از ترس همه پنهانند
دست را بس که کریم است همانجا بخشید
حاجت هر چه که تیغ است به یکجا بخشید
تیر از چار طرف خورده ولی جان دارد
پدر مشک ببین مشک به دندان دارد
گرچه هر تیر خودش را به تن او جا کرد
باز هم حرمله این بار گره را وا کرد
تیری انداخت که غم را به دل زهرا دوخت
مشک را تیر درید و به تن سقا دوخت
تیر دوم که روان شد دل زهرا خون شد
چشم را بوسه زد از پشت سرش بیرون شد
خواست تا خون به سر طره ی گيسو بكشد
تير از چشم ترش با سر زانو بكشد
به زمين خورد كه يكباره عمودي آمد
به جراحات تنش زخم كبودي آمد
مي كشد پا به زمين و نفسش مبهم شد
گره ی معجر طفلان حرم محكم شد
او رشید است چرا قامت کوچک دارد
فکر گهواره نمایید که کودک دارد
نیزه آورده و بستند ولی سر افتاد
چشم های طمع این بار به معجر افتاد
♾▫️♾
پدر عمو کجا از مرکب افتاد
مگر ما کودکان را کودکان را برده از یاد
پدر عمو کجا از مرکب افتاد
مگر ما کودکان را برده از یاد
ابوالفضل علمدارت کجا رفت
ز جور کوفیان صد آه و فریاد
بگو لب تشنگان چشم انتظارند
ز هجران تو عمو بی قرارند
دگر از تشنگی طاقت ندارند
بیا لب تشنگان را رس به فریاد
پدر عمو کجا از مرکب افتاد
مگر ما کودکان را برده از یاد
بگو عمو نخواهیم آب دیگر
بیا در خیمه یاری کن برادر
که از سوز عطش جان داده اصغر
بیا ما را نما از غصه آزاد
پدر عمو کجا از مرکب افتاد
مگر ما کودکان را برده از یاد
از شاخه گردیده جدا
لاله ی یاسم لاله ی یاسم
از شاخه گردیده جدا
لاله ی یاسم. لاله ی یاسم
افتاده زیر دست و پا
دست عباسم دست عباسم
از شاخه گردیده جدا
لاله ی یاسم لاله ی یاسم
ای هر دو دستت دست من، ای همه هستم
تنها طرفدارم، چرا، رفتی از دستم
افتاده زیر دست و پا، دست عباسم
از شاخه گردیده جدا
لاله ی یاسم لاله ی یاسم
جان عزیزان پر ز اشک مشک تو خالی
طفلان همه چون طایر بی پر و بالی
افتاده زیر دست و پا، دست عباسم
از شاخه گردیده جدا
لاله ی یاسم لاله ی یاسم
گشته کنار علقمه، آه و واویلا
صاحب عزایت فاطمه، آه و واویلا
افتاده زیر دست و پا، دست عباسم
از شاخه گردیده جدا
لاله ی یاسم لاله ی یاسم