پارتِاول:
{وقتی نقاب میافتد}
در حوزه که سکوتِ سنگینی فراگرفته بودش نشسته بودم ؛
خستگی مانندِ موریانهای ، بیصدا مغزم را میخورد .
تصمیم گرفتم برای فرار از این سردردِ مداوم ، به اتاقِ پروندهها پناه ببرم و با کاغذهای بیروح سرگرم شوم ؛ شاید اینگونه زمان تا رسیدنِ مسئول ، سریعتر سپری میشد ..
قبل از آن راهیِ آشپزخانه شدم تا چایای برای خود دم بکنم .
صدای برخوردِ آب با سماور ، تنها صدای موجود در آن فضای ساکت بود .
زیرِ سماور را روشن کرده و پس از آن به سمتِ اتاقِ پروندهها رفتم .
روی صندلی نشسته و تلاش کردم با مسئولِ حوزه تماس بگیرم . بوقهای ممتد ، تنها پاسخی بود که دریافت میکردم !
کمکم سنگینیِ خواب پلکهایم را به زنجیر کشیده و تاریکی ، دیدم را فرا گرفته بود .
در آن میان ، میانهی یک خوابِ نیمه هوشیار ، چشمم به چشمهایی که سرشار از خشم و بیاعتمادی بودند برخورد ؛ نگاههایی که گویی تمامِ دنیا را به مبارزه میطلبیدند ..
در میانِ آن هیاهو پسرِ نوجوانی را دیدم ؛ با چشمانی نافذ و روشن ، که از دور به من خیره شده بود .
نگاهاش ترکیبی از کنجکاوی و آرامش بود !
سعی کردم در جستوجوی او باشم ؛ اما او همچون سایهای در تاریکی ، محو شد ..
«نرگس ، حالت خوبه؟!»
صدای هستی مانندِ پُتکی بر سکوتِ خوابم کوبیده شد .
با دشواری چشم باز کردم .
سرگیجهای خفیف در سرم میپیچید .
«آره ، خوبم ؛ فقط یکلحظه خوابم بُرد.»
«چای دم شده ؛ الآن میارم تا باهم بخوریم.»
«خانمِ فرزیان هنوز نیومدن؟»
«باهاشون تماس گرفتم ، تا چندلحظهی دیگه میرسن.»
«آها.»
..
کمی بعد ، با دو لیوان چایِ گرم ، مقابلِ هم نشستیم .
هستی برگهٔ اسامی را که از حوزه آقایان آمده بود ، روی میز گذاشت .
«باید این اسامی رو واردِ سیستم بکنی تا برای آقای کریمی بفرستیم . انگار کامپیوترِ خودشون خراب شده.»
با بیحالی ، برگه را برداشتم .
لبهی کاغذ سرد بود .
شروع کردم به خواندن ؛
اسامیِ پشت سر هم میآمدند ؛ نامهایی که قرار بود به عراق بروند .
همانطور که اسامی را میخواندم ، استکانچای را از روی میز برداشتم تا جرعهای از آن را بنوشم ؛ تا اینکه به نفرِ هشتم رسیدم ..
ناگهان ، انگار زمان ایستاد .
نامی که سالها بود در اعماقِ خاطراتم دفن شده بود ، درست مقابلِ چشمانم قد علم کرد .
تکانی شدید ، گلویم را گرفت و چای ، به سختی از گلویم پایین رفت .
سرفههایم بلند شد و هستی با نگرانی از جا پرید و چند ضربهی آرام به پشتم زد .
«چیشد؟!»
«نه .. چیزی نیست.»
«چیزی داخلِ برگه نوشته بود ؟ برگهرو بده ببینم.»
«هیچی توی برگه نوشته نشده ، فقط چای پرید توی گلوم.»
سریع از جای برخاستم .
میخواستم از نگاههای پرسشگرِ هستی فرار کنم .
«میرم کمی آب به صورتم بزنم ، شاید حالم بهتر بشه.»
در سرویس ، وقتی آبِ سرد را روی صورتم پاشیدم ، حقیقت مثل ضربهی الکتریکی به من برخورد کرد .
او ...
او تمامِ اینمدت در همین نزدیکیها بود؟
در همین پایگاه؟
تمام این سالها ، او را در دورترین نقاطِ فکر و خیالم تصور میکردم ؛
اما او همیشه همینجا ، در نزدیکیِ من بود و نمیدانستم .
خب دلیل نمی شود ولی چطور در همان پایگاه گذشته من هست .
«نرگس خانم فرزیان اومدن»
«باشه الان میام»
صورتم را با حوله خشک کردم و از داخل سرویس بیرون زدم و به سمت اتاق حرکت کردم ، رفتم به سمت خانم فرزیان و گفتم :
«سلام خانم فرزیان»
«سلام نرگس جان حالت خوبه ؟ »
«بله ممنونم»
«هستی بهت برگه اسامی رو داد ؟»
«بله الان میخوام وارد سیستم کنم»
«خوبه پس بیا این پرونده هاشونم بگیر از هر کدومش اشتباهی سه تا کپی گرفتن ، همشون عکس دارن نمی دونم ولی از دوتا کپی دیگه شون به عنوان چک نویس استفاده کن اگه میخوای»
«چشم اگه به کارم اومد»
پرونده هارو گرفتم و رفتم به سمت اتاق تا وارد سیستم کنم ...
پارت دوم :
{وقتی نقاب میافتد}
پرونده هارو گرفتم و رفتم به سمت اتاق تا وارد سیستم کنم . از اولین اسم شروع کردم ، که وقتی رسید به نفر هشتم یکم آشفته شدم که سریع گذشتم و اهمیت خاصی ندادم .
دیگه کم کم نزدیک عصر بود و ناهار هم نخورده بودم و از حوزه زدم بیرون ، توی راه رو یه دفعه یادم آمد که پرونده های پایگاه ها رو برنداشتم . از پله ها رفتم بالا و رسیدم به در حوزه و زنگ در رو زدم ، هستی در رو باز کرد .
«چی شد برگشتی ؟»
«پرونده های پایگاه هارو برنداشتم»
رفتم داخل و به سمت اتاق حرکت کردم و کلید در رو از داخل کیفم برداشتم ، در رو باز کردم و سریعاً پوشه روی میز رو برداشتم و از اتاق آمدم بیرون و در را قفل کردم .
«خدافظ هستی »
«خدافظ مراقب خودت باش »
کلا از حوزه زدم بیرون و از داخل کوچه آمدم بیرون به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم و نشستم و درجا اتوبوس آمد و رفتم و سوار شدم ، بعد اینکه کارت و زدم رفتم صندلی وسط نشستم و به بیرون خیره شدم ، آنقدر خسته بودم که سرم رو تکیه دادم به پنجره اما یاد امروز افتادم که چقدر برایم تعجب آور بود ، سعی کردم فکر نکنم .
رسیدم به مقصدم و از اتوبوس پیاده شدم یکم پیاده روی کردم و رسیدم به کوچه خونمون ، کلید در را درآوردم باز کردم .
رفتم داخل اول چادرم رو درآوردم سر جالباسی کردم ، پدرم هم خونه بود رفتم و بهش سلام کردم :
«سلام بابا»
«سلام دخترم»
بعد رفتم داخل اتاقم و لباس راحتی پوشیدم و روسری هامو تا کردم ، از اتاقم زدم بیرون و با صدای بابام از داخل اتاقش مواجه شدم که میگفت :
«قرار بود یک ماه دیگه بیان ولی پسره انداخته رفته عراق ، قطعا برای اینه که از سرش وا کنه از همون موقع نوجوونیش که دخترم رو دید حتی یه لحظه هم بهش درست نگاه نکرد»
همچین چیزی شنیدم و سریعاً رفتم به سمت اتاقم ، در را بستم و روی تختم نشستم با خودم میگفتم :
«از اول هم معلوم بود که بابام چی میگن و درمورد کی حرف میزنن »
رفتم سمت کیفم پوشه رو برداشتم و گذاشتم روی تختم ، خواستم پوشه رو بردارم که چپه گرفتم و درش هم باز بود و برگه ها افتاد ، نشستم تا برگه ها را بردارم که در همین هین دیدم که پرونده های چند نفر از اعزام شده های عراق هم هست ...
هدایت شده از محبین
میگفت:
بزرگترین مشکل تو ارتباطاتمون اینه که گوش نمیدیم که بفهمیم!
گوش میدیم تا جواب بدیم...
@ir_mohebin