eitaa logo
متروک
66 دنبال‌کننده
93 عکس
2 ویدیو
0 فایل
متروکه‌ترین فضاها،پر‌از ناگفته‌ترین قصه هاست...🗺️ کپی ؟ حلالت🎀 ❗محتوای چنل مخاطب خاصی نداره و صرفا وایب چنل عاشقانس❗
مشاهده در ایتا
دانلود
ساعت ۱۴:۰۰ قراره پارت اول رو براتون بزاریم 🤍
پارتِ‌اول: {وقتی نقاب می‌افتد} در حوزه که سکوتِ سنگینی فراگرفته بودش نشسته بودم ؛ خستگی مانندِ موریانه‌ای ، بی‌صدا مغزم را میخورد . تصمیم گرفتم برای فرار از این سردردِ مداوم ، به اتاقِ پرونده‌ها پناه ببرم و با کاغذهای بی‌روح سرگرم شوم ؛ شاید این‌گونه زمان تا رسیدنِ مسئول ، سریع‌تر سپری می‌شد .. قبل از آن راهیِ آشپزخانه شدم تا چای‌ای برای خود دم بکنم . صدای برخوردِ آب با سماور ، تنها صدای موجود در آن فضای ساکت بود . زیرِ سماور را روشن کرده و پس از آن به سمتِ اتاقِ پرونده‌ها رفتم . روی صندلی نشسته و تلاش کردم با مسئولِ حوزه تماس بگیرم . بوق‌های ممتد ، تنها پاسخی بود که دریافت می‌کردم ! کم‌کم سنگینیِ خواب پلک‌هایم را به زنجیر کشیده و تاریکی ، دیدم را فرا گرفته بود . در آن میان ، میانه‌ی یک خوابِ نیمه هوشیار ، چشمم به چشم‌هایی که سرشار از خشم و بی‌اعتمادی بودند برخورد ؛ نگاه‌هایی که گویی تمامِ دنیا را به مبارزه می‌طلبیدند .. در میانِ آن هیاهو پسرِ نوجوانی را دیدم ؛ با چشمانی نافذ و روشن ، که از دور به من خیره شده بود . نگاه‌اش ترکیبی از کنجکاوی و آرامش بود ! سعی کردم در جست‌وجوی او باشم ؛ اما او همچون سایه‌ای در تاریکی ، محو‌ شد .. «نرگس ، حال‌ت خوبه؟!» صدای هستی مانندِ پُتکی بر سکوتِ خوابم کوبیده شد . با دشواری چشم باز کردم . سرگیجه‌ای خفیف در سرم می‌پیچید . «آره ، خوبم ؛ فقط یک‌لحظه خوابم بُرد.» «چای دم شده ؛ الآن میارم تا باهم بخوریم.» «خانمِ فرزیان هنوز نیومدن؟» «باهاشون تماس گرفتم ، تا چندلحظه‌ی دیگه میرسن.» «آها.» .. کمی بعد ، با دو لیوان چایِ گرم ، مقابلِ هم نشستیم . هستی برگهٔ اسامی را که از حوزه آقایان آمده بود ، روی میز گذاشت . «باید این اسامی رو واردِ سیستم بکنی تا برای آقای کریمی بفرستیم . انگار کامپیوترِ خودشون خراب شده.» با بی‌حالی ، برگه را برداشتم . لبه‌ی کاغذ سرد بود . شروع کردم به خواندن ؛ اسامیِ پشت سر هم می‌آمدند ؛ نام‌هایی که قرار بود به عراق بروند . همان‌طور که اسامی را میخواندم ، استکان‌چای را از روی میز برداشتم تا جرعه‌ای از آن را بنوشم ؛ تا این‌که به نفرِ هشتم رسیدم .. ناگهان ، انگار زمان ایستاد . نامی که سال‌ها بود در اعماقِ خاطراتم دفن شده بود ، درست مقابلِ چشمانم قد علم کرد . تکانی شدید ، گلویم را گرفت و چای ، به سختی از گلویم پایین رفت . سرفه‌هایم بلند شد و هستی با نگرانی از جا پرید و چند ضربه‌ی آرام به پشتم زد . «چی‌شد؟!» «نه .. چیزی نیست.» «چیزی داخلِ برگه نوشته بود ؟ برگه‌رو بده ببینم.» «هیچی توی برگه نوشته نشده ، فقط چای پرید توی گلوم.» سریع از جای برخاستم . می‌خواستم از نگاه‌های پرسش‌گرِ هستی فرار کنم . «می‌رم کمی آب به صورتم بزنم ، شاید حالم بهتر بشه.» در سرویس ، وقتی آبِ سرد را روی صورتم پاشیدم ، حقیقت مثل ضربه‌ی الکتریکی به من برخورد کرد . او ... او تمامِ این‌مدت در همین نزدیکی‌ها بود؟ در همین پایگاه؟ تمام این سال‌ها ، او را در دورترین نقاطِ فکر و خیالم تصور می‌کردم ؛ اما او همیشه همین‌جا ، در نزدیکیِ من بود و نمی‌دانستم . خب دلیل نمی شود ولی چطور در همان پایگاه گذشته من هست . «نرگس خانم فرزیان اومدن» «باشه الان میام» صورتم را با حوله خشک کردم و از داخل سرویس بیرون زدم و به سمت اتاق حرکت کردم ، رفتم به سمت خانم فرزیان و گفتم : «سلام خانم فرزیان» «سلام نرگس جان حالت خوبه ؟ » «بله ممنونم» «هستی بهت برگه اسامی رو داد ؟» «بله الان می‌خوام وارد سیستم کنم» «خوبه پس بیا این پرونده هاشونم بگیر از هر کدومش اشتباهی سه تا کپی گرفتن ، همشون عکس دارن نمی دونم ولی از دوتا کپی دیگه شون به عنوان چک نویس استفاده کن اگه میخوای» «چشم اگه به کارم اومد» پرونده هارو گرفتم و رفتم به سمت اتاق تا وارد سیستم کنم ...
00:00تایم فداش
شب خوش
بسم الله ¹⁶
ساعت ۱۴:۰۰ قراره پارت دو رو بزاریم 🤍
پارت دوم : {وقتی نقاب می‌افتد} پرونده هارو گرفتم و رفتم به سمت اتاق تا وارد سیستم کنم . از اولین اسم شروع کردم ، که وقتی رسید به نفر هشتم یکم آشفته شدم که سریع گذشتم و اهمیت خاصی ندادم . دیگه کم کم نزدیک عصر بود و ناهار هم نخورده بودم و از حوزه زدم بیرون ، توی راه رو یه دفعه یادم آمد که پرونده های پایگاه ها رو برنداشتم . از پله ها رفتم بالا و رسیدم به در حوزه و زنگ در رو زدم ، هستی در رو باز کرد . «چی شد برگشتی ؟» «پرونده های پایگاه هارو برنداشتم» رفتم داخل و به سمت اتاق حرکت کردم و کلید در رو از داخل کیفم برداشتم ، در رو باز کردم و سریعاً پوشه روی میز رو برداشتم و از اتاق آمدم بیرون و در را قفل کردم . «خدافظ هستی » «خدافظ مراقب خودت باش » کلا از حوزه زدم بیرون و از داخل کوچه آمدم بیرون به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم و نشستم و درجا اتوبوس آمد و رفتم و سوار شدم ، بعد اینکه کارت و زدم رفتم صندلی وسط نشستم و به بیرون خیره شدم ، آنقدر خسته بودم که سرم رو تکیه دادم به پنجره اما یاد امروز افتادم که چقدر برایم تعجب آور بود ، سعی کردم فکر نکنم . رسیدم به مقصدم و از اتوبوس پیاده شدم یکم پیاده روی کردم و رسیدم به کوچه خونمون ، کلید در را درآوردم باز کردم . رفتم داخل اول چادرم رو درآوردم سر جالباسی کردم ، پدرم هم خونه بود رفتم و بهش سلام کردم : «سلام بابا» «سلام دخترم» بعد رفتم داخل اتاقم و لباس راحتی پوشیدم و روسری هامو تا کردم ، از اتاقم زدم بیرون و با صدای بابام از داخل اتاقش مواجه شدم که می‌گفت : «قرار بود یک ماه دیگه بیان ولی پسره انداخته رفته عراق ، قطعا برای اینه که از سرش وا کنه از همون موقع نوجوونیش که دخترم رو دید حتی یه لحظه هم بهش درست نگاه نکرد» همچین چیزی شنیدم و سریعاً رفتم به سمت اتاقم ، در را بستم و روی تختم نشستم با خودم میگفتم : «از اول هم معلوم بود که بابام چی میگن و درمورد کی حرف میزنن » رفتم سمت کیفم پوشه رو برداشتم و گذاشتم روی تختم ، خواستم پوشه رو بردارم که چپه گرفتم و درش هم باز بود و برگه ها افتاد ، نشستم تا برگه ها را بردارم که در همین هین دیدم که پرونده های چند نفر از اعزام شده های عراق هم هست ...
نظرتون 🤍
بگذار عشق لانه کند کنج سینه‌ات...
هدایت شده از محبین
میگفت: بزرگترین مشکل تو ارتباطاتمون اینه که گوش نمیدیم که بفهمیم! گوش میدیم تا جواب بدیم... @ir_mohebin
00:00
تایم چیه خودم فداش...