پارت سوم :
(وقتی نقاب می افتد)
دیدم که پرونده های چند نفر از اعزام شده های عراق هم هست ، سریع بلند شدم و نگاهم رو به پنجره دوختم عجیب هم نبود اما ... خیالاتم هنوز تمام نشده بود که یهو پدر در زد :
«نرگس ، بابا بیا غذا رو گرم کردم»
خم شدم سریع برگه هارو جمع کردم و همه رو گذاشتم زیر تختم .
«الان میام بابا»
از اتاق خارج شدم و به سمت آشپز خانه حرکت کردم ، زیر گاز رو خاموش کردم، سوپ رو داخل دو تا کاسه ریختم یکی از کاسه هارو گذاشتم جلوی پدرم .
از چهره اش معلوم بود سر چی آشفته شده ، خواستم صدایش کنم که :
«نرگس ، بابا از اون چه خبر؟»
با تعجب نگاه کردم و :
«اون کیه ؟»
«همون خواستگار قبلیت»
یهو غذا پرید تو گلوم ، سریع خودم و جمع جور کردم و :
«برای چی میپرسین بابا ؟»
«برام سواله که ، چرا یهویی گذاشت رفت»
«نمی دونم بابا شاید من مناسب نبودم »
«یعنی چی چون تو مناسب نبودی یهویی سریع رفت بدون اینکه بیاد عذر خواهی کنه؟»
«ببخشید بابا کلی امروز کار داشتم خسته ام انشالله فردا صحبت میکنیم»
ظرف غذا مو نصفه رها کردم و به سمت اتاق حرکت کردم ، در و بستم و ...