eitaa logo
متروک
65 دنبال‌کننده
91 عکس
2 ویدیو
0 فایل
متروکه‌ترین فضاها،پر‌از ناگفته‌ترین قصه هاست...🗺️ کپی ؟ حلالت🎀 ❗محتوای چنل مخاطب خاصی نداره و صرفا وایب چنل عاشقانس❗
مشاهده در ایتا
دانلود
شب بخیر
بسم الله¹⁹
انشالله امروز پارت سه گذاشته میشه 🤍
پارت سوم : (وقتی نقاب می افتد) دیدم که پرونده های چند نفر از اعزام شده های عراق هم هست ، سریع بلند شدم و نگاهم رو به پنجره دوختم عجیب هم نبود اما ... خیالاتم هنوز تمام نشده بود که یهو پدر در زد : «نرگس ، بابا بیا غذا رو گرم کردم» خم شدم سریع برگه هارو جمع کردم و همه رو گذاشتم زیر تختم . «الان میام بابا» از اتاق خارج شدم و به سمت آشپز خانه حرکت کردم ، زیر گاز رو خاموش کردم، سوپ رو داخل دو تا کاسه ریختم یکی از کاسه هارو گذاشتم جلوی پدرم . از چهره اش معلوم بود سر چی آشفته شده ، خواستم صدایش کنم که : «نرگس ، بابا از اون چه خبر؟» با تعجب نگاه کردم و : «اون کیه ؟» «همون خواستگار قبلیت» یهو غذا پرید تو گلوم ، سریع خودم و جمع جور کردم و : «برای چی میپرسین بابا ؟» «برام سواله که ، چرا یهویی گذاشت رفت» «نمی دونم بابا شاید من مناسب نبودم » «یعنی چی چون تو مناسب نبودی یهویی سریع رفت بدون اینکه بیاد عذر خواهی کنه؟» «ببخشید بابا کلی امروز کار داشتم خسته ام انشالله فردا صحبت میکنیم» ظرف غذا مو نصفه رها کردم و به سمت اتاق حرکت کردم ، در و بستم و ...
نظرتون 🤍
نگاهم میکنی قلبم درون سینه میلرزد نگاهم کن نگاه تو به درد سینه می ارزد
سلام ببخشید ولی ممکنه امروز هم نتونیم پارت بزاریم شرمنده 🤍
بسم الله²⁰
اگه در برابرش بی تفاوتم یعنی....
آخوداااااا🫠🫠
هدایت شده از - ملاذ .
ی روزی من و اون : 🦦💘
پارت چهارم : (وقتی نقاب می‌افتد) ظرف غذا مو نصفه رها کردم و به سمت اتاق حرکت کردم ، در و بستم و نشستم رو تخت ، چشم هام را به پنجره دوختم ، موبایلم زنگ خورد و به سمت میزم رفتم و برداشتم دیدم کوثر هست و : «سلام» «سلام» «چه خبر ؟خوبی» «آره مرسی شما خوبی؟» «آره منم خوبم راستی میای بریم امشب حرم ؟» «امشب آخه خطرناکه» «من که ماشین دارم » «ساعت چند ؟ الان که نزدیکه اذان هست » «خب بعد نماز میام دنبالت» «باشه الان نمازم میخونم کم کم» «خدافظ عزیزم» «خدافظ مراقب خودت باش» قطع کردم و صدای اذان اومد ، از اتاق خارج شدم و رفتم به سمت سرویس و وضو گرفتم . بعد که خواستم چادر نمازم و بپوشم دیدم که وسطش سوخته ، خیلی عجیب بود چطور میشه ، رفتم و از بابام پرسیدم : «بابا چرا اینجای چادرم سوخته ؟» «دیشب که داشتی اتو میزدی انقدر حواست پرت بود که گوشیت زنگ خورد سریع رفتی و اتو رو گذاشته بودی روی چادرت و منم جعمش کردم » «آها پس واسه همین بود ، من میرم نمازم و بخونم » چادر مشکی لبنانی ام را از سر جالباسی درآوردم و سرم کردم و پوشیه اش رو بستم و رفتم و نماز مو خوندم. کم کم بلند شدم و لباس هام رو عوض کردم ، یک روسری مشکی با گل های صورتی سرم کردم و بعدش چادرم رو سرم کردم و نشستم روی تختم ، منتظر زنگ کوثر بودم و گوشیم زنگ خورد : «الو نرگس بیا دم در» «باشه الان میام » گوشی رو قطع کردم از اتاق خارج شدم و از رفتم سمت بابام : «بابا من امشب قراره با کوثر برم حرم» «ساعت چند میای ؟» «نمی دونم معلوم نیست» «باشه پس مراقب خودت باش» «خدافظ بابا » «خدافظ » به سمت در حرکت کردم و رفتم کفش های مشکی ام رو پوشیدم ...