eitaa logo
متروک
66 دنبال‌کننده
93 عکس
2 ویدیو
0 فایل
متروکه‌ترین فضاها،پر‌از ناگفته‌ترین قصه هاست...🗺️ کپی ؟ حلالت🎀 ❗محتوای چنل مخاطب خاصی نداره و صرفا وایب چنل عاشقانس❗
مشاهده در ایتا
دانلود
نظرتون 🤍
نگاهم میکنی قلبم درون سینه میلرزد نگاهم کن نگاه تو به درد سینه می ارزد
سلام ببخشید ولی ممکنه امروز هم نتونیم پارت بزاریم شرمنده 🤍
بسم الله²⁰
اگه در برابرش بی تفاوتم یعنی....
آخوداااااا🫠🫠
هدایت شده از - ملاذ .
ی روزی من و اون : 🦦💘
پارت چهارم : (وقتی نقاب می‌افتد) ظرف غذا مو نصفه رها کردم و به سمت اتاق حرکت کردم ، در و بستم و نشستم رو تخت ، چشم هام را به پنجره دوختم ، موبایلم زنگ خورد و به سمت میزم رفتم و برداشتم دیدم کوثر هست و : «سلام» «سلام» «چه خبر ؟خوبی» «آره مرسی شما خوبی؟» «آره منم خوبم راستی میای بریم امشب حرم ؟» «امشب آخه خطرناکه» «من که ماشین دارم » «ساعت چند ؟ الان که نزدیکه اذان هست » «خب بعد نماز میام دنبالت» «باشه الان نمازم میخونم کم کم» «خدافظ عزیزم» «خدافظ مراقب خودت باش» قطع کردم و صدای اذان اومد ، از اتاق خارج شدم و رفتم به سمت سرویس و وضو گرفتم . بعد که خواستم چادر نمازم و بپوشم دیدم که وسطش سوخته ، خیلی عجیب بود چطور میشه ، رفتم و از بابام پرسیدم : «بابا چرا اینجای چادرم سوخته ؟» «دیشب که داشتی اتو میزدی انقدر حواست پرت بود که گوشیت زنگ خورد سریع رفتی و اتو رو گذاشته بودی روی چادرت و منم جعمش کردم » «آها پس واسه همین بود ، من میرم نمازم و بخونم » چادر مشکی لبنانی ام را از سر جالباسی درآوردم و سرم کردم و پوشیه اش رو بستم و رفتم و نماز مو خوندم. کم کم بلند شدم و لباس هام رو عوض کردم ، یک روسری مشکی با گل های صورتی سرم کردم و بعدش چادرم رو سرم کردم و نشستم روی تختم ، منتظر زنگ کوثر بودم و گوشیم زنگ خورد : «الو نرگس بیا دم در» «باشه الان میام » گوشی رو قطع کردم از اتاق خارج شدم و از رفتم سمت بابام : «بابا من امشب قراره با کوثر برم حرم» «ساعت چند میای ؟» «نمی دونم معلوم نیست» «باشه پس مراقب خودت باش» «خدافظ بابا » «خدافظ » به سمت در حرکت کردم و رفتم کفش های مشکی ام رو پوشیدم ...
تایم چیه
خودم فداش
00:00
بسم الله²¹