پارت چهارم :
(وقتی نقاب میافتد)
ظرف غذا مو نصفه رها کردم و به سمت اتاق حرکت کردم ، در و بستم و نشستم رو تخت ، چشم هام را به پنجره دوختم
، موبایلم زنگ خورد و به سمت میزم رفتم و برداشتم دیدم کوثر هست و :
«سلام»
«سلام»
«چه خبر ؟خوبی»
«آره مرسی شما خوبی؟»
«آره منم خوبم راستی میای بریم امشب حرم ؟»
«امشب آخه خطرناکه»
«من که ماشین دارم »
«ساعت چند ؟ الان که نزدیکه اذان هست »
«خب بعد نماز میام دنبالت»
«باشه الان نمازم میخونم کم کم»
«خدافظ عزیزم»
«خدافظ مراقب خودت باش»
قطع کردم و صدای اذان اومد ، از اتاق خارج شدم و رفتم به سمت سرویس و وضو گرفتم .
بعد که خواستم چادر نمازم و بپوشم دیدم که وسطش سوخته ، خیلی عجیب بود چطور میشه ، رفتم و از بابام پرسیدم :
«بابا چرا اینجای چادرم سوخته ؟»
«دیشب که داشتی اتو میزدی انقدر حواست پرت بود که گوشیت زنگ خورد سریع رفتی و اتو رو گذاشته بودی روی چادرت و منم جعمش کردم »
«آها پس واسه همین بود ، من میرم نمازم و بخونم »
چادر مشکی لبنانی ام را از سر جالباسی درآوردم و سرم کردم و پوشیه اش رو بستم و رفتم و نماز مو خوندم.
کم کم بلند شدم و لباس هام رو عوض کردم ، یک روسری مشکی با گل های صورتی سرم کردم و بعدش چادرم رو سرم کردم و نشستم روی تختم ، منتظر زنگ کوثر بودم و گوشیم زنگ خورد :
«الو نرگس بیا دم در»
«باشه الان میام »
گوشی رو قطع کردم از اتاق خارج شدم و از رفتم سمت بابام :
«بابا من امشب قراره با کوثر برم حرم»
«ساعت چند میای ؟»
«نمی دونم معلوم نیست»
«باشه پس مراقب خودت باش»
«خدافظ بابا »
«خدافظ »
به سمت در حرکت کردم و رفتم کفش های مشکی ام رو پوشیدم ...
متروک
تقدیم به چنلِ🤎☕️: https://eitaa.com/matrok7
انتظار سبز بودن رو داشتم
ولی آخه انقد اسپرت👩🏼🦯🗿