eitaa logo
مطلع عشق
277 دنبال‌کننده
5.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
73 فایل
@ad_helma2015 ارتباط با مدیر کانال برنامه کانال : شنبه ، سه شنبه : امام زمان( عج ) و ظهور ومطالب سیاسی یکشنبه ، چهارشنبه : خانواده وازدواج دوشنبه ، پنجشنبه : سواد رسانه داستانهای جذاب هرشب بجز جمعه ها استفاده از مطالب کانال آزاد است (حتی بدون لینک )
مشاهده در ایتا
دانلود
✍ﺷﺨﺼﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﻠﻮﯼ ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ، ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﻣﺮﻏﺶ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﺬﺍﺷﺖ ﺁﺧﺮ ﮐﺎﺭ! ﻣﯽﮔﻔﺖ: ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺧﻮﺷﻤﺰﮔﯽﺍﺵ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺯﯾﺮ ﺯﺑﺎﻧﻢ... ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﻢ ﭘﻠﻮ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ، ﺳﯿﺮ ﻣﯽﺷﺪ، ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﻣﺮﻍ ﻏﺬﺍ ﻣﯽﻣﺎﻧﺪ ﮔﻮﺷﻪﯼ ﺑﺸﻘﺎﺑﺶ! ﻧﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﻥ ﭘﻠﻮ ﻟﺬﺕ ﻣﯽﺑﺮﺩ، ﻧﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯿﻠﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﻣﺮﻏﺶ... 🔹ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ طور ﺍﺳﺖ... ﮔﺎﻫﯽ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﻧﺎﺟﻮﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﻟﺤﻈﻪﻫﺎﯼ ﺧﻮﺑﺶ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﯾﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻌﺪ! ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻮﺩ.. ﮐﻤﺘﺮ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﺎﺷﯿﻢ! ﻫﻤﻪﯼ ﺧﻮﺷﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺣﻮﺍﻟﻪ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺩﺍﻫﺎ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻧﺒﺎﺷﺪ؛ ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﻨﺠﻪ ﻧﺮﻡ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺍﺳﺖ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽﺁﯾﯿﻢ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﻢ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﭘُﻠﻮی ﺧﺎﻟﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩﺍﯾﻢ ﻭ ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﻣﺮﻍ ﻟﺤﻈﻪﻫﺎ، ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﮔﻮﺷﻪﯼ ﺑﺸﻘﺎﺏ ‌❣ @Mattla_eshgh
❌به خواستگاری که تحصیلاتش کمتر باشه یا اهل شهرستان، جواب رد میدن !!! 😒 اینم شد معیار ازدواج؟؟! 😐 👈 توصیه می کنیم پیگیر ازدواج کسانی که چنین معیار های نامعقولی دارند، نباشند. ‌❣ @Mattla_eshgh
🔰استمرار عشق ومحبت،پیشگیری از تنش و اختلاف در زندگی زناشویی بستگی به شناخت تفاوتهای زن ومرد دارد. 🔰زن ومرد دارای تفاوتهای جسمانی،شناختی،ارتباطی ورفتاری دارند. زندگی موفق بستگی مطالعه دقیق بروشور طرف مقابلی است که میخواهیم یک عمر با او زندگی کنیم. در زندگی به معنای شناخت تفاوت های بین زن ومرد است. 🔰درک کردن زوجین نسبت به همدیگر بستگی به شناخت تفاوت های بین زن ومرد دارد. 🔰اگر زن ومرد تفاوت های یکدیگر را بدانند بهتر باهمدیگر کنار می آیند.زن مرد مکمل یکدیگر هستند. 🔰البته شناخت این تفاوت ها نیاز به وقت و مطالعه دارد. ‌❣ @Mattla_eshgh
۲۲ ✴️عروس نمونه بیش از اندازه، با مادرشوهرتون صمیمی و خودمانی نشید، تا حریم میان تان شکسته نشود. ❌احترام زیاد، ❌بدون خودمانی شدن، امنیتِ رابطه تان را حفظ میکند. ‌❣ @Mattla_eshgh
در مورد ازدواج یکی از مواردی که نادیده گرفته می شود بحث تحقیق در ازدواج است. شناخت فامیلی وتایید معرف کفایت نمی کند. خب تحقیق کردنی که ما مد نظر داریم فرق می کند با تحقیقی که مرسوم است چون تحقیقات فعلی نه کامل است و حساب شده. یه تحقیق اولیه داریم که باید قبل از جلسه خواستگاری صورت بگیرید و یک تحقیق اصلی که بعد از جلسه خواستگاری. در تحقیق اولیه بیشتر در مورد مباحث همتایی خانوادگی از نظر دینی وفرهنگی مد نظر است وسن وتحصیلات ونظام وظیفه وشهر محل زندگی پرسیده می شود آن هم در همان تماس تلفنی که برای خواستگاری برقرار می شود. اما تحقیق اصلی و کامل بعد از جلسه خواستگاری است. اما کجاها برای تحقیق بریم؟؟ ادامه دارد ... ‌❣ @Mattla_eshgh
✅ ۱۰ درصد تخفیف به ازای هر فرزند... ‌❣ @Mattla_eshgh
مطلع عشق
قسمت سی و پنجم: ‍ ‌ ‌ روز بعد ڪاملا حواسم بہ رفتارات فاطمہ بود تا بہ یقین برسم ڪہ از چیزے خبرنداره
سی و ششم: در مدتے ڪہ زیر سرم بودم از فرط خستگے بیهوش شدم.در خواب، حاج مهدوے را دیدم ڪہ با ناراحتے به سمتم مے آمد و با نگاهے ملامت گر ڪنار بسترم ایستاد. گوشیم در دستاتش بود وزنگ میخورد. با ترس و اضطراب ازش پرسیدم : -چی شده حاج اقا؟ چرا ناراحتید؟ او با ناراحتے پاسخ داد: -از درمانگاه ڪہ بیرون آمدیم یڪ راست بلیط میگیرید و میرید تهران.!!!این پسر ڪیہ؟! با من من گفتم : -ن ..نمیدونم... او نفس عمیقے ڪشید و گفت: -مهم نیست!!!خانم بخشے همہ چیز را راجع بہ شما بهم گفت. من با ناباورے و شرمندگے بہ فاطمہ ڪہ ڪنار تختم بود نگاه ڪردم و گفتم: -فڪر میڪردم رازدارے..تو ڪہ گفتے چیزے نشنیدے؟؟!!! فاطمہ سرے با تاسف تڪان داد و گفت: -متاسفم!!ولے اگہ تا حالا هم سڪوت ڪردم بہ حرمت جدت بود.فڪر میڪردم میخواے عوض شے.ولے تو از اعتماد ما سواستفاده ڪردے تو وجهہ ےڪاروان رو خراب میکنے. من با بغص و اشڪ بہ آن دو نگاه میڪردم و گفتم: -من من توبہ ڪردم.. حاج مهدوے گفت:خواهر من! !!این چہ توبه ایہ ڪہ نامحرم بہ موبایلتون زنگ میزنہ وسراغتونو از من میگیره؟ ! اصلابہ فرض ڪہ توبہ ڪرده باشے.جواب اینهمه دل شڪستہ و نفس های لگام گسیختہ وبیدارشده رو چے میدے؟ حالا هم ڪہ اومدے سراغ من.!فڪر ڪردے نمیدونم چندوقتہ منو تا دم منزل تعقیب میڪنے؟ من گریہ ڪردم و دل بہ دریا زدم: -بخدا حاج آقا حساب شما سواست..من شما رو دوست دارم.شما براے من منجے هدایتید... فاطمہ اخم ڪرد.. حاج مهدوے تسبیحش رو پرت ڪرد روے تختم وبا عصبانیت گفت :خجالت بڪش خانوووم!! من از شرم داشتم آب میشدم.گوشے موبایلم همچنان زنگ میخورد.عکس ڪامران روے صفحہ افتاده بود. فاطمہ با بدجنسے گوشے رو بہ سمتم دراز ڪرد وگفت: -بفرما خانووم عاشق پیشہ ے توبہ ڪار!! صید جدیدتونہ!! من با گریہ و التماس رو بہ آنها گفتم: -بخدا اشتباه فڪر میڪنید.من دیگہ نمیخوام ڪامرانو ببینم .من تو دوکوهہ توبہ ڪردم.دیگہ اینڪارو نمیڪنم. زنگ موبایل قطع نمیشد... میان گریہ والتماس از خواب پریدم. فاطمہ مهربان و آروم ڪنارم نشستہ بود و نوازشم میڪرد. قلبم محڪم بہ دیواره هاے سینہ ام میڪوبید.ولے صداے زنگ موبایل همچنان از میان ڪابوسم در گوشم ضربہ میزد. -گوشیت خیلے وقته داره زنگ میزنہ عسل جان..خواستم جوابشو بدم گفتم بے ادبیہ هنوز تصاویر خوابم مقابل چشمانم بود. فاطمہ گوشیم رو بہ سمتم دراز ڪرد و گفت: -آقا ڪامرانہ!! قلبم هرے ریخت... فاطمہ اسم او رو دیده بود.. واے چہ آبرو ریزے ای شد.حالا چہ ڪار باید میڪردم؟ فاطمہ با اصرار نگاهم ڪرد وگفت:جواب بده دیگہ. شایدڪارواجبے داشتہ باشہ باهات.بنده خدا خیلے وقتہ داره زنگ میزنہ من با تردید بہ گوشے ڪہ در دست او بود نگاه میڪردم و واقعا نمیدانستم باید چہ ڪنم؟ از یڪ طرف با جواب دادن گوشے خط بطلان میڪشیدم بہ توبہ ے خودم..واز طرف دیگہ اگر جواب نمیدادم کامران ول کن معامله نبود و وقت وبے وقت زنگ میزد تا علت بے پاسخ ماندن تماسش را بفهمد.فقط او نبود. مسعود و نسیم هم در این مدت هرچہ تماس گرفتند تلفنم را جواب ندادم.ولے پاسخ ندادن تلفنها ڪار درستے نبود.باید شهامتش را پیدا میڪردم و براے همیشہ خودم رو از بازے آنهاڪنار میڪشیدم.ولے این ڪار امڪان پذیر نبود.تا زمانیڪہ از جانب حمایت دایمے فاطمہ وبہ دست آوردن دل حاج مهدوے مطمئن نمیشدم قدرت چنین ریسڪے را نداشتم.سرنوشت چقدر شرایط سختی درمقابلم قرار داده بود.و من در هیچ ڪدام این شرایط حق انتخابے نداشتم.چون تنها یڪ سر قصہ من بودم.نہ در ادامہ ےرابطه ام باڪامران حق و قدرت انتخاب داشتم ونہ امیدے بہ وصال حاج مهدوے داشتم!! عشق بے منطق ویڪ طرفہ ے من نسبت بہ حاج مهدوے همچون سرابے بود ڪہ از دور مرا امیدوار میڪرد ولے میترسیدم هرچہ نزدیڪتر بہ او شوم او ازمن دورتر و دورتر شود. فاطمہ ڪہ بہ نگاه مردد من با تعجب چشم دوختہ بود گفت: -عسل.!! اون بدبختے ڪہ پشت خطہ از نگرانے مرد..چرا جوابشو نمیدے؟ مگہ آشنات نیست؟ هنوز هم ارتعاش رگهایم براثر ڪابوس چند دقیقہ ے پیش در جانم باقے مانده بود.با صدایے خش دار گفتم: -تو ڪہ بهتر از هرکسے میدونے من آشنا ندارم.نمیخوام جوابشو بدم فاطمہ میدانست ڪہ ڪامران دوستم است ولے نمیدانم چرا خودش را بہ کوچہ ے علے چپ میزد.گاهے اوقات ڪارهاے فاطمہ را درڪ نمیڪردم.مخصوصا حالا ڪہ بجاے گفتن حرفے از ڪنار بسترم بلند شد و برایم از بستہ ے روے تخت مقداری آبمیوه داخل لیوان یڪبار مصرف ریخت و تعارفم ڪرد.!! ⏪ادامہ دارد........ ‌❣ @Mattla_eshgh
قسمت سی و هفتم : گوشیم دوباره زنگ میخورد.فاطمہ لیوان را بہ دستم داد و درحالیڪہ از اتاق بیرون میرفت پشت بہ من ایستاد و گفت: -جواب ندادن راه خوبے نیست..من نمیدونم رابطہ ے شما چہ جوریہ.ولے اگہ حس میکنے از روے نگرانے زنگ میزنہ جوابشو بده و بهش بگو دیگہ دوست ندارے باهاش باشے.اینطورے شاید بتونے از دستش خلاص شے ولے با جواب ندادن بعید میدونم بتونے از زندگیت بیرونش ڪنے جملات فاطمہ تردیدها و دودلیهاے هاے این چند دقیقہ‌ ام رو بہ یقین بدل ڪرد.تصمیم گرفتم گوشیمو جواب بدم و بہ ڪامران همہ چے رو بگم.قبل از برداشتن گوشے در دلم یاد آقام افتادم و از او مدد خواستم ڪمڪم کنہ ودعاگوم باشہ. فاطمہ بیرون رفت تا شاید من راحت تر صحبت ڪنم. -بله صداے نگران وعصبانے ڪامران از پشت خط گوشم را ڪر ڪرد: -سلام.!!هیچ معلومہ سرڪار خانوم ڪجا هستند؟ با بے تفاوتے گفتم:هرجا!!!! لطفا صدات رو پایین بیار ڪامران دیگہ صداش عصبانے نبود.انتظار نداشت ڪہ من چنین جواب بے رحمانہ اے بہ نگرانیش بدم. با دلخورے گفت:خیلییے بے معرفتے عسل..چندروزه غیبت زده.نہ تلفنے..نہ خبرے نہ اس ام اسے..هیچے هیچے. .الانم ڪہ بعداز اینهمہ مدت گوشیمو جواب دادے دارے باهام اینطورے حرف میزنے. دلم براش سوخت ولے با همون حالت جواب دادم: -وقتے تلفنت رو جواب نمیدم لابد موقعیت پاسخگویے ندارم. چرا اینقدر زنگ میزنے؟ او داشت از شدت ناراحتے وحیرت از تغییر لحن من در این مدت منفجر میشد واین ڪاملا از رنگ صدایش مشخص بود. -عسل تو چتہ؟؟ چرا با من اینطورے حرف میزنے؟؟ مگہ من باهات ڪارےڪردم ڪه اینطورے بے خبر رفتے و الانم با من سرسنگین حرف میزنے؟ -نہ ازت هیچے ندیدم ولے ... چرا شهامت گفتن اون جملہ رو نداشتم؟ من قبلا هم اینڪار روڪردم.چرا حالا ڪہ هدف زندگیم رو مشخص ڪردم جرات ندارم بہ ڪامران بگویم همہ چے بین ما تمومہ. . ڪامران ڪارم را راحت تر ڪرد. -چی[؟؟ منم دلتو زدم؟ این سوال ڪافی بود براے انزجار از خودم وڪارهام.دلم براے ڪامران و همہ ی پسرهایے ڪہ ازشون سواستفاده میڪردم گرفت. سڪوت ڪرد.. سڪوتم خشمگین ترش ڪرد: -پس حدسم درست بود..اتفاقا یه چیزے در درونم بهم میگفت ڪہ دیر یازود این اتفاق مے افتہ.ولی منتها خودمو میزدم بہ خریت!!! اما خیالے نیست..هیچ وقت بہ هیچ دختری التماس نڪردم!ا ولے ازت یہ توضیح میخوام..بگو چی شد ڪہ دلتو زدم و بعد بسلامت اصلا گمان نمیڪردم ڪہ ڪامران تا این حد با منطق و بے اهمیت با این موضوع برخورد ڪند. واقعا یعنے این دوستے تا این حد براے او بے ارزش بود.!؟ با اینڪہ بهم برخورده بود ولے سعے ڪردم غرورم رو حفظ ڪنم و با لحنے عادے گفتم: -من قبلا هم گفتہ بودم ڪہ منو دوست دختر خودت ندون.من در این مدت خیلے سعے ڪردم تو رو در دلم بپذیرم ولے واقعا میبینم ڪہ داره وقت هردومون تلف میشه.... ڪامران ڪہ مشخص بود دندانهایش رو موقع حرف زدن بہ هم میفشارد جملہ ام را قطع ڪرد وبا لحن تحقیر آمیزو بے ادبانہ اے گفت: ببییییین..بس ڪن ..فقط بہ سوالم جواب بده.. لحظه اے مڪث ڪرد و با اضافہ ڪردن چاشنے نفرت بہ همون لحن پرسید: -الان با ڪدوم خری هستے؟؟ از من خاص تره؟؟ گوشهایم سوت میڪشید...حرارت بہ صورتم دوید.با عصبانیت وصداے لرزون گفتم: _بهتره حرف دهنتو بفهمے. نہ تو نہ هیچ ڪس دیگہ ای رو نمیخوام تو زندگیم داشتہ باشم.. و گوشے رو قبل از شنیدن سخنے قطع ڪردم. نفسهام بہ شمارش افتاده بود.آبمیوه اے ڪہ فاطمہ برایم ریختہ بود را تا تہ سرڪشیدم.بہ سرمم نگاه ڪردم ڪہ قطرات آخرش بود.ڪاش فاطمہ اینجا بود.ڪاش الان در آغوشم میگرفت.واقعا او ڪجا رفتہ بود؟ روے تخت نشستم و با چندبار تنفس عمیق سعے ڪردم آرامش رفتہ رو بہ خودم برگردونم.ولے بے فایده بود.راستش در اون لحظات اصلا از ڪاری ڪہ ڪرده بودم مطمئن نبودم. این اولین بار بود ڪہ ڪامران با من اینقدر صریح و بے رحمانہ صحبت میڪرد. حرفهایش نشان میداد ڪہ او در این مدت بہ من اعتمادے نداشتہ و انتظار این روز رو میڪشیده.پس با این حساب چرا بہ این رابطہ ادامہ داد؟ ⏪ادامہ دارد........... ‌❣ @Mattla_eshgh
قسمت سی و هشتم: سرمم رو از دستم جدا ڪردم و از روے تخت پایین آمدم. پاهایم سست بود و سرم گیج میرفت. پرستارے درهمان لحظہ داخل آمد و وقتے مرا دید پرسید:بهترے؟ در اینطور مواقع چے باید گفت؟گفت نزدیڪ یکڪ ساعتہ ڪہ رو این تخت زیر سرم هستم با این حساب نباید احساس سرگیجہ و سستے ڪنم پس چرا خوب نیستم؟! ولے اگر اینو میگفتم مجبور بودم رو این تخت بنشینم و بیشتر از این نمیتوانستم آن بیرون فاطمہ یا احتمالا حاج مهدوے را منتظر بگذارم.راستے حاج مهدوے! ! من باید برم از این اتاق بیرون و او راببینم.یڪ ساعتے میشود ڪه بخاطر این سرم لعنتے از دیدار او محروم شدم.!بنابراین با تایید سر گفتم:خوبم. هرچند،گویا رنگ رخساره خبر داد ڪہ خوب نیستم!! او پرسید: مطمئنے؟ یڪ ڪم دیگہ دراز بڪش.هنوز قوات احیا نشده. چادرم را از روے تخت برداشتم وبے اعتنا بہ تشخیص مصلحت آمیز او، با پاهایے ڪہ روے زمین قدرت ایستادن نداشت بہ سمت در ورودے رفتم. این فاطمہ ڪجا رفتہ بود؟ مگر تلفن من چقدر طول میڪشید ڪہ اینهمہ مدت تنهام گذاشتہ؟ وقتے در راهروے درمانگاه ندیدمش رو به پرستار با حالے نزار پرسیدم شما همراه منو ندیدید؟ او در حالیڪہ سرمم رو از جایگاهش خارج میڪرد بدون اینڪہ نگاهم کنہ گفت: -فڪ ڪنم دم بخش دیدمش با اون حاج آقایے ڪه همراهتون بود داشت حرف میزد. ناخوداگاه چینے بہ پیشانے انداختم. اصلا خوشم نیامد.فاطمہ بهترین دوستم هست باشد.چرا حاج مهدوے با او حرف میزند ولے من نمیتوانم؟!!!! چقدر حلال زاده است.صدام ڪرد.:عههہ عسل..بلند شدے؟؟ بعد اومد مقابلم و شانہ هام رو گرفت.با دلخورے گفتم:ڪجا رفتہ بودے اینهمہ مدت؟ او با لبخندے پاسخ داد رفتم بیرون تا راحت حرف بزنے.بعد با نگاهے گذرا بہ روے تخت پرسید چیزے جا نذاشتے؟؟ بریم؟؟ بدون اینڪہ پاسخش رو بدم بہ سمت در راه افتادم.چرا اینطورے رفتار میڪردم؟! چرا نمیتونستم با این مسالہ، منطقی ڪنار بیام؟ اصلا چرا فاطمہ بهم نگفت ڪہ با حاج مهدوے بوده..؟؟!! خدایا من چم شده بود؟ با درماندگے بہ دیوار تڪیہ دادم واز دور قد وقامت حاج مهدوے رو مثل یڪ رویاے دوراز دسترس با حسرت ونالہ نگاه ڪردم.فاطمہ سد نگاهم شد و اجازه نداد این تابلوے مقدس و زیبا رو ڪه بہ خاطرش قید همہ چیز را زده بودم نگاه ڪم.بانگرانے پرسید:عسل...؟؟؟ خوبے؟؟؟ او را ڪنار ڪشیدم تا جلوے دیدم را نگیرد و نجواڪنان گفتم:خوبم...یڪ ڪم صبر کن فقط.. او پهلویم را گرفت و باز با نگرانے گفت: _عسل جان اینطورے نمیشہ ڪہ.بیا بریم اونور تر رو اون صندلے بشین. ولے من همونجا راحت بودم.در همان نقطہ بهترین چشم انداز دنیا رو میتونستم ببینم.ناخوداگاه اشڪهایم سرازیر شدند..در طول زندگیم فقط حسرت خوردم.حسرت داشتن چیزهایے ڪه میتوانستم داشتہ باشم ونداشتم. حسرت داشتن مادر ڪه در بدترین شرایط سنیم از داشتنش محروم شدم وحسرت حمایت پدر ڪہ با ناباورے ترڪم ڪرد..سهم من در این زندگے فقط از دورنگاه کردن بہ آرزوهایم بود!! حتے در این چندسالے ڪہ ظاهرا پر رفت وآمد بودم و با پولدارترین ها میگشتم باز هم خوشبختے را لمس نڪردم واز دور بہ خوشبختے آنها نگاه میڪردم. حالا هم ڪہ توبہ ڪردم باز هم با حسرت بہ آرزویے دور ودراز ڪہ آن گوشہ ے سالن ایستاده و دارد با گوشے اش صحبت میڪند نگاه میڪنم!!!وحتے شهامت ندارم بہ او یا بہ هرڪس دیگرے بگویم ڪہ دوستش دارم... ⏪ادامہ دارد......... ‌❣ @Mattla_eshgh
💌 آرامش ‌❣ @Mattla_eshgh
بانو! به اسم آزادی سالهاست پوششت را دست آویز قرار داده اند اصلا قبول کنیم آزادی دراین باشد که هرچه میتوانی کمتر بپوشی، آیا کرامت انسانی ات هم آزاد است؟! یا با همچون عروسکِ پشت ویترین بودنت، اسیر سودجویان شده است؟ بانو! برایت عجیب نیست که مردان سنگِ آزادی ات را به سینه میزنند؟! در پی منافع خود هستند یا آزادی تو؟! ‌❣ @Mattla_eshgh