یه شبایی تو زندگی هست که
وقتی دفتر خاطرات زندگیتو ورق میزنی
به یچیزایی میرسی که نمیدونی
تقدیرت بود یا تقصیرت...
به ادمهایی میرسی که نمیدونی دردن یا همدرد...
به درد هایی میرسی که واسه سن و سالت بزرگه...
به چیزایی که حقت بود اما شد توقع...
و زخم هایی که با نمک روزگاراغشتهشد...
و سکوت هم دوای دردش نیست...
کاش دنیای مهربان تری بودی....
آدم ها تا جایشان را برایت خالی نکنند ، ارزش واقعیِ شان را نمی فهمی ... !
بعضی ها آن قدر معرفت دارند که دلشان نمی آید خودشان با پایِ خودشان بروند ...
باید حادثه ای بیاید و آنها را ببرد ... !
تا تو در حجمِ خالیِ نبودنشان ، بنشینی و با خودت سبک ، سنگین کنی ...
ببینی ارزششان در زندگی ات دقیقا کجاست ؟!
ببینی رفتارت درست بوده ؟!
تازه متوجه می شوی که در اولویت بندی هایت چقدر بیراهه رفته ای ،
چقدر کمتر از لیاقتشان به آنها بها داده ای ...
تازه می فهمی باید در رفتار و بذلِ محبت کردنت اساساً تجدید نظر کنی ...
حواست باشد ؛
آدم هایِ خوب ، بی توجهی که دیدند خودشان نمی روند ،
روزگار آنها را می برد...
یه چیزایی هست؛
نه میشه نوشت نه میشه به زبون آورد،
و نه میشه فراموش کرد،
همونا میشن چروک های صورت، موهای سفید، سردرد، معده درد،بداخلاقی های گاه و بیگاه.
814.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همهچیزازحسنبرمیآید:)))
♡العتبة الحسينية المقدسة