فراتر از یه دوست و همکار بود واسه بچهها.
برادر بود و برادری میکرد.
از روز شروع جنگ و شهادت حضرتآقا دل تو دل بچهها نبود که خودشون رو برسونن منطقه.
علیرضام این میون خودشو به هر دری میزد که بره.
قرار بود کاراش که جور شد خبرش کنن واسه اعزام.
ولی خانومش پا به ماه بود و ناراضی.
بهش میگفتیم علی خانومت واجبه، ماها مجردیم مشکلی نداریم.
شما ولی باید حواست به خانومت باشه، اول باید خانومت راضی باشه.
همون موقعها فهمیدیم قرارِ بابا بشه:)
بعد چند روز تو پایگاه وقت اذان صبح از خواب بیدار شدم، علی خواب بود، بیدارش نکردم تا وضو بگیرم و برگردم؛ برگشتم دیدم بیدار شده.
گفت خواب دیدم پایگاه رو میزنن و
همهباهم شهید میشیم.
با خودم گفتم بالاخره وقتش شد.
شاید بالاخره نوبت ماهم رسیده.
اما...
تا یار چه خواهد و میلش به که باشد:)
غروب قبل از شهادتش با هم حرف زدیم، مثل همیشه برادرانه و صمیمی و بازم همون حرف که دلش با رفتنه و دل خانومش راضی نیست.
علی دنبال شهادت نرفت ولی شهادت پیداش کرد:)
تو لیست اعزام نبود ولی جلوتر از ماهایی که رفتیم عاقبت بخریش امضا شد.
- شهید علیرضا صحبتلو،
به روایتِ یکی از دوستانِ شهید.
#مأوا
من آدم حسودی نیستم!
اما اینروزا
این شبا
و شاید همیشه و هر ساعت
به رابطهی بین شما و زائرات،
حسودیم میشه آقای امام رضا.
به تکتک اونایی که
الان رو کاشیای حرمت ایستادن.
به همهی اونایی که
اشکاشون میریزه رو فرشای حرمت.
به همهی اونایی که
دارن چای شفا میخورن تو حرمت.
به همهی اونایی که
یه کنج خلوت پیدا کردن واسه خودشون
و سفرهی دل باز کردن برات.
به همهی اونایی که
فقط با نگاه کردن به گنبدت باهات حرف میزنن.
به همهی اونایی که
تا از جایی میبرن پناه میارن به شما.
خلاصه کنم؛
به هرکسی که الان نزدیک شماست.
من سر شما حسودترین آدم این شهرم آقای پناه:)
گفتم که بدانید فقط...:)❤️🩹
#مأوا
ماها نوکرای خوبی نبودیم،
اما خوب جایی نوکر بودیم و نوکری کردیم.
پایانِ این دو ماه؛
بدا به حالِ ما اگر نوکر این خونه حسابمون نکنید.
آقای امام حسین...:)❤️🩹
عزیزِ ندیده...!
امیدوارم رنجت به پایان برسد
آنها که نمیدانند زندگی با تو چه ها که نکرد:)
یه عرض خوش آمد داشته باشیم خدمت اونایی که تازه قدم به مأوا گذاشتن و جمع ما رو بزرگتر کردن.
خوشآمدید و الهی که دل نوشتهامون
صاف به دلتون بشینن:)
اینجا؟!
به خواستِ دل، حرفِ دل میزنیم
شاید که به دل بشینه...:)