من با لبخند گذشتم
من بغضمو لابهلای خندههام گم کردم
من گفتم عیبی نداره
من گفتم فدای سرش
من گفتم مهم نیست
ولی خب...
همین امشب
وقتی خمیر شیرینیم خوب نشد گریه کردم
وقتی قیف وسط کار پاره شد گریه کردم
وقتی خامه پاشید رو لباسم گریه کردم
وقتی از قیافه شیرینیا خوشم نیومد گریه کردم
وقتی دستم چسبید به سینی فر گریه کردم
آره خب...
عیبی نداشت که:)
#مأوا
ولی اورثینک خیلی کلمه ناچیزیه
در برابر کاری که من دارم با مغزم و روانم میکنم:/