Some of my favorite composers
Martin Czerny
Jurrivh
Sebastian Plano
مأوا: ۲۳ سالگی چه حسی داره؟
من: این حس که چه زود ۲۳ سالم شد
مأوا: ماها هیچوقت نمیفهمیم همه چی چه زود میگذره، تا اینکه اون چیز بگذره. اون موقع تازه متوجه میشیم. تازه خیلی ها بازم متوجه نمیشن.
من: (___)
مأوا: امیررضا، میشه بخندی؟ ناسلامتی شب تولدته.
من: (لبخند میزنم)
مأوا: (خوشحال میشود) تا ۲۴ سالگیت ادامش بده، خب؟
من: ( به نشانه تایید گردنم را برای يک لحظه به سمت چپ خم میکنم و پلکهایم را هم همزمان میبندم)
ماوا: آرزو کردی؟
من: آره
مأوا: همون همیشگی؟
من : همون همیشگی
مأوا: پس، بیست و سه، بیست و دو، بیست و یک،...... سه، دو ، یک و ...
من: (شمع روی کیک را فوت میکنم)
مأوا : تولدت مبارکِ مبارکِ مبارک باشه.
من : خیلیِ خیلیِ خیلی ممنونم
مأوا همانطور که یک کاغذ کادوی سبز را به سمتم میگیرد با هیجانی که از دست هایش هم معلوم است میگوید:
_بازش کن بازش کن.
از من بیشتر ذوق دارد. بازش میکنم. از مولاناست. غزلیات شمس. بازش میکنم. برایم در صفحه اولش نوشته:
برایِ کسی که شعر های مولانا را فقط با صدای او گوش میدهم و دوست دارم.
برای تولد ۲۳ سالگی ات.
مأوا
۱۷ شهریور ۰۴
لبخند میزنم و مأوا را به آرامی در آغوش میگیرم. او هم لبخند میزند، از دستانش که در پشتم قرار میگیرد معلوم است که لبخند میزند. نپرسید چگونه میفهمم. راز دست هاست دیگر. دست ها همیشه حرف هایی برای گفتن دارند.
#مأوا
#یادداشت
#تولد
#بیست_و_سه
#پیرترشدن_یا_جوان_شدن_مسئله_این_است
#شبی_که_ماه_گم_شد
#مولانا
#گذر_عمر_بر_لب_جوی
#هندوانه_و_خربزه
#از_داستان_های_من_و_مأوا
#هشتگ_چه_خبره؟