مأوا: پس آرزوها چی میشن؟
🚶🏽♂ خیلی هاشون رو بدست میاریم. خیلی هاشون رو هم نه. خیلی هاشون رو از یه جایی به بعد از دست میدیم و میریم سراغ یه آرزوی دیگه، و خیلی هاشون رو تا مرگ نگه میداریم با خودمون و آخرشم بهش نمیرسیم.
_مأوا: بنظرت باید آرزو داشت؟
🚶🏽♂ نمیدونم.
_مأوا: تو آرزویی داری؟
🚶🏽♂من؟ خب، آمممم. شاید. نمیدونم.
_چیزی نیست که بخوای؟
🚶🏽♂ آره خب. چیزایی هست که بخوام اتفاق بیفته. سخته توضیحش.
_مأوا : چقدر بزرگن؟
🚶🏽♂آرزوهام؟
_مأوا: اهوم
🚶🏽♂ خیلی.
_مأوا : میرسی بهش؟
🚶🏽♂ نمیدونم
_مأوا : میخوای براش تلاشکنی؟ آخه گفتی هیچوقت حال کسی رو خوب نکرده رسیدن به آرزوش.
🚶🏽♂ خب آره. چون آرزوها معمولا محدوده.
_مأوا : واسه تو نیست؟
🚶🏽♂نه.
_مأوا: چیه خب؟
🚶🏽♂لقاءالله
مأوا همانطور که دست چپش روی صندلی است و تکیه گاه شقیقه اش است به من نگاه میکند. سه دقیقه سکوت میکنیم. فقط صدای حرکات بدنمان، آب دهان من که پایین میرود(برای مأوا بی صداست، برای من نه) و نفس هایمان در این سه دقیقه سکوت پخش میشود. مأوا سکوت را در دقیقه چهارم میشکند:
_مأوا: میشه بگی چطوری رسیدی بهش؟
🚶🏽♂ دیدم به هر چی برسیم تموم میشه و از بین میره. سرد میشه. خاموش میشه. برا همین باید بریم دنبال یه چی دیگه. فقط یه چی بود که میشد به سمتش رفت. و بهش دل بست. و خاموش نشد.
_مأوا: و تو دلبستی؟
🚶🏽♂من خیلی کوچیکتر از اونم که بخوام به خدا دل ببندم. اونقدر اون مارو دوست داره که ما فقط میتونیم احساس شرمندگی کنیم. برای عاشق شدن و دلبستن، حداقل برای منی که خودم رو به همه چی مشغول کردم جز اون، انگاری نشدنیه.
_مأوا : ولی خودت میدونی که هر وقت برگردی واقعا، اون دوستت داره و میتونی تکیه کنی بهش.
🚶🏽♂ آره میدونم. درست میگی.
_مأوا: پس میخوای بگی آدما با هیچی آروم نمیشن. همش میخوان به یه چیز دیگه برسن. مگر اینکه خدارو بخوان؟
🚶🏽♂نه اینو نمیگم. چون خودم هیچوقت اینطوری نبودم. خواستم باشم. ولی هنوز نشدم. بس که درگیر آرزو های دنیاییم بودم، اون رو فراموش کردم. حتی الانم که میگم آرزویی ندارم، بازم خیلی دلم وابستس به دنیا.
_مأوا : خب، تو راه شجاعانه ولی سختی رو انتخاب کردی دیگه. بایدم بجنگی براش. مثلا با اون وابستگی ها
🚶🏽♂تلاشم رو میکنم.
_مأوا : اگر فقط همین آرزو رو داری. و فقط فقط میخوای که محبوبت ازت راضی باشه، حداقل تمامت رو بذار روش. آدم برای یه آرزوش باید صدش رو بذاره دیگه. چیزی که برا از دست دادن نمیمونه
🚶🏽♂درست میگی. امیدوارم بتونم. و فقط حرفش رو نزنم.
#مأوا
#از_داستان_های_من_و_مأوا
بچههای من، بروید و دنبال یوسف و برادرش بنیامین بگردید و از گشایش و رحمت خدا ناامید نشوید که فقط مردم بیدین از گشایش و رحمت خدا ناامید میشوند.»
قرآنِ عزیز
سوره يُوسُف، آیه (٨٧)
این دو، یکیشون اویس و دیگری سپهره.
همکلاسی های عزیز ارشدم.
مکالمات ما اینطوریه که از هر ده دقیقه داریم ۹ دقیقش میخندیم.
حالا شاید بگین چرا ازشون یه عکس بهتر نگرفتم؟ کلاس که غروب تموم شد و از دانشکده پاگذاشتیم بیرون، ماه اونقدر جلوی من خودش رو زیبا نشون داد که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و ازش عکس نگیرم. حالا من که اومدم از ماه عکس بگیرم، دوتا ماه دیگه که اویس و سپهر باشن🤣 هم افتادن تو عکس، با اینکه واضح نیست صورتشون اما تو همین صحنه هم دارن میخندن باز.