خستگی و بیخوابی(که از صورتم زار میزنن) و امتحانی که امروز بد دادم رو، با ابرهای زیبایی که تو حیاط دانشگاه باهاش مواجه شدم فراموش کردم.
پ.ن. کلاس های ترم اول تموم شد و کمتر از دو هفته امتحانات پایان ترم شروع میشه. و از الان تا اولین روز بهمن باید بدویم فقط🏃♂
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و کسی که به خاطر خدا بخشندگی کند، هرگز خسته نمیشود
و او را به دلیل همین بخشش دائمی اش جواد نامیدند💚
مأوا
و کسی که به خاطر خدا بخشندگی کند، هرگز خسته نمیشود و او را به دلیل همین بخشش دائمی اش جواد نامیدند💚
و شهر کاظمین که برای من، آروم ترین و حال خوب کن ترین نقطه ای هست که تو این ۲۳ سال توش نفس کشیدم، به خاطر حرم این امام عزیز و پدربزرگ ایشون، امام موسی.
شاید این آرامشی که حس میکنم هم، به دلیل آرامش، بخشندگی، و کنترل نفس و همیشه با لطف با مردم ارتباط داشتنِ این دو امامِ زیبای ماست🤍
#ولادت_امام_محمد_تقی_علیهالسلام
مأوا
برش هایی از کتابِ وسعت آفتاب زندگی و زمانه امام جواد(ع) 👇
مشــــغول خوردن غــــذا بود کــــه امام رســــید. گفت: «تــــوی بیابان که هســــتی غذا را فقط از تــــوی ظرفش و ســــفره بخور و آن چیــــزی را که اطرافش می ریزد برندار؛ حتی اگر ران گوســــفند باشــــد. توی خانه که غذا می خوری ســــعی کن غذای ریختــــه در اطراف ســــفره را هم جمع کنی و بخوری که رضایت خدا در آن اســــت و ســــبب زیاد شدن روزی می شود و درمان و شفای دردهاست.»
از آن به بعد موقع غذا خوردن همان کاری را میکرد که امام گفته بود
📗کتاب وسعت آفتاب
مأوا
برش هایی از کتابِ وسعت آفتاب زندگی و زمانه امام جواد(ع) 👇
دانشــــمندان آمدند مدینه. خانۀ امام کاظم(ع) عبدالله بن موســــی نشســــته بود روی منبر و ادعای امامت می کرد. هرچه سؤال کردند، اشتباه جواب داد. خسته شدند. بلند شدند که بروند. امام جواد(ع) آمد توی اتاق. دوباره نشستند و همان سؤال ها را پرسیدند و جواب درست شنیدند. گفتند: «این سؤال ها را از عبدالله بن موسی کردیم، نتوانست جواب بدهد.» امام گفت: «ای عمو، شما در پیشگاه خدا مسئولید. بازخواستتان میکند. چرا نسبت به چیزی که نمیدانید به مردم فتوا میدهید؟ داناتر از شما که هست
📗کتاب وسعت آفتاب
مأوا
برش هایی از کتابِ وسعت آفتاب زندگی و زمانه امام جواد(ع) 👇
تا دید امام با خلیفه نشســــت و برخاســــت می کند، با خودش گفت: «با این مقامی که امام این جا دارد، دیگر به مدینه برنمی گردد.» امام ســــرش را بلند کرد و به او نگاه کرد. صورتش زرد زرد شده بود. گفت: «نــــان جو با نمك، در حرم پیامبر، از چیــــزی که این جا می بینی، پیش من با ارزشتر است.»
📗کتاب وسعت آفتاب
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پیام
روزی میرسد که هر جماعتی را بههمراه پیشوایشان احضار میکنیم: آنانی که کارنامهشان را با احترام تقدیمشان میکنند، آن را با خوشحالی میخوانند و بهاندازۀ سرِ مویی به آنان ستم نمیشود.
قرآنِ عزیز
سوره الْإِسْرَآء(٧١)
#تلاوت
#صدایی_که_دوست_دارم