به هرچیزی که آسیبی کنی،
آن چیز جان گیرد؛ چنان گردد
که از عشقش بخیزد صد پریشانی.
مروح کن دل و جان را؛
دل تنگ پریشان را.
گلستان ساز زندان را؛ بر این ارواح زندانی.
💕🕯مولانا
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
تا تورا نوح است کشتیبان، ز طوفان، غم مخور.
💕🕯حافظ
آنجا که فریادِ دردهایم گوش عالم را کَر میکرد، آنجا که تا لب به سخن گشودم، یکی مرا دیوانه خواند، یکی مرا طرد کرد، یکی حوصله ام را نداشت، یکی حالِ منِ غرق شده ی محزون را نفهمید، بو به تنهایی بردم.بو بردم آنقدر ها هم آدم ها مثل ادعاهایشان نیستند؛کسی مرا از زیر این ویرانه بیرون نخواهد کشید.کسی شانه اش را برای اشک های گرم و سردم آماده نخواهد کرد...و هیچکس برای کمک به من، حاضر نیست.همانجا زخمِ من باز، سر باز کرد.
اینبار، از میانِ شکافِ عمیق زخم من، غنچه ای شکفت.غنچه ی تنهایی.غنچه ی باز برخاستن.اینبار، تنها.لیکن این به یادِ زخم ها میماند.که چه کسی رویشان مرهم نهاد و چه کسی از کنارشان بیتفاوت رد شد...
#طلوع
و من در جهانی که مردمانش عشق را ارزان میفروشند و هرزگی را گران میخرند،جز عشق چیزی نخواستم.خواستم با جانِ در تن و فکرِ آشفته در سر،سقفی میان خرابه ها برای عشق بسازم.
اگر آنگونه در زندگی فکر میکردم که عشق چیز محالی نیست،اکنون به درد هجر "شِفا" نمیگرفتم؛زیرا که عشق همان تناقضی ست که میان تلخی ها شیرین میشود و میان زخم ها،مرهم.اما ای دریغا که پندار من از عشق،روایتگر احساسی زودگذر بود.اینگونه است که اکنون گرفتار ترم،سرگردان تر...آشفته تر.
مقصدم همانجاست که عشق میگذرد،گاهی از یک کتاب فروشی کوچک،گاهی از یک قهوه خانه،گاهی از یک عمارت باشکوه،گاهی از یک کلبه ی چوبی کنار رودخانه.
مقصدم همانجاست،همانجا که عشق حتی به اندازه ی یک جرعه قهوه و خواندن یک جمله از کتابی در آنجا میماند و پس از آن میرود،بوی عطرش کافیست،تا برای همیشه در عطاری این مغز ذخیره و ماندگار شود(:...
#طلوع