شـاید نویسنده:)
من واسه تو مینویسم و تو واسه اون میخونی!
وهه چقدر دل پاره گر[یعنی سبب پاره شدن دل میشود*]
چه غم انگیز نوشتم..
هدایت شده از شـاید نویسنده:)
#منِ_سبز
#ننجونِ_درونِ_من
ننجونِ درونِ عزیزم؛
[دلم میخواد برم ناپدید بشم،
دلم میخواد با لباس گشاد و بلند گلگلی،
برم خونه خانم بزرگم بمونم و هیچکس سراغم رو نگیره،
دلم میخواد تو اونجا با خانم بزرگ،
باهم چای گل محمدی اتیشی بخوریم و
بعدش یه برنج دودی دست بخت خانم بزرگ رو برای ناهار ، توی ظرف های قدیمی بخوریم؛
بعد ناهار هم بریم توی باغ باهم سبزی بکاریم و بعدش الوچه بکنیم..
شب هم مامان بابا و ابجیام بیان تا یه شام مشتی دور هم بزنیم و من بعد شام بگم که این الوچه هایی که واستون اوردیم رو با خانم بزرگ کندمشون..
بعدش خانوادم من رو پیش خانم بزرگ بزارن و برن و
ما شب با صدای جیر جیرک ،
زیر لهاف سه برابر وزن خودمون ،
خوابمون ببره و صبح با صدای خروس پاشیم..
و این چرخه تا زمانی که من دلتنگیم رفع بشه ادامه پیدا کنه..
از نظرم اگه گوشی و مدرسه نبود و
خانم بزرگ زنده بود و فراموشی نداشت و صاف راه میرفت،
خیلی زندگیم قشنگ تر از الانم بود.]
_چهارمین نامه به ننجونِ درونم:)_
جناب میم؛
که پروفایلتون اینه و بیو نداشتید،
بیخیال افکارتون بشید و بخوابید،
شب خوبی رو آرزومندم براتون!
شبتون بخیر
توحید قبل خواب فراموش نشه!
اگر تمامی حسرتهایمان
بر ذهن کوچَکِمان خطور نمیکرد؛
چقدر آسوده میتوانستیم
گوشه ای از دنیا کنج اتاقمان
نفسی بکشیم!
هیچ اتفاقی فراموش نمیشه،
بالاخره یه جا
وسط یه فیلم، خوندن یه جمله از کتاب،
گذر کردن از یه خیابون
دوباره یادت میاد!
چه کسی میتونه ثابت کنه هرکسی واقعا چه زمانی یا کجا اصلا مرده؟!
من انسان های زیادی رو دیدم که مرده بودن
ولی هنوز جون داشتن!
وقتی جنگل آتش میگیرد،
حیوانات فرار میکنند اما درخت ها
میسوزند و میجنگند،
زیرا ریشه در این خاک دارند:)