شـاید نویسنده:)
مینویسم از عشقی که هیچگاه
نه شنیده و نه گفته شد
حتی در واپسین شب
در اعماق وجودم!
شـاید نویسنده:)
تا دم ایوون طلا رفتم،
دقیقا وقتی قرار بود بچرخم تا ببینمش،
مردونه شد و ما اجازه رفتن نداشتیم:))
هعی ایوون طلا رو نتونستم ببینم..