eitaa logo
شـاید‌ نویسنده:)
476 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
435 ویدیو
9 فایل
[☁️⚽️¹] •گمشده• _شیعه علی ابن ابیطالب:) کپی متون؟ از دل برآمده را کجایش میبرید؟ جوانه زده شده سه سال پیش حوالی پاییز🍁 ناشناس:https://abzarek.ir/service-p/msg/4038341
مشاهده در ایتا
دانلود
شـاید‌ نویسنده:)
حالا گه از زاویه منصور هم نگاه کنیم، متوجه میشیم منصور هم کاملا یه عشق پااک معصوم و امن داشت! حتی وق
وای این قسمت سریال رو دیدم چقدرر قشنگ بود:) قشنگترین قسمت فصل دوم! حرفهای منصور و حس امنیتی که میداد، مراقبت رحیم و نرم صحبت کردنش! قشنگ بود:)))✨️🤌🏽
چقدر خوشگل مینویسی وای:)))) . . وای شنیدن این یهو خیلی بنده را ذوقی ساختت✨️🤌🏽💞 کدوم متن رو خوندید که یهو اینو گفتینن:)؟
نمیخواستم بازی زندگی را ببازم؛ اما باخته بودم. باخته بودم و دگر چیزی برای از دست داشتن نداشتم! سکوت کردیم، دو دقیقه اندازه دوقرن سکوت گذشت.. -آبنبات لیمویی-
۷۱_ تویی برای من 2! از پله ها میام پایین و نگاه میکنم به سمتی که فکر میکنم میتونم پیدات کنم، تورو میبینم و تظاهر میکنم که ندیدمت بعد روم رو میکنم سمت کفشم تا بند کفش رو ببندم و نشون بدم که هیچ توجهی به سمت تو ندارم! سایه تورو میبینم که داری میای سمتم، در آن ثانیه منصرف از اومدن میشی، سرت رو میندازی پایین و میخوای برگردی ؛ ولی من دلم میخواد بدونم چرا داشتی میومدی سمتم، میپرسم ازت: [ کاری داشتین؟ ] تو خجالتی میکشی مثل وقتی ۹ سالت بود گونه هات سرخ میشه ، حیرت زده میشی از اینکه من حواسم بهت بود ! شاید تو دلت آرزو کردی که ای کاش من رو ندیده بود یا شاید هم میگی میرم سمتش هرچی باد و باد! دستی میکشی رو سرت میای نزدیکم و توی مجاورت من وایمیستی، اینبار تو اومدی سمتم، درست برعکس کوچیکیهامون که من همیشه پیش قدم بودم! با طمانینه شروع میکنی حرف زدن، حرفهایی رو میزنی که من همیشه منتظر شنیدن از سمت تو بودم! حرف میزنی، صدای تو گُنگ میشه تو سرم، دارم لحظه ای رو زندگی میکنم که همیشه تصور میکردم! طوری رفتار میکنم انگار نه انگار که از عمق قلبم خواستار وجود توعم، عجیب نگاهم میکنی ، تو نگاهت برقی رد میشه، حرفات یه طوریه که انگار قشنگ فهمیدی که منم همونطور که تو منو میخوای میخوامت ! نمیدونم چی بگم. لبخندی میزنم به سمتت! به ساعتم نگاه میکنم بهت میگم: [ببخشید من عجله دارم باید برم..] تو با نگاه سردی به سمت من ولی پر از لطافت و آرامش که از توش متوجه میشی که" من پشیمون نیستم از اینکه احساساتم رو تو فهمیدی" میگی : [ باشه ولی یکم دیگه بیا همینجا اگه واقعا توهم همونطور که من میخوامت میخوای منو! ] اینبار لبخند عمیقی میزنم بهت ، چشمام رو برعکس همیشه گره میزنم به صورتت ، دیگه مثل بچگیام که سعی میکردم نشون بدم که کمتر مشتاق بازی باهاتم رفتار نمیکنم، دیگه نمیترسم از اینکه متوجه بشی دوست دارم! من همونطور نگات که میکنم که تموم این سالها باید، سری تکون میدم که یعنی باشه :) که یعنی قبل اینکه تو اونجا باشی من اونجا وایستادم! . کلی استرس دارم که نکنه نرسم، نکنه تو بری، نکنه تو فکر کنی که این نمیخواد منو! بالاخره میرسم، توهم رسیدی چشمام رو مظلوم میکنم درست برعکس همیشه! اینبار توهم میفهمی که اره منم همینطور:) گرمه نگاه تو گرمه، اتیش دوست داشتن هردومون تو دلامون گرمه، هوا گرمه! تکون میخورم و از جام پا میشم؛ ای کاش واقعیت بودی! _ سیده زهرا موسوی
شـاید‌ نویسنده:)
#پاراگراف ۷۱_ تویی برای من 2! از پله ها میام پایین و نگاه میکنم به سمتی که فکر میکنم میتونم پیدات ک
این متن رو ۱ ماهه نوشتم:) بعد امروز که این عکس رو فرستادم دیدم چقدر میشینه به عکس گفتم وقتشه که بقیه بخوننش!
هدایت شده از لئو
یه سوال البته اگه دوست نداری جواب نده مشکلی نیست. میخوای پشت کنکور بشینی که هنوز درس میخونی؟ . . من یازدهمم تازه تموم شد و امسال میرم دوازدهم و کنکور رو دارم به عنوان سال اولی سال بعد میدم و الان دارم واسه اون میخونم :))
هدایت شده از قهوه‌ تلخ
سردرگمم، سرگردان، خانه‌ات را گم کرده‌ام، شقیقه‌هایم نبض دارند، پاهایم بین راه خانه‌قدیمی‌ات و خانه جدید خاکی‌ات تعلل می‌کند. یادش بخیر، چقدر دوست و آشنا داشتی؛ من ولی در این شهر درندشت یک نفر را پیدا نمی‌‌کنم که دستانم را دور گردنش حلقه کنم و بگویم قفسه سینه‌ام تنگ شده؛ دیشب تا دیر وقت زیر برف سنگین قدم زدم، سینه‌ام به خس‌خس افتاده ولی گمان نمیکنم به تنگی نفسم ارتباطی داشته باشد. . . دمنوش را روی میز می‌گذاری و با عذاب وجدان لب هایت را گاز می‌گیری و به من نگاه می‌کنی، از حالت چهره‌ات خنده‌ام می‌گیرد و همراه با خنده، سرفه. پتوی هفتم را دورم می‌پیچی و یک لیموی زبان‌بسته‌ی دیگر را در فنجان دمنوش خالی می‌کنی. آرام می‌گویم:«کافیه آنا جان»؛ یک‌دفعه قطره‌ی اشکی از گوشه‌ی چشمت می‌چکد، بغضت می‌شکند و اشک های بیشتری روی گونه‌ات می‌لغزند، با لب های لرزانت نگاهم می‌کنی:«ب... بب.. ببخشید متیو... هَمَـ.. همش تقصیر من بود...» و هق‌هق می‌کنی. کوه پتو هارو کنار می‌زنم؛ می‌خواهم سرت را به آغوش بکشم ولی میترسم توهم بیمار شوی، یکی از پتوها را می‌اندازم روی سرت که میانمان حائل باشد، بعد با دست های تب دارم قلقلکت می‌دهم:«دیگه از این دری‌وریا نشنومااا، چمه مگه من؟ تازه تقصیر خودمه! می‌خواستم برادر یه خل‌مشنگ نباشم»، این همه صحبت پشت سرهم به سرفه وادارم می‌کند. می‌خندی و پتو رو کنار می‌زنی، بعد جدی می‌شوی و می‌گویی:«حالت خوبه؟» _«بله مادمازل، خوب خوب» عاشق این احساسات پاکت هستم، در کسری از ثانیه بارانی می‌شوی و بعد می‌توانی سریع ابرها را کنار بزنی و آفتابی باشی! من یا آنقدر داغ می‌شوم که بسوزم یا آن‌قدر سرد و طوفانی که یخ ببندم. بلند می‌شوی و دوربینت را میاوری، ویدیوی دیشب را پخش می‌کنی و ذوق زده نگاهش می‌کنی؛ به اصرار جنابتان 3 صبح زیر برف، تانگو رقصیدیم؛ دو ساعت طول کشید که حرکات را یادم دهی و اخر هم ناشیانه ادا در آوردم. ولی به خنده‌هایت می‌ارزید؛ تب چهل درجه، نفس های داغ، سرفه های سینه‌خراش، همه به خنده‌هایت می‌ارزید. . دیشب باز به سرم زده بود؛ یادم نمی‌آمد کجا گمت کردم، راه خیابان بی‌راهه‌ی آن سال را گرفتم، فکر می‌کردم آنجا منتظر منی تا برقصیم، تا بخندیم، تا ! ولی خیابان را پیدا نمی‌کردم؛ بارانی‌ام فراموشم شده بود و مثل بیدِ در دست باد می‌لرزیدم. نمی‌خواستم برگردم و لباس گرم بپوشم، نمی‌خواستم منتظرم بمانی، نمی‌خواستم ثانیه‌ای برای دیدنت دیر کنم؛ دیوانه‌وار به سمت آن جاده‌ی دورافتاده می‌دویدم. حتی وقتی بعد دو ساعت و نیم دویدن رسیدم، حتی وقتی ندیدمت، باز یادم نیامد تو تا ابد نیستی، فکر کردم فقط دیر کرده‌ای! نشستم و تکیه دادم به تیر برق تا بالاخره پیدایت شود، نمی‌دانم چگونه در آن سرما خوابم برده... صبح در درمانگاه چشم باز کردم، گفت اگر نیم ساعت دیرتر می‌رساندنت، خونت در رگ‌هایت یخ می‌زد، می‌مردی! فکر کردم چه اشکالی داشت بمیرم؟ می‌توانستیم باهم در بهشت برقصیم... از بیمارستان، از بوی الکل، از هر چه که مرا یاد آن صبح کذایی تصادف می‌انداخت متنفر بودم، سرم را از دستم کندم و بیرون زدم؛ نمی‌دانم اکنون به کجا فرار می‌کنم، نمی‌دانم می‌خواهم به سمت خانه‌ی خاکی‌ات بیایم یا امیدوار باشم که در خانه با یک فنجان قهوه‌ی داغ منتظرم باشی... یکبار نوجوان که بودم، برای پیدا کردن تکه نانی _برای تو_ تا صبح خیابان‌ها را گشتم، ذات‌الریه کردم، تو با دست های کودکانه‌ات روزهای بسیاری مراقبم بودی، مثل فردای آن شب شیرین. به گمانم باز ذات‌الریه کردم؛ اما... تو کجایی؟