eitaa logo
شـاید‌ نویسنده:)
489 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
441 ویدیو
10 فایل
[☁️⚽️¹] •گمشده• _شیعه علی ابن ابیطالب:) کپی متون؟ از دل برآمده را کجایش میبرید؟ جوانه زده شده سه سال پیش حوالی پاییز🍁 ناشناس:https://abzarek.ir/service-p/msg/4038341
مشاهده در ایتا
دانلود
معرفی میکنی خودت رو؟ . . بلهه:) من سیده زهرا موسوی هستم! دانش آموز دوازدهم انسانی و اهل مازندران زیبا! فوتسالیستم، مینویسم و بیشتر متن های اینجا رو بنده نوشتم و ها و خیلی اینجا معروفه.. کتاب بخونم معرفی میکنم.. باهم راجب خیلی چیزها حرف میزنیم و به هرلقبی که بشه بچه هام صدام میکنن! اینجا شبیه کلبه ای میمونه که من ننجونشم و خیلی از بچه ها منو این اسم میگن :) همین سوالی بود درخدمتم:)
خستم. جمله ی انگیزشی میدی لطفا . . فرزندم من اگه جمله انگیزشی بلد بودم که😭🌟 ولی سه تا چیز خیلی باعث میشه که تلاش کنم : ۱_اینکه آدمی بشم که برای جامعه مفیده و به عنوان یه آدم مذهبیِ مفید تو جامعه حضور داشته باشم. ۲_افتخار خانوادم و اثبات به خودم. ۳_ اینکه یه روز رو به تک تک هدفام بگم: (به قول امیرپارسا و ناگهان نوبت تو میشود🌟)
اونی که ناشناس پیام گذاشتی همونجا جوابت رو دادم عزیزم💓
دلم میخواست میتونستم باهات صحبت کنم:) خیلی خیلی دلم میخواست یه ممبر ساده ی چنل نبودم و از نزدیک میشناختمت و باهات حرف میزدم. احساس میکنم از اون ادم‌هایی هستی که ساعت ها میشه باهاشون مکالمه های عمیقی داشت و خسته نشد. احساس میکنم خیلی شبیهِ امیدی. سبز، صمیمی و.. . . از اون پیامها بود که میتونم روزی هزار بار بخونپ و باورم نشه مخاطب به من گفته:))) عزیزمم اگه بگم منم خیلی ناراحتم که ممبرهام رو نمیشناسم دروغ نگفتم.. خسته نشد:)؟ نظر لطفتونه واقعاا و امیدوارم تو زندگی واقعی هم اینطوری باشم🤍 (شبیه امیدی و سبزی 🌱 ) چه جمله نابیه کاش واقعا بلد باشم سبز بمونم حتی توی سرمای زمستون و بلد باشم امید داشته باشم حتی وقتی زیر انبوهی از ناامیدی ام! ممنونم بابت حس خوبی که منتقل کردید✨️🫠
شـاید‌ نویسنده:)
دلم میخواست میتونستم باهات صحبت کنم:) خیلی خیلی دلم میخواست یه ممبر ساده ی چنل نبودم و از نزدیک میشن
این آیدی منه اگه چه شما چه هرکدوم از ممبر ها روزی خواستید با کسی حرف بزنید ولی کسی رو نداشتید که بشنوه پیام بدید: @Mr_mim1M در کلبه ننجون همیشه به روتون بازه🌱
امشب همه این شکلی بودن: زهرا جون ما اینهمه تورو میبینیم تو کی انقدر بزرگ شدی اولین باری که دیدیمت🤏🏼 انقده بودی! قیافه من: :)))))))
تو بهم میگی خیلی ناز دارم ولی نمیدونی عمه هام از کوچیکی برام میخوندن: [ صدتا ماشین طلاهم بیارن زهرامون رو به هیچکس نمیدیم:)) ]
شـاید‌ نویسنده:)
شوالیه در بندی از نامه اش برای او نوشت: [ من هیچ‌گاه تورا ترک نکردم، حتی به هنگامی که تمام در های ع
شوالیه درحالی در کنار درخت سیب سبز ایستاده بود شمشیرش را بر زمین کوبید و تکیه کرد، با خود گفت: [ در جنگ های تن به تن پیروزم، اما جنگی که بر سرتو در سرم اتفاق میوفتد، هجوم میاورد برتن خسته و نحیف من و خیال تو هرروز بیش از پیش مرا میکشد ! ]
ننجونِ درونِ عزیزم؛ [ کوچیک تر که بودم همیشه فکر میکردم روزی که قراره برم برای آخرین بار برای مدرسم لوازم تحریر بخرم چقدر روز جالبی میتونه باشه؛ اما نمیدونستم که بخشی از بزرگسالی دقیقا حس بی ذوق بودنیه که درون انسان ها رخ میده. امسال برام لوازم تحریرم مهم نبود، لیست خرید رو که برای بابا فرستادم با تعجب گفت : [فقط همین؟ ۲ تا خودکار و ۲ تا دفتر؟ ] حس خوبی نداشت، حس اینکه دیگه با هرچیز کوچیکی ذوق نمیکنم داره ناراحتم میکنه. راستش من دلم نمیخواد شبیه ادم بزرگسال های بی ذوق بشم. آدمهایی که دسته ای از پرنده رو تو آسمون میبینن و واسشون عادیه ، عصبیم میکنن. اونایی که از نور خورشید خوششون نمیاد چون خیلی عمیق میتابه خیلی من رو حیرت زده میکنن و از همه بدتر اونهایین که وقتی بارون میاد چترهاشون رو وا میکنن ! کاش من هیچوقت شبیه اونا نشم. کاش مثل تو بشم، پر انرژی ،مهربون،قشنگ،پر از عواطف و صبور صبور صبور :) راااستی توهم احساس میکنی گام های بزرگسالی من خیلی بلنده؟ کاش کوتاه تر بود. کاش تایم بیشتری رو داشتم برای بچگی کردن؛ کاش..کاش تو انقدر سریع ازم دور نمیشدی، کاش هنوز هم تولدهام میبودی و کاش هنوز که از مدرسه برمیگشتم میگفتی: ( زهرا جان اومدی خونه؟ اول نمازت رو بخون بعد مشقت رو بنویس..) و کاش..چی بگم..سرت درد اومد.. شبت بخیر خانم بزرگ من.. ] - چهل و ششمین نامه من به مادر بزرگِ درونم:)-