شـاید من:)
بمانید... میخواهم حداقل برای یک بار شخصی منتظر بودنم باشد...⏳✒️
#پاراگراف
2_حقیقت🐚🐋
در دومین پارت از فریادم در گوش جهانیان سعی کرده ام تمام زیبایی ها و حس حال هایم را در قلم نحیفم بگنجانم...
اما خود هم میدانم که میدانید نشدنی است
لااقل برای دخترکی همچون من که روز و شب برایش چیزی جزء رویا نیست.
شاید برای اشخاص انسان نما جالب باشد ولی من رویا را حقیقی و حقیقت را مجازی میدانم،برای همین است که شعارم در تمامی مقاطع عمر اندکم این است که فراموش میکنم چون این دنیا بی ارزش است و هیچ چیز جز رویا و خیال واجب نیست به همین سبب من مدت های زیادی است که تصمیم گرفته ام از دنیا واقعیو حقیقی ادم بزرگ ها دور شوم تا بتوانم در کلبه قدیمی چوبی با پنجره های رنگی که از مجرای چوب هایش گل های وحشی درامده است در وسط جنگل همراه خانم بزرگ زندگی کنم و شب ها با لالایی او بخوابم و صبح ها با بوی نان مادر بزرگ بیدار شوم.
گاهی با تمام احساسات شادی ،شعف در خیالم، احساسی از تمام وجودم فریاد میزند کافیست!
اما من ترجیح میدهم اگر مسیری باشد من مانند نهنگ ۵۲ هرتزی مسیر تفاوت را انتخاب کنم.
نامه ای دیگر از ذهن مشوش دخترک
_سیده ۲۱۳🌱
ان روزی را میبینم که از شدت شوق چشم هایم را نمیتوانم روی هم بنهانم...
شب پاییزیتون بخیر🍁🌙
استاد شهاریار میگه:
چشم خود بستم که چشم مستش ننگرم
ناگهان دل داد زد: دیوانه من میبینمش🙂✨
هدایت شده از -شب آبیꔷ͜ꔷ
سطل رنگ را گرفت و رنگ هارا بر خانه های سرد و سیاه سفید افکارش پاشید.
#پاراگراف
۳_فراموشی
_دکتر:سلام بشین.. چه خبرا ، از اسایشگاه جدیدت راضی؟ راستی چه خبر از اعصابت؟ ارومه؟یا هنوز بندری میره؟
+هعی
میدونی خیالاتی شدم
طوری که یادم میره گاهی باید با انسان ها حقیقی صحبت کنم نه با ادمک های تو ذهنم یه چیز شبیه فراموشی انگار ،انگار حافظم قد مغز فندقی ماهی قرمز توی تنگ شده.
اخ گفتم ماهی قرمز یاد ماهی قرمز های تو حوض اق جون اینا افتادم همونا که ننجون حاضر بود خودش غذا نخوره ولی اونا بخورن ، همونایی که با پیراهن بلند گل گلی لبه چین دارش میشست کنارشون براشون لالایی میخوند اره همونارو میگم همونا که اسم گذاشته بود براشون و نازشون میداد، یادت نیست؟!
میخوند (لالالا شپر بخوابه لالا تو حوض بخوابه)وا تو که فراموشیت بد تره...راستی یادته اون قدیم ندیما همیشه تعجب میکردیم که داره با خودش حرف میزنه میگفتیم ننجون با کی حرف میزنی میگفت (تورو سننه) خدا بیامرز از همون موقع شوخ بود...یادته من چقد زود رنج بودم جزئ ننجون از دست همه میرنجیدم هنوزم زود رنجما؛
میدونی، بس که از همون موقع بس به خودم محبت می کردم، والا ما که عین تو ناز کش نداشتیم ما که دلبر کسی نبودیم که بخوایم صبح صبح پاشیم موهامونو هاج واج کنیم یه قند بمالیم جلو مومون چادر چاقکول کنیم بریم سر کوچه بلکه مجنون بیاد یه دیدی بزنتمون مام یه لبخند بزنیم اونم یه چن تا عشق واسمون بپرونه،اره دیگه تقیُ میگم، یادته پسره واس تو رو دستتش تتو کرده بود سلطان قلب بعد مادرم فقط تو، توهم چقد عشق میکردی یادته یه روز بابات فهمید و همون موقع به پسر اصغر بغال دادت تا ابروش نره...یادته چقدر گریه کردی یادته پسره دیگه رفت غیبش زد چند وقت بعد خبر دادن خودشو دار زده اخ بیچاره...من هیچوقت از این کارا نکردم من از همون موقع ترسو بودم اصلا در شانم نبود
والا، البته یَک بارم که یکی از ما خوشش اومد داشا دهنشو طوری اسفالت کردن که از ۱۰ کیلو متری من میگذشت داد میزد (سلام ابجی)...شانس نداشتم، از اون موقع به بعد دیگه نشد تنها پا بیرون بزارم ،دیگه دو داشا با اون شلوار کُردیشون یجور پشتم میومدن انگار کَئَنَهو جنگ باشه...
_خانم...خانممم خانم ... خوبین...گفتم دستتون رو بیارین میخوام ببینم فشارتون چطوره؟
+ها دکتر تو اینجا چی میگی صدیقه کو
_صدیقه کیه من دکتر عمومی ام دستتو بیار جلو ببینم سه ساعته به یه جا خیره شدی هیچی نمیگی چه خبرته هرچی صدات میکنم جواب نمیدی!
میتی؟!
_ها باز با ادمک های ذهن...
_سیده ۲۱۳🌱
Radio ChehraziRadio Chehrazi - Yade Bazi Nafarat Dar Gardeshe Fosool.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
شاید این سبک...امیدوارم ارتباط خوبی برقرار کرده باشید.🍁
هدایت شده از - روزِتاریک -
او انسانی اجتماعی و احساساتی بود،
با تمایلی به سمت سکوت و انزوا..