eitaa logo
شـاید‌ نویسنده:)
519 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
425 ویدیو
9 فایل
[این منم بخشی از خودم که اینجا نشونش میدم☁️⚽️] _شیعه علی ابن ابیطالب:) کپی متون؟ از دل برآمده را کجایش میبرید؟ جوانه زدن؟دوم سومین ماه پاییز هزار چهارصد دو ناشناس:https://abzarek.ir/service-p/msg/4038341
مشاهده در ایتا
دانلود
خب خب! این یه تقدیمی دیگه از طرف شاید نویسنده است🪐 یه چالش برای شاید نویسنده، که شما برگزارش میکنید🌱 اینبار این تقدیمی مخصوص ممبر هاست:) شما روز تولدتون + ماه تولدتون + اسم/لقبی که بهش معروفید؛ میزارید اینجا شاید نویسنده!:) تولدتون رو تبریک میگه:))) زمان گرفتن تقدیمی: روز تولدتون:) محل گذاشتن پیامهاتون: اینجا محدودیت؟ این تقدیمی مطعلق به همه است هرچی بیشتر ما بیشتر خوشحال میشیم:) _اگه روز تولد چنلتون رو میخواید تبریک بگم پیام رو تو چنل های فاخرتون کنید:) "به امید فردایی بالاتر" امضاء: شاید نویسنده!:)
امروز قراره پاراگراف داشته باشیم:)
هیچکس به اندازه خودت نمیدونه که کجا کم گذاشتی،کجا تموم تلاشتو کردی ،کجا سگ دو زدی،کجا نخوابیدی، کجاها نرفتی قدرخودتو بدون!
چون میدونم اون بالایی حواسش بهم هست انقدر آروم باهاتون رفتار میکنم:)
کارما؟ نه ممنون حضرت ابلفضل هست:)
اونهارو ول کن ببین چیزی که الان هستی رو خودت راضیی؟
برای اینکه اینده روشنی داشته باشی باید امروز رو به سختی بگذرونی!
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پدر ها اولین و جذابترین مرد زندگی دختراشونن:)
۲۹_اولین روز مانتو کتی سرمه ای را که بر رویش خطوط غیر موازی سفید رسم شده بود را از کمد قهوه ای رنگ اتاقش دراورد. لباس را برروی خودش نهاد تا با چهره امروز بسنجد که این لباس شایسته است یا نه، لباس شایسته ای بود اما اگر اتو میشد بهتر هم میتوانست باشد؛ سیم اتو را به پیریز اتاقش زد، برای اتو بالشتی ورداشت، روکش بالشت هنوز بوی سافتلن طلایی میداد، لباس را بر روی بالشت نهاد و شروع به اتو کرد، انقدر با ظرافت انجام میداد که انگار رخت عروسیش را دارد اتو میکند،صورتش گلگون شده بود،لبخندی به پهنا صورتش نقش بسته بود و بدنش گر داشت، طبیعی بود، ذوق زیادی داشت، پس از اتمام مرحله اتو، لباس را به تن کرد و شروع به بستن دکمه های طرح دار سفید کرد وسپس مقنعه را به سر کرد،کیف سرمه ای اش را جمع کرد؛ هیچ نمیدانست که اولین روز دانشگاه در دانشگاهی که ارزویش را داشت چگونه میتوانست باشد، در دوران طفولیت هرگاه به فکر دانشگاه میوفتاد خیال میکرد که روزی که قرار است به دانشگاه برود مادرش با یک ظرف گل سرخی پر از اب دم در میاستد و قران را از سرش رد میکند و وقتی پس از خستگی بر میگردد به خانه، بوی لوبیا پلو مادرش مشامش را پر میکند، اما اینبار مادرش نبود که برایش انجام دهد، رو به اینه ایستاد دگر خانمی برای خودش شده بود،یکی از تار های مویش سفید شده بود، دگر انقدر مستقل شده بود که غذاهای خانه اش را خودش بپزد اما در ان انگار تبدیل شده بود به دختر کوچولویی که مادر برای مدرسه بلندش میکرد، دلتنگی ان دوران به سراغش امده بود، بغضش را به همراه بزاق دهانش قورت داد،نفسی عمیق کشید،از در اتاق بیرون امد؛ به سمت اشپزخانه رفت تا نون سنگک را در نایلونی بپیچد و فیریزر بگذارد؛ دگر لقمه فرزندانش را هم گرفته بود و انها را راهی مدرسه کرده بود؛ و اینک نوبت خودش بود که برای اولین روز استادیش قدم بردارد. _سیده زهرا موسوی🌱