من در تمامی مقاطع عمرم فقط در گوش خودم نجوا کرده ام و قصد دارم از این پس در گوش فلک فریاد بزنمشان🐚🍁
شاید نویسنده!:)
#پاراگراف
1_شروع...
هوا مرطوب است، دم صبح که باران شروع کرده بود به باریدن,اسمان طوری لباس تیرگی را به تن کرده بود که گویی دگر افتابی قرار نیست در ان قرار گیرد و جهانیان را به نور دعوت کند.
در این هوا هیچ فلکی دلش نمیخواهد که از لحاف گرم نرم بیرون اید... اما نمیشود باید شروع کرد ،تلاش کرد و ساخت، برای ساختن فردایی روشن برای ایندگان همانطوری که قدیمی تر ها ساختن برای ما.
از بستر خواب که بلند میشوی گویی تمام خستگی ها در یک ثانیه در تو جوانه میزند و بر تو چیره میشوند،اما هنگامی که روبرو اینه اتاقت قرار میگیری و زل میزنی به موهایی که از دیشب بافته بودیشان که حالا هیچ تشبیهی از موهای گیس شده نیست، احساس میکنی که از میت بودن در امده ای، سپس شروع به باز کردن ان موهای ژولیده میکنی و شانه ای به ان موهای پر پیچ خم میکشی ، پس از رهائی از دست کش مو،موهایت را برای چند دقیقه ای به ارامش دعوت میکنی.
به صورتت که نگاه میکنی دو اسمان تیره را میبینی که گویی تا صبح باریدند و حالا کمی به قرمز کبود میزنند، رگ های در اسمان صورت هم شباهتی به ابر های مهتابی دارند، دستی بر روی چشمانت میکشی و برای ساختن رویا ها و افکار های ارزشمندی که در ذهنت داری و خداوند برای تو قرار داده است میروی و روزت را شروع میکنی.
_سیده ۲۱۳🌱
اگر روزی در زیر نور ماه در اغوشم به خواب رفتی
به کنایه به شب میگویم ماه در اغوش من زیباتر است یا ماه در اغوش تو؟!
شبتون پر از زیبایی🫂🌙