به قبرستان رفتم کم و بیش
بدیدم قبر دولتمند و درویش
نه درویش بی کفن در خاک رفته
نه دولتمند برده یک کفن بیش.
_باباطاهر
هروقت مریض میشم میفهمم سلامتی مهم ترین چیزه! ولی وقتی خوب میشم دوباره یادم میره!
#چهره_واقعی_تو
#رمان_۲۱۳
#پارت_۱۸
+لنا لنا وایستا، چتر همراه خودت نبردی،
هوا رو مه گرفته احتمال بارون اومدن زیاده...
_ممنون
چتر را به دستم میدهد...و سپس کلاه وشالگردن بافت صورتی را که در دوران بارداری سر لهاک برایم بافته بود را به سر و دور گردنم میکند،دستش را بر روی صورتم میکشد،دستانش برایم بهترین حس را به ارمغان میاورد،دستهایی که که من گاها فراموش میکنم زحماتش را سپس سرم را بوسی میکند و میگوید:
+هوا سرده سرما میخوری!
سکوتی بین ما به مدت ۴ ثانیه فرا گیر میشود،
دستش را هنوز از صورتم کنار نبرده است،
لبخندی مقابل صورت سبزه ام میزند...ای کاش زمان متوقف شود!
من مدت زمان زیادیست که دوباره تشنه محبت مادرم هستم اما او فعلا دست مادریش را بر گردن لهاک میکشد، خیالی نیست حتما در کودکی من نیز دست های زیادی بر سرم کشیده است...لبخندی به سویش میزنم و دستهایش را بوس میکنم و از در حیاط خانه بیرون میروم...پاهایم..پاهایم سست است انگار..انگار دلم میخواهد برگردم و مادرم را در اغوش بکشم و درون اغوشش تا ابد اشک بریزم و تمام دلتنگی های چند ساله ام را به او بگویم اما...من باید مقاوم باشم...من داوطلبانه برای پدر و مادرم نقش تکیه گاه را بازی کرده ام نمیشود انها بفهمند که من از اینهمه مقاومت خسته ام.
احساس میکنم برای آنکه بروم و خود را بغل مادرم بیاندازم اشک بریزم زیادی بزرگ شده ام.
پشت در خانه اشک هایم میچکد.
دستهایم را برروی صورتم میکشم و شروع به قدم زدن میکنم و لیبی به دنبالم روانه میشود!
هوا را مه عمیقی برداشته است.
لیبی سخنی نمیگوید،پس مانند تمام مردم شهر طوری نمایان میکنم که انگار گربه عادی به همراه دارم که دست برقضا سخنگو نیست، پس من سخنی نمیگویم.
لحظه ای ذهنم دوباره درگیر سوالی میشود که بارها از او پرسیده ام!
چگونه هیچ گربه دیگری سخن نمیگوید و تنها لیبی با من سخن میگوید؟
_سیده زهرا موسوی
"هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد''
ناشناساتون اینجاست،
https://eitaa.com/joinchat/43320165C2326b639c8
شبتون بخیر ممبرای شاید نویسنده من:)