eitaa logo
شـاید‌ من:)
507 دنبال‌کننده
791 عکس
210 ویدیو
4 فایل
[این منم بخشی از خودم که اینجا نشونش میدم☁️⚽️] کپی متون؟ از دل برآمده را کجایش میبرید؟ جوانه زدن؟دوم سومین ماه پاییز هزار چهارصد دو
مشاهده در ایتا
دانلود
اگه یک قدمی شکست بودی لبخند بزن، تا حریفت به پیروزیش شک کنه!
۳۵_خیمه گاه صدایش این بود: [بفرمایید خیمه گاه، مهمان پرچم اباعبدالله هستین،دلنوشتون رو تو پاکت بزارین بفرستیم کربلا..] زمزمه ها در گوش شان نجوا میشد، صدا یکی بود، اما کنش ها تفاوت بسیار داشت، تفاوتی که سرجمعمان را وصل میکرد به یک کلمه: [اباعبدالله] از قشر کم حجاب ، فرهنگی ،مذهبی و وزشکار تا جوان ، کودک و خردسال جمع‌شان جمع بود در خیمه ای مزین شده ب نام اقای اباعبدالله  امان از دلنوشته ها، دلنوشته‌ها را نمیشد توانست دلنوشته نامید ان ها خون نوشته‌ای دلنوشته مانند بودند.. نخستین نفر قصدِ روانه کردنِ حوائج‌ش ب کربلا را داشت.. خانم مسنی بود،چادر مشکی طرح دار به سر داشت، تک کلمه اش بغض و حسرت را مهمانمان کرد، سپس در نامه‌اش چنین رویت شد [امسال از اقا فقط یه چیز میخوام] کربلا! روایتش عجیب بود، روایتی تک کلمه ای که بیانگر تمام اش بود، هرکدام حاجتی داشتند و ب دنبال مکانی بودن بودند ک عقده‌ی دلتنگی را خالی کنند.. یکیشان سواد نداشت و از خدام درخواست میکرد تا برایش بنویسند، دیگری نامه اش را به پشت خیمگاه برد تا انجا راحت تر اخطلاط کند، حال هوای غریبی بود، همیشان پس از نگاشتن تکه هایی از وجودشان، به سمت پرچم میرفتند و بوسه ای روانه پرچم میکردند و دعا میکردند که نامه شان قبل از رسیدن، براورده به خیر شود سپس با حالی دگرگون راهی خانه میشدند، حال هوایشان عجیب بود، باران که امد عجیب ترش هم کرد، خدامین که بانوانی نوجوان بودند، با دیدن باران با عشق بیشتری خادمی میکردند. بلی زمزمه[ من قلبم برای بارون لک زده،دیدم کربلا بارون اومده ] اندک احوالات خیمه گاه کوچک ما بود. نویسنده: سیده زهرا موسوی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
اگه یک قدمی شکست بودی لبخند بزن، تا حریفت به پیروزیش شک کنه!
به خودم نگاه میکنم ، چقدر حیف شدم چقدر ادمای ارزون برام گرون تموم شدن!