شـاید من:)
خب خب! این یه تقدیمی دیگه از طرف شاید نویسنده است🪐 یه چالش برای شاید نویسنده، که شما برگزارش میکن
درصورتی که شما هم تمایل داشتید روز تولدتون تبریک بگیم..اینجا روز تولدتون رو بزارید.
حدود یک ماه پیش بود که ناشناسم پر شده بود از حرف خودکشی و هرکدوم اومده بودن و میگفتن قصد خودکشی دارن،
اونشب من حالم خیلی بد شد که چرا انقدر حرف از خودکشیه و سعی میکردم منصرفشون کنم ولی خب من هیچوقت از تصمیمشون باخبر نمیشدم،اونشب اونقدر ناراحت بودم که گفتم دیگه ناشناس نمیزارم، تا اینکه قهوه تلخ اومد بهم گفت:
[اونا وقتی میان بهت میگن قصد خودکشی دارن بخاطر اینه که به تو پناه اوردن تا تو منصرفشون کنی]
چند روز پیش که این تصویر رو خوندم تازه فهمیدم قهوه تلخ عزیزم چی میگفت!
+گاهی به مو میرسه ولی پاره نمیشه
_ گاهی میرسه پاره هم میشه ولی گره میزنیم
+ولی دیگه مثل سابق نیست!
#چهره_واقعی_تو
#رمان_۲۱۳
#پارت_۳۶
لنا مات مبهوت مانده است، احساس میکنم که اگر بخواهد میتواند چشمانش را از حدقه در بیاورد،
اما لحظه ای سخن پدر، جو سنگین جمع را میشکند:
+باید نگران باشم صاحب کارم ورشکست نشه.
این سخن پدر باعث شد همه گوشه لبشان کشیده شود و لبخندی بر روی لبشان بیاید و جو تغییر کند.
+خب بسه من برم بخوابم هلی خانم تشریف نمیارید؟
_بله بله دارم میام، لهاک رو بگیر لطفا.
...
لنا لبخندی زیبا بر روی صورتش دارد ،
به هنگامی که میخندد گونه هایش بیرون میزند.
امشب وقتش بود،وقت گفتن،درست است که نباید حال خوب لنا را خراب کنم ولی مجبورم.
_لنا ، امشب یکم حرف بزنیم؟
+باشه ایده خوبیه، وایستا ظرف هارو ببرم پایین بشورم بعد از شستن بالشت میارم بالا تا دراز بکشیم و ستاره بشمریم و حرف بزنیم!
سعی بر مقدمه چینی میکنم، چه باید بگویم؟
مثلا رک راست بگویم یا ارام ارام؟!
نمیدانم.
..
"از زبان لنا"
با بالشتی در دست که بوی شامپو میدهد و پتو سبز گلدار ام به همراه ملحفه ای به سمت بالا میایم،قدم هایم را طوری بر میدارم که زیر پایم خالی نشود.
لیبی را میبینم که مانند مرغ پر کنده بال بال میزند و قدم میزند،
_لیبی چرا اینقدر راه میری؟
با صدای من میاستد و با چشمانی گرد شده و دهانی باز، خشکش میزند، رو به من میکند و میگوید:
+هوم تو کی اومدی؟
_همین الان،برو کنار میخوام ملحفه پهن کنم و بالشت بزارم.
+شب میخوایم اینجا بخوابیم؟
_اینجا؟نه بابایهو بارون میاد.
ملحفه را پهن میکنم و بالشت را برروی آن جابه جا میکنم، وبر رویش دراز میکشم، لیبی هم چهار زانو مینشیند.
(از زبان لیبی)
مِن مِن میکنم نمیدانم چطور بیان کنم.
+لیبی چیزی شده؟
_نه فقط میخوام یه چیز رو بهت بگم نمیدونم چطوری بیان کنم.
+درمورد این چندوقته که یهو غیبت میشد؟
_از کجا فهمیدی؟
+بگو میشنوم.
_سیده زهرا موسوی
"هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"