دیدن به سری چیزا باعث میشه قلبت به درد بیاد در حالی که تو هیچکاری نمیتونی براش بکنی..!
#چهره_واقعی_تو
#رمان_۲۱۳
#پارت_۳۷
"_لنا،دلم نمیخواد شب قشنگت رو خراب کنم ولی مجبورم بهت بگم! ببین میخوام تا اخرش فقط گوش بدی و هیچ حرفی نزنی،بیانش واسه خودمم سخته!"
دریک آن تمام حرفهایی که باید بزنم در ذهنم به گردش میوفتد کلمات مانند ریسه بهم میچسبند و چراغی را روشن میکنند:
_لنا من تا یک هفته دیگه میتونم پیشت بمونم!
لنا چشمانش را از اسمان بر میدارد و سرش را به سمت من کج میکند،مردمک چشمانش بزرگ میشود،تعداد شمارش پلک هایش کمتر میشود، پیشانی اش کمی تو هم میرود و بهت زده به چشمانم خیره میشود،درچشمهایش حرف موج میزند اما چیزی نمیگوید!
_ببین تقصیر خودم نیست من مجبورم،یعنی
من یه گربه عادی نیستم،خودتم تاحالا فهمیدی!
فقط جلوتو میتونم حرف بزنم واسه خودت هم همیشه سوال بوده نبوده؟
امشب جوابش مشخص شده، اگه جلو دیگرون حرف بزنم ناپدید میشم برای همیشه!
من یه گربه ام که از سازمان میوز اومده،
از نظر سازمان میوز انسان ها به سه دسته تقسیم میشن:
انسان های عادی،انسان هایی که بخشی از روحشون تبدیل به گربه میشه،انسان هایی که گربه دارن!
انسان های عادی بحثشون مشخصه،
اما انسان هایی که بخشی از روحشون تبدیل به گربه میشه مثل من: اونها هیچ وقت نمیفهمن که سازمان میوزی وجود داره، اونها روحشون به دو قسمت تقسیم میشه ، بخشی تو یک گربه و بخشی خود واقعیشون،اونا ممکنه حتی با روح گربه ایشون مواجه بشن ولی نمیفهمن که خودشونن، انسان هایی که روحشون به دوقسمت تقسیم میشه نسبتا کامل هستن و باید برای خوب کردن حال دیگران باید تلاش کنن!
انسان هایی که گربه دارن انسان های استثنایی هستن!
اونها به دلیل خلعی که توشون ایجاد میشه، بخاطر از دست دادن امید، مشکلات زندگیشون و اسیبی که دیدن،
سازمان میوز تشخیص میده که اونا نیاز به گربه دارن،
اونوقت بخشی از روح حالت انسانی ما جدا میشه تا به کمک شما بیاد و وقتی حال طرف مقابلمون خوب میشه یا وقتی ۱۸ سالش میشه ما باید از اونجا بریم!
من الان ۸ ساله پیش توعم و همه تلاشم رو کردم که حالت رو خوب کنم و خوب کردن حال تو برام لذت بخش ترین حال بود، و وقتی حال رفیقمون خوب میشه ما میتونیم از اونجا بریم!
ولی تو هم ۱۸ سالت شد امشب، هم حالت رو به بهبوده دیگه یاد گرفتی چطوری جال خودت رو خوب کنی.
من از سازمان میوز خواستم یک هفته دیگه بهم فرصت بده،چون میدونم میشناسمت!
من فقط یک هفته دیگه پیشتم:)
سوالی زمزمه میکند:
+یک هفته دیگه تو کجا میری؟
_سیده زهرا موسوی
"هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"
تمام چیزهایی که از تو دل منه به وسعت هزاران کتابه اما تمام اون چیز که از تو توی ذهن منه تو یک جمله خلاصه میشه:
"تو متعلق به من نیستی"
#چهره_واقعی_تو
#رمان_۲۱۳
#پارت_۳۸
_خب معلومه برمیگردم به روح انسانیم!
+حالت انسانت تو این شهره؟
_من حق گفتنش رو ندارم
+فقط بگو کجاست؟میخوام تا همیشه باهات رفیق باشم!
_لنا فراموش نکن من همیشه رفیق توعم البته بهتره بگم تا همیشه بخش گربه ایم رفیق توعه ولی یه مشکلی وجود داره روح انسانی من و تو
نباید هیچ وقت عاشق هم،دوست هم،و حتی اشنا هم بشیم،به محض اینکه روح انسانی من، تو رو بشناسه برای همیشه از روی کره زمین محو میشه!
+حداقل بگو کجاست!
_یه جایی نزدیک به خونه قدیمیتون بیشتر نپرس،نمیتونم بگم!
لنا دگر حالت نیم خیز گرفته است و نشسته، در صدایش بغض فراوانی به چشم میاید، مشخصا سعی دارد که بعضش را قورت دهد، مردمک چشمانش هنوز بزرگ گرد به من مینگرد و در لحظه شیشه ای شفاف جلوی چشمانش را میگیرد و اشک میچکد،
دستش را به سویم بلند میکند و دراغوش میکشد!
_لنا اروم باش،امشب شب تولدته،من همیشه رفیق توعم!
+دلم برات تنگ میشه،تو بری دوباره تنها میشم!
دوباره برمیگردم به حال قبلم،با تو بودن بهترین لحظات عمرم بود،پیش تو من خودم بودم!
هق هقش بند نمیاید.
_لنا،لنا گریه نکن،بخاطر من،ماه رو ببین چه قشنگه،نکن این کارو،لنا لنا داری عین اولین روز مدرسه که مارنی نزدیک بود کمرم رو بشکنه رفتار میکنی!
الان کمرم میشکنه ها.
لنا من را از بغلش بیرون میکشد و گوشه لبش کشیده میشود و گونه اش بیرون میزند!
با سر استینش اشکهایش را پاک میکند،
نگاهش را میشناسم،نگاهش...
_لنا من تموم تلاشم رو کردم که تو خوب بشی،تو کاملی حالا!
+اینا بخواطر وجود توعه!
حالا که نمیتونی بمونی تو دنیا دیگه ای منتظرت میمونم تا دوباره بیای حالم رو خوب کنی!
_سیده زهرا موسوی.
"هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد