با خودت حال کن،
برای خودت کادو بخر
خودت رو بستنی مهمون کن
خودت رو تشویق کن!
اینجوری دیگه بی نیاز میشی از خلق جهان!
#چهره_واقعی_تو
#رمان_۲۱۳
#پارت_۲۳
"دو هفته بعد"
سر زنگ ریاضی!
سعی میکنم به صحبت های خانم نورا گوش بسپارم.
در این دوهفته به آن حرف لیبی خوب فکر کردم البته هنوز درک نکردم که چرا غروب دو هفته پیش ان حرف ها را زد و هنوز دلیلی نیاورد!
به هرحال به زودی متوجه آن موضوع رمز الود میشوم.
به حرف های لیبی که فکر میکنم میبینم
بی راه نمیگفت و باید تلاشم را کنم که حداقل نمره قابل قبولی برای پایان کسب کنم تا بتوانم به دانشگاه برانگفورد بروم چون درحال حاضر تنها راه دستیابی به دانشگاه برانگفورد درس خواندن است!
خوب به حرف های خانم نورا گوش میسپارم!
کلاس روز به روز برایم قابل تحمل تر میشود هرچندکه هنوز به بی تربیتی های جو،
همهمه های یهویی که در کلاس میپیچد به دلیل الفاظی که جو میگوید و دختر ها
خنده های ترسناکی که میکنند هنوز برایم عجیب است!
البته به غیر از مارنی؛
او دختری با حس خوب است که هم باادب است و به معلم ها احترام میگذارد و هم در اوقات فراغتش کتاب میخواند.
بارها تلاش برای دوستی و هم صحبتی با من کرده است اما من فقط اورا از دور دوست دارم؛
من حوصله صحبت با انسان های جدید را ندارم!
خانم نورا با صدایش من را به کلاس بر میگرداند:
+کی میتونه این مبحث رو حل کنه؟
جو در حرفش میپرد و میگوید:
_خودت حل کن ما حوصله این مضخرفات رو نداریم!
+مراقب صحبت کردنت باش؛اگه حوصله گوش کردن نداری سر کلاس من حاضر نشو و حالا که حاضر شدی موظفی که به حرف ها و درس من گوش بدی.
جو با دختر ها پچپچی میکند.
_سیده زهرا موسوی.
"هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"
درود به مستمعان شاید نویسنده📜
شاید نویسنده قصد داره تقدیمی بده..
چناچه تمایل به گرفتن تقدیمی دارید این پیام رو #فور کنید و تگتون رو در این مکان قرار بدید*
[شاید نویسنده پاراگرافی از زبون کانالتون که اگه انسان بود مینویسه]
محل قرار دادن تگ؟ اینجا
ظرفیت؟ کلی:)
تایم گرفتن تقدیمی؟ به زودی
"روز قبل از دادن تقدیمی اطلاع میدم"
اینگور؟ ای بابا
"به امید فردایی بالاتر🕊"
مدیریت شاید نویسنده✨
#پاراگراف
۳۵_خیمه گاه
صدایش این بود:
[بفرمایید خیمه گاه، مهمان پرچم اباعبدالله هستین،دلنوشتون رو تو پاکت بزارین بفرستیم کربلا..]
زمزمه ها در گوش شان نجوا میشد،
صدا یکی بود،
اما کنش ها تفاوت بسیار داشت،
تفاوتی که سرجمعمان را وصل میکرد به یک کلمه: [اباعبدالله]
از قشر کم حجاب ، فرهنگی ،مذهبی و وزشکار تا جوان ، کودک و خردسال
جمعشان جمع بود در خیمه ای مزین شده ب نام اقای اباعبدالله
امان از دلنوشته ها، دلنوشتهها را نمیشد توانست دلنوشته نامید ان ها خون نوشتهای دلنوشته مانند بودند..
نخستین نفر قصدِ روانه کردنِ حوائجش ب کربلا را داشت..
خانم مسنی بود،چادر مشکی طرح دار به سر داشت، تک کلمه اش بغض و حسرت را مهمانمان کرد،
سپس در نامهاش چنین رویت شد
[امسال از اقا فقط یه چیز میخوام]
کربلا!
روایتش عجیب بود،
روایتی تک کلمه ای که بیانگر تمام اش بود،
هرکدام حاجتی داشتند و ب دنبال مکانی بودن بودند ک عقدهی دلتنگی را خالی کنند..
یکیشان سواد نداشت و از خدام درخواست میکرد تا برایش بنویسند،
دیگری نامه اش را به پشت خیمگاه برد تا انجا راحت تر اخطلاط کند،
حال هوای غریبی بود،
همیشان پس از نگاشتن تکه هایی از وجودشان، به سمت پرچم میرفتند و بوسه ای روانه پرچم میکردند و دعا میکردند که نامه شان قبل از رسیدن، براورده به خیر شود سپس با حالی دگرگون راهی خانه میشدند،
حال هوایشان عجیب بود،
باران که امد عجیب ترش هم کرد،
خدامین که بانوانی نوجوان بودند،
با دیدن باران با عشق بیشتری خادمی میکردند.
بلی
زمزمه[ من قلبم برای بارون لک زده،دیدم کربلا بارون اومده ]
اندک احوالات خیمه گاه کوچک ما بود.
نویسنده: سیده زهرا موسوی
شـاید من:)
#پاراگراف ۳۵_خیمه گاه صدایش این بود: [بفرمایید خیمه گاه، مهمان پرچم اباعبدالله هستین،دلنوشتون رو تو
این رو دوهفته پیش که موکب داشتیم نوشتم..از نظرم حیفِ نخونیدش:)