هدایت شده از ↯ژولیت
و بعد از اونجا من با هستی هماهنگ کردم که باهاشون برای نماز و مراسم برم مسجد
هدایت شده از ↯ژولیت
تو راه هستی یکی از آشناهامونو دید و چنان بلند اسمشو صدا زد و با دست نشونش داد که من تو خیابون میخواستم خودزنی کنم(:
شاید زیبا ~
تو راه هستی یکی از آشناهامونو دید و چنان بلند اسمشو صدا زد و با دست نشونش داد که من تو خیابون میخواس
نمیدونید که از دیدنش چقدر خوشحال شدم 😭💘🤣
هدایت شده از ↯ژولیت
همینجوری نشسته بودیم که هستی یهو گفت: فاطمه این چیه رو صورتت؟
من: چییی؟؟
و همون لحظه پاشدم و همه جامو تکوندم😂😭
هدایت شده از ↯ژولیت
حالا مراسم مسجد تموم شد ما اومدیم تو حیاط که بریم خونه دیدیم کل حیاط مسجد پر آدمه و اون آدما همشون دوستای خانوادگی مون بودن
هدایت شده از ↯ژولیت
و بچه ها حدود ۱۵/۲۰ نفر آدم، همه سیاه پوش و بیشتر خانومای چادری راه افتادیم تو شهر😂
انقدر زیاد بودیم که کل پل هوایی هرچی آدم میدیدی آشنا بودن.