هدایت شده از ↯ژولیت
و بچه ها حدود ۱۵/۲۰ نفر آدم، همه سیاه پوش و بیشتر خانومای چادری راه افتادیم تو شهر😂
انقدر زیاد بودیم که کل پل هوایی هرچی آدم میدیدی آشنا بودن.
هدایت شده از ↯ژولیت
بعد از مراسمم قرار شد ما هستی رو برسونیم و هستی وسط منو مامانم نشسته بود، یه جا داشتم با مامانم درمورد یه موضوع خیلی جدی حرف میزدم بعد هستی اینجوری بود: من اینجا چیکار میکنم؟(:
هدایت شده از ↯ژولیت
بابای من همیشه یه مدل شوخیای خاصی داره که من همش تو ماشین میترسیدم هستی جدی بگیره و ناراحت شه😂😭
من رو به بابام: بابا این مثل من نیست جدی میگیره ناراحت میشه
بابام: خب ناراحت شه، خندیدن*
من: تروخدااا(:
شاید زیبا ~
بابای من همیشه یه مدل شوخیای خاصی داره که من همش تو ماشین میترسیدم هستی جدی بگیره و ناراحت شه😂😭 من ر
من: برای چی ناراحت بشم فاطمه آخههه 😭🤣