هدایت شده از ستاره گمشده غربی
من هر چقدر از دراماهای تینیجری متنفر و فراری اون ها عاشقم.
بعضی زخمها انقدر عمیقن که یه نگاه، یه بو، یه فضا، یه لحظه کافیه تا همهی درمانها و تراپیها و تلاشهات برای خوب شدن مثل دور برگشت یه فیلم از جلو چشمت رد بشن و برسن همون نقطهی اول.
میفهمین چی میگم؟
و فرض کن آخرین چیزی که باقی میمونه یه نامست که خط اخرش نوشته شده: آخرین بار برای یک لحظه در آغوشم گرفتی و من تا پایانِ لحظاتم در آن یک لحظه زندگی کردم.
وقتی بالاخره منو شنیدی، بـاور کردم تـو با خودت معجـزه داری. نه اینکـه معجزهات عشـق باشه، نه اینکه خـیال کرده باشم تـا آخر دنـیا مال منی.
اما خاصیت معجـزه اینه که از هیـچکس دیگهای برنیاد؛ که بدون دفاع، باورش کنی و تسلیم بشـی.
و تـو تنها کسی بـودی که من باور کردم!
◜𝖺𝗍 𝗅𝖾𝖺𝗌𝗍 𝗍𝗐𝗈 𝗌𝖺𝖽 𝗐𝗁𝖺𝗅𝖾𝗌★ ◞