به تیر و کمانش نگاهی می اندازد
تمام دنیایش سیاه شده و هیچ چیز جز آن تیر و کمان چوبی رنگ دیده نمیشود
باید آن تیر را شلیک کند؛ اما به کجا؟
تیر و کمان را برمیدارد و ناگهان دنیای سیاهش مانند شیشه ای بزرگ میشکند
خرده های دنیا روی کلاهش میریزند و او را میبیند
قلبش را نشانه میگیرد و..
تیر و کمان میسوزد و او هم..
کسی در خون.. و کسی در آتش..
هر دو میسوزند و تنها چیزی که میبینند خورده شیشه های سیاه دنیایشان است..
کلاهش را از سر برمیدارد و خورده شیشه ی کمی که از آسمان رویش ریخته می تکاند .. یعنی آنها از کجا روی کلاهش ریخته اند؟! ...
″میم.ب″
رابطم با آهنگام اینجوری شده که: گوششون میدم ولی دیگه هیچ حسی رو بهم منتقل نمیکنن نمیدونم بابت این با
جوری که TTU هم هیچ احساسی بهم منتقل نمیکنه:
𝓑𝓻𝓸𝓸𝓴𝓵𝔂𝓷:
دوستان حلال کنید
خوبی دیدید پس بدید بدی هام مال خدتون
من دارم دار فانی رو میگم
ولی نوشتن یه رمان با موضوع و محتوا
اونم با رفیقت (مخصوصا وقتی قلمش خوب باشه)
از هر چیزی بیشتر حال میده و حال آدمو خوب میکنه.
هدایت شده از • ظرفشیشهایِپرازکاکائو-'
این گیفه رو از بروکلین میگیرین یا جر بدم خودمو؟!